۲ بهمن ماه ۱۳۸۶
مضحکه احساسات
درباره "صورتي مايل به خون من"
علی مسعودی نیا
[کلیک کنید]
از فلسفه و ادبیات
و این هم مطلبی از خودم که در روزنامه جهان اقتصاد منتشر شده است؛ گفتوگو با سیاوش جمادی درباره فلسفه و ادبیات. به نظرم جمادی یکی از بهترین شارحان فلسفه غرب است. گذشته از این میدانیم که چه تفسیرهای فوقالعادهای از آثار کسانی چون کافکا و داستایفسکی ارائه داده است. از چند ماه قبل که شانسی دست داد و کتاب معروف او یعنی سیری در جهان کافکا را خواندم دوست داشتم درباره ارتباط فسلفه و ادبیات با او مصاحبه کنم که عاقبت این کار انجام شد و حاصلش را میخوانید.
***
گفتوگو با سیاوش جمادی
ادبیات گریزی از فلسفه ندارد

ادبیات و هنر ناب چیست؟ آنان که دستی در نوشتن و میلی به هنر دارند این پرسش را شاید بارها از خود پرسیده باشند؛ میپرسند که چگونه میتوان به مفاهیم عمیق زندگی پرداخت بیآنکه به ورطه شعار نیفتاد یا به اصالت اثر لطمهای وارد نساخت. اینها پرسشهایی است که در عین سادگی ماهیتی پیچیده دارند از آنجا که فرایند خلاقیت ادبی و هنری را توضیح میدهند. پاسخهای متفاوتی نیز به آنها داده شده و این پاسخها همواره آغازگر بحثها و جدلهای دامنهداری بودهاند. از سیاوش جمادی درباره پیوستگی ادبیات و هنر با فلسفه پرسیدهایم به اعتبار کتابهایی که درباره جهان فرانتس کافکا نوشته است و دلبستگی که به ادبیات داستایفسکی، فالکنر، کامو، سارتر و فلسفه فلاسفهای چون نیچه و هایدگر دارد، چهرههایی که هنر، ادبیات و فلسفه را در کنار هم معنا کردهاند.
وقتی آثار فلاسفه امروز غرب را میخوانیم، نظیر ژیژک و دریدا یا حتی چهرههای قدیمیتری چون هایدگر، میبینیم که به شدت درگیر مسئله ادبیات و هنر هستند. مثالهایی که میآورند اغلب یا از ادبیات است یا سینما و دیگر هنرها. این پیوستگی فلسفه با ادبیات و هنر از کجا ناشی میشود؟ ریشه آن چیست؟
اگر بخواهیم آغاز ماجرا را از نظر تبارشناسی شرح دهیم به افلاطون و ارسطو میرسیم. آنها که امروز به عنوان فیلسوف شناخته میشوند، بخشی از فلسفهشان درباره هنر و ادبیات بوده است. مثلا رساله «فایدروس» افلاطون درباره چیستی زیبایی است. باز در همین رساله گفتوگوی سقراط و فایدروس درباره خطابه، ماهیت نوشتار و تفاوت نوشتار با گفتار را میخوانیم که همچنان از مهمترین منابع دراینباره است، بهنحوی که ژاک دریدا در قرن بیستم ناگزیر از استناد فراوان به آن میشود. همینطور در نظام فلسفی ارسطو بحث درباره تراژدی، کمدی و به طور کلی هنر جایگاه ویژهای دارد. اما به طور مشخص رابطه ادبیات و فلسفه وجه دیگری هم دارد؛ این دو بهگونهای با هم پیوند میخورند و در مقطعی ادبیات فلسفی را به وجود میآورند. به عبارتی مضامین فلسفی به یاری رمان یا شعر و دیگر انواع ادبی بیان میشود. از این رو در دوره جدید کسانی چون ژیژک، هایدگر یا آدورنو قسمتی از بحث فلسفی خود را به هنر اختصاص میدهند. حتی خیلی قبلتر از اینها هگل نیز توجه خاصی به هنر داشته که ملاحظات او در این باب در کتاب چهار جلدی استتیک آمده است.
آیا ترکیب فیلسوف نویسنده یا فیلسوف هنرمند متناقضنما نیست، آنگونه که مثلا به داستایفسکی و کافکا میگویند، فیلسوف نویسنده؟
من این عبارت را به کار نمیبرم ولی به طور مصداقی درباره داستایفسکی صحبت میکنم. داستایفسکی رماننویسی است که در آثارش مضامین فلسفی با استدلال و برهان بسیار قوی بیان میشود که برای مثال رمانهای «برادران کارامازوف» و «یادداشتهای زیرزمینی» را نام میبرم. بحث اصلی رمان «برادران کارامازوف»، بحثی است که در فلسفه مدرن و از زمان لایبنیتس تاکنون به اسم «تئودیسه» یا توجیه عدل الهی خوانده میشود. ایوان کارامازوف از یکسو با دیمیتری کارامازوف و از سوی دیگر با آلیوشا کارامازوف این بحث را پیش میبرند. به نوعی مبحث تئودیسه در کتاب داستایفسکی به صورت انضمامی و بسیار زنده و پرشور آمده نه در قالب شعارهایی که حکم فصلالخطاب را دارند. با این اثر داستایفسکی نشان میدهد ادبیات قابلیت این را دارد که مضامین فلسفی را به نحو بسیار زندهای بیان کند. آثار داستایفسکی اساسا تفکربرانگیز است و من عقیده دارم اگر کسی بخواهد فلسفه بخواند، این آثار و بهخصوص رمان «برادران کارامازوف» نقطه شروع خوبی برایش میتواند باشد.
این اصطلاح فیلسوف نویسنده را خود شما در کتاب «سیری در جهان کافکا» چند بار به کار بردهاید.
من انتقادی ندارم و نمیگویم که عبارت غلطی است. بله، ممکن است خودم هم به کار برده باشم اما به عنوان یک کلیشه قبولش ندارم. داستایفسکی در عین حال که نویسنده است، فیلسوف هم هست و بنابراین میتوانیم به او فیلسوف نویسنده بگوییم.
این نقطه عزیمت یک بحث هم میتواند باشد، اینکه نویسنده تا کجا میتواند به مضامین فلسفی بپردازد بهنحوی که به ادبیت اثرش لطمه نخورد. آیا مرزی میان این دو میتوان قائل شد؟
من نمیتوانم تعیین مرز کنم چرا که خلاقیت ادبی و هنری در ذهن انسان منفردی چون من قابل مرزکشی نیست، اما میتوانم بگویم که ادبیات به انواع رمان، نمایشنامه یا شعر تقسیم میشود و به اقتضای نوع بیان و عبارتپردازی با فلسفهای که مبتنی بر برهان و استدلال خردورزانه پیگیر است، تفاوت زیادی دارد و هیچ کدام جای یکدیگر را نمیتوانند بگیرند. اما ادبیات میدان بسیار وسیعی است و همه پرسشهای بشری در آن مطرح میشود، از عشق گرفته تا مسائل فلسفی، مناسبات قدرت، مسائل اقتصادی، رنجهای فردی و روابط انسانی. بنابراین ادبیات گریزی از فلسفه ندارد. در برخی مواقع به مسائلی میرسد که در فلسفه نیز مطرح است. اگر نیک بنگریم، تفکر زنده از همین جایی که ما هستیم آغاز میشود، از اینجا و اکنون و از مسائل پیرامون ما. البته ما میتوانیم تفکر فلسفی را از ستارههای آسمان افلاطونی آغاز کنیم اما آن تفکری که ربطی به وضعیت اینجایی و اکنونی ما ندارد، صرفا داستانی است شیرین و سرگرم کننده و احیانا مخزنی برای اندوختن فضل و دانش.
اما چهرهای مثل ولادیمیر ناباکف در نقدی که بر رمان «برادران کارامازوف» مینویسد، به شدت از دیالوگهای فلسفی اثر و لحن پیامبرانه راوی انتقاد میکند و میگوید که ادبیات چنین نیست.
من این نقد را قبول ندارم. البته داستایفسکی نقدناپذیر نیست، بهویژه از نظر هستههای ایدئولوژیک ارتدوکسیاش و شدت علاقهای که به نژاد روس دارد و ماموریت بزرگی که برای روسیه به منظور نجات جهان قائل است؛ اما امروز دیگر این بحث منتفی شده چون به قول هگل ما از نگاه جغد مینروا به مسائل نگاه میکنیم، یعنی کسی که در شامگاه تاریخی و برههای از تاریخ به پس مینگرد. ما میدانیم که روسیه کارش به کجا کشید، مسیحیت از کجا سردرآورد و بنابراین آن خیالات بلندنظرانه و حتی بیمارگونهای که در آثار داستایفسکی وجود دارد، قابل انتقاد است و نه فقط ناباکف، بلکه سامرست موام هم در نقد «برادران کارامازوف» به این نکته اشاره کرده و گفته است که داستایفسکی پس از تحمل زندان با اعمال شاقه در سیبری به نوعی تبدیل به یک فرد چاپلوس میشود؛ حتی قصیده مینویسد برای تزار و او را منجی جهان میداند. حال این که دگرگونی او تا چه حد مصلحتی بوده یا واقعی، ما نمیدانیم. این مسئلهای است که با خود ادبیات، نحوه روایت، نحوه پرداخت و ساختار اثر ادبی ارتباطی ندارد. الان داستانهای داستایفسکی از نگاه دیگری خوانده میشود. در رمان «برادران کارامازوف» رسالت بزرگ روسیه را از زبان پدر زوسیمای پیر و آلیوشا کارامازوف میشنویم اما از آنجا که در رمان از گفتوگو گریزی نیست، نقیض این پیام را هم از زبان ایوان کارامازوف میشنویم. ایوان کارامازوف نیهیلیست یا نیستانگار در برابر آلیوشا کارامازوف مقدس و مومن به مذهب ارتدوکس روسی قرار میگیرد. بنابراین آنچه را که شما از قول ناباکف گفتید و اینکه داستایفسکی ادبیات را جولانگاه شعارهای عام، کلی و بلندنظرانه و همه شمول فلسفی میکند، قبول ندارم. پیامهایی که در متن «برادران کارامازوف» هست از دل گفتوگوهایی درمیآید که مربوط به نحوه زندگی کاراکترها است. ما میبینیم که ایوان کارامازوف در چه موضعی قرار دارد، حوادث زندگیاش را میخوانیم و از آن حوادث زنده عملی استنباط میکنیم که از چنین کسی چنین حرفهایی هم درمیآید. مهم پاسخ این سوال است که آیا کاراکتری مثل ایوان کارامازوف میتواند چنین صحبت کند یا نه. در ادبیات مهم این است که کفاشها به زبان کفاشها سخن بگویند یا اوباش به زبان اوباش. کاراکتر داستانی برحسب مقام، موضع، طبقه و جایگاه اجتماعیاش باید سخن بگوید. اگر انتقاد ناباکف بر «برادران کارامازوف» را وارد بدانیم، بر رمان «خشم و هیاهو» ویلیام فالکنر هم چنین انتقادی وارد است، بهخصوص قسمتهایی که مربوط به کوئنتین، یعنی برادر روشنفکر است، یا «سقوط» آلبر کامو که رمانی فلسفی است. بنابراین من با این بحث که در ادبیات مضامین فلسفی نباید مطرح شود نمیتوانم موافق باشم. ناباکف پایبندی زیادی به هنریت هنر و ادبیت متن ادبی دارد. تفسیر او از «مسخ» کافکا قسمت عمدهاش صرف این میشود که شکل آن حشره را بکشد و مصور کند. اما درباره داستایفسکی من اعتقاد دارم، او در عین حال که به منطق درون ماندگار کلمه وفادار است، این منطق را وابسته به قدرت رتوریک بیرونی نکرده. وقتی که رتوریک ادبیات کاملا در خدمت تودهها باشد ادبیات به ادبیات عامهپسند تبدیل میشود. داستایفسکی توانسته است هم رمانی مهیج و جالب برای تودهها بنویسد و هم عمیقترین مسائل فلسفی را با منطق درون ماندگار کلمات مطرح کند. چگونه؟ خب، اگر من میدانستم داستایفسکی میشدم. سحر کارش چه بوده؟ کلید کارش کجاست؟ اینها چیزهایی دست نیافتنی است. ما حاصل کار را میبینیم و تاثیر آن را بر خود و دیگران مشاهده میکنیم، اما فرایند تولید کار هنری از دسترس ما خارج است. ناباکف با تفسیر «مسخ» میخواهد فرایند تولید آن را فراچنگ بیاورد. بنابراین از کسی مثل ناباکف انتظار نمیرود که ستایشگر ادبیات داستایفسکی باشد. در نهایت هم قضاوت مسئله به مخاطبان اثر هنری و ادبی برمیگردد.
نمونه دیگر کافکاست. کافکا مجموعهای چاپ میکند به اسم «نظاره» یا «تاملات» و ما این مجموعه را داستان میدانیم؛ اما نه واژه «نظاره» و نه «تاملات» هیچکدام گویای یک مجموعه داستان نیستند و بیشتر تفکرات فلسفی یک اندیشمند را تداعی میکنند.
کافکا در تاملات و کلمات قصار و تمثیلهایی که نوشته در جایگاه نویسنده و هنرمند نیست. اما از آنجا که او داستانهای والایی چون «مسخ» و «پزشک دهکده» و رمانهای «قصر» و «محاکمه» را نوشته است، شاید این اشتباه پیش بیاید. شخصی به نام فرانتس کافکا هم تاملات فلسفی دارد و هم آثار ادبی. این ذهن ماست که اینها را به هم پیوند میدهد، وگرنه من نمیتوانم «تاملات» کافکا را جزو آثار داستانیاش بدانم. البته کافکا تمثیلهایی دارد مثل «پیام امپراتور» که یک تمثیل بسیار کوتاه است یا تمثیلهایی دارد به سبک تمثیلهای قدیم و برگرفته از تمثیلات «تلمود» که برخی آنها را داستان میدانند. مثلا تمثیلی دارد با این مضمون که «کلاغ ها برآنند که یک کلاغ برای نابودی آسمان کافی است. غافل از آنکه آسمان به زبان ساده، یعنی محال بودن کلاغ». این کلماتی است که از زبان یک متفکر خارج میشود و بسیار پرایهام و تفسیرپذیر است و تفسیرهای متعددی هم از آن شده. ما همچنین در دوره جدید نیچه را میبینیم که یک فیلسوف و در عین حال یک شاعر است، یعنی زبانش زبان فلسفه کانت نیست، بلکه زبان ادبیات و شعر هست.
اتفاقا میخواستم به همین جا برسم. چه اتفاقی میافتد که از قرن 19 به این سو فلسفه و ادبیات این قدر به هم نزدیک میشود؟ مثلا در آثار نیچه شعر را هم میتوانید تشخیص بدهید در عین حال که فلسفه است. یا برخی آثار کوتاه کافکا که مشخص نیست یک داستان کوتاه است یا یک نوشته کوتاه فلسفی.
اگر اشتباه نکنم در کتاب «ایدئولوژی آلمانی» است که مارکس این مسئله را مطرح میکند که انسان نظرا چگونه موجودی است، مسئلهای مربوط به فلسفه مدرسی در قرون وسطی. در قرون وسطی یا دوران پیشامدرن فلسفه و حکمت در حوزههای خاص و خواص مطرح بود. شکاف بین خواص و عوام بسیار زیاد بود. مسائل فلسفی درباره حدوث و قدم عالم یا جبر و اختیار، از خواص به خواص منتقل میشد و حتی اغلب عوام از جانب خواص طرد میشدند. منصور حلاج کسی است که متهم میشود به افشای راز آنچنان که حافظ در یکی از غزلهای خود میگوید: «گفت آن یار کزو گشت سردار بلند / جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد». یا سعدی میگوید: «گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف / من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست». بنابراین تفکر فلسفی در عصر پیشامدرن محدود به حوزههای علمیه و مدارس خواص بود. مباحثی هم که مطرح میشد مباحث عام و کلی بود که هیچ ارتباطی با جهان پیرامونی پیدا نمیکرد. ما نه از ادبیات پیشامدرن، نه از تاریخ پیشامدرن و نه از فلسفه پیشامدرن نمیتوانیم بفهمیم که مردم قرون وسطی چه رنجهایی میبردند و در چه شرایطی زندگی میکردند. در حالی که تاریخ قرن 19 فرانسه را از زبان بالزاک بهتر و زندهتر میتوانیم استنباط کنیم تا از زبان مورخین، چرا که به قول والتر بنیامین، تاریخ به معنای کلاسیک کلمه همواره از زبان ستمگر بیان شده است، از جایگاه بالادستی. به همین ترتیب فلسفه خاص کسانی بوده که سر حدوث و قدم عالم یا ممکن و واجب الوجود چانه میزدند. چنین فلسفهای به تن انسان زنده اینجایی و اکنونی نمیخواند. البته سخنم به این مفهوم نیست که آن فلسفه را طرد کنیم. نه، آن هم تفکری است که چالش میطلبد. هر تفکری به محض مکتوب شدن ما را به چالش برمیانگیزد و تفکر را صرفا با تفکر میتوانیم جواب بدهیم. تفکرات روشنی که در قرون وسطی در خدمت مشاء وجود دارد برای جهان مدرن و ما گاه حیرتانگیز است. مثلا ابن سینا رسالههای شگفتانگیزی دارد که در یکی از آنها بحث درباره معاد میکند، معاد جسمانی را منکر میشود و میگوید علت آنکه قرآن بهشت و جهنم را با صور مادی تجسم کرده آن بوده که میخواسته به زبان عوام صحبت کند. یعنی این قدر شکاف عوام و خواص بنیادین بوده که ابن سینا حتی آن را تا بیان کلام قدسی که ظاهرا بیان حقیقتی است فراتاریخی و همه شمول، اشاعه میدهد. اما امروز وضعیت چگونه است؟ من قبل از پاسخ به این پرسش باید نکتهای بگویم که همواره درباره آن اشتباه میشود. در عصر جدید انسان مدار همه چیز نمیشود. من با این نظریه مخالفم که قرون وسطی خدامدار بوده و عصر حاضر، انسانمدار. در عصر حاضر انسان مدار و بنیاد نمیشود. مسئله را بد مطرح میکنند. در عصر حاضر انسان تصمیم میگیرد که اجازه ندهد دیگری به جایش مومن باشد یا دیگری به جایش فکر کند. بنابراین بار تفکر و همچنین ایمان را خود انسان به عهده میگیرد. البته اگر این ایراد را شما وارد نکرده باشید من از قول شما میگویم که تو به چه حقی از انسان سخن میگویی. ما در کجا حق داریم که از انسان سخن بگوییم؟ انسان چیست؟ آنچه ما میشناسیم، من هستم، تو هستی. این انسان خاص است و آن انسان خاص است. انسان به ماهوانسان، انسانی کلی و آن چیزی است که مدام افرادی غیرمسئولانه به کار میبرند و برایش تکلیف معین میکنند. ما اول باید حق ادای این کلمه را داشته باشیم. تا آنجا که من میدانم تنها در هستی شناسی است که ما میتوانیم از انسان سخن بگوییم و من هر جا در این مصاحبه کلمه انسان را به کار میبرم منظورم موجودی است که وجود او ممکن به امکان خاص هست. در عصر جدید این وجود موجود ممکن بار تفکر و اندیشه و همچنین ایمان دینی خودش را به دوش میکشد. بنابراین در این دوره «انسان» و «من» مطرح میشود. خب، این «من» یا «ایگو» که در خلا زندگی نمیکند، بلکه در اجتماع زندگی میکند و در مناسبات اجتماعی دخیل است. این گونه است که فلسفه هم از آن برج عاج فراتاریخی خودش به زمین میآید؛ از عرش به فرش میرسد. این مسئله را در آثار متفکرانی که پیامآور طلیعه دوران مدرن هستند، درمییابیم، از ماکیاولی گرفته تا توماس هابز، منتسکیو، جریان روشنگری فرانسه و جریان روشنگری آلمان. بنابراین این اشتباه بزرگ ماست که فکر میکنیم عصر مدرن عصر الحاد است و عصر انسانمداری در برابر خدامداری. و یک شرح خیالبافتهای میسازیم و آن را محمل ستیزهها و کینههای خودمان میکنیم. اما اگر این آثار را متفکرانه بخوانیم، میبینیم که برای ماکیاولی، هابز، جان لاک و همه این اندیشمندان این مطرح است که انسان به عنوان فرد یا به عنوان ملت خودش باید بار مسئولیت ساماندهی اجتماع و زندگیاش را بر عهده بگیرد. بنابراین در این دوره فلسفه از مسائل کاملا انتزاعی، کلی و بریده از انضمامیات دور میشود و فصل جدیدی را آغاز میکند؛ از قضیه کوگیتو دکارت و جمله معروف «من فکر میکنم، پس هستم» بگیرید تا هگل که تمام فلسفهاش را بر اساس ارتباط بین امر کلی و امر خاص و امر منفرد میگذارد. مسئله فلسفه دوران جدید ناسوتی شدن هست، اما نه به مفهوم رد آن جهان، بلکه به مفهوم توجه به انسانی که در وضعیت کلی قرار دارد. این است که در دوران مدرن فلسفه به ادبیات نزدیک میشود. میپرسید، چرا؟ چون ادبیات با کاراکتر و پرسونا سروکار دارد. ریشه کلمه پرسونا چیست؟ پرسونا یک نقاب بوده که اشخاص به چهرهاشان میزدند و نقش دیگری را ایفا میکردند. ادبیات با مسائل نزدیک و انضمامی در زندگی فعلی سروکار دارد. فلسفه به این زندگی نزدیک میشود، به اقتضای تحولاتی که از آغاز عصر مدرن در نگاه انسان نسبت به جهان و کائنات به وجود میآید. البته این مسئله بعد از وقوع دو جنگ خانمانبرانداز شدت مییابد. دو جنگ جهانی اول و دوم، جنگ بین غرب و شرق نبود. این دو جنگ بین متمدنها با متمدنها بود و دیگر نمیشد آن را نیز مانند جنگهای اروپا با عثمانی جنگ میان مدنیت و بدویت فرض کنیم. در مهد مدنیت جنگهایی میان کشورهایی رخ داد که همه آنها به سمت و سوی جامعه مدنی حرکت میکردند. فجایع بزرگی که این دو جنگ داشت عبرتآموز بود و متفکران را به فکر واداشت. این فکر نیز عمدتا متوجه وضعیت انسان در جهان حی و حاضر بود. از همین رو بعد از جنگ جهانی دوم فلسفههایی به نام فلسفه اگزیستانس نضج میگیرد و فلسفههای اگزیستانس بیش از همه حوزههای فلسفی با ادبیات آمیخته است. ژان پل سارتر هم با نمایشنامه سخن میگوید هم با رمان و هم با رساله فلسفی. کمابیش آلبر کامو هم به همین نحو عمل میکند و همینطور گابریل مارسل. حتی برخی معتقدند که «هستی و زمان» هایدگر شباهتی با رمان دارد.
جمله معروفی است از فرانتس کافکا با این مضمون: «مقصد هست، اما راه نیست». شما هم عنوان فصلی از کتاب «سیری در جهان کافکا» را همین گذاشتهاید. این جمله را چگونه تفسیر میکنید؟ منظور کسی چون کافکا از «مقصد» چیست؟
تفسیر این جمله کافکا بسیار دشوار است و ما نمیتوانیم به صراحت بگوییم که مراد او از مقصد چه بوده است. حافظ میگوید: «کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست / این قدر هست که بانگ جرسی میآید». ما دو نوع تفسیر داریم. یکی تفسیر به رای است و دیگری تفسیر به ذات. اگر بنا باشد که جمله کافکا را از دریچه نگاه خود کافکا تفسیر کنیم با امر دشوار و تقریبا دسترسناپذیری مواجه هستیم. هر کلامی که ما میگوییم یک تفسیر است. به محض اینکه انسان در جهان دخیل میشود، تفسیرآغاز میگردد. نکته آنکه بسیاری از خونریزیها و جنایتها از تفسیرها ناشی شدهاند یا آنچه «ایتها» مینامند، مانند انسانیت، حقانیت و... که همگی آنها مفاهیمی انتزاعی هستند. به نوعی یک امپراتوری «ایتها» در تاریخ حکومت کرده و سبب فاجعههای فراوانی بودهاست. بنابراین این فقط یک بحث لفظی نیست، بلکه مسئله همه جهان تفسیر است. اما اگر بنا باشد به نوعی شرافت تفسیری برسیم باید مراودهای با جهان بیرون از خود برقرار کنیم؛ یعنی همان قدر که میگوییم، بشنویم. ما سخن کافکا را میشنویم، اما کلماتش را با تفسیرهای خاص خودمان معنا میکنیم. آیا انتظار میرود بتوانیم کافکا را آنچنان که واقعا بوده است، تفسیر کنیم؟ این مقصد دسترسناپذیری است. تا آنجا که من میدانم یکی از مسائل و دغدغههای کافکا کشمکش میان دو گونه زندگی متفاوت است، یکی زندگی معمولی که با ازدواج و تشکیل خانواده ادامه پیدا میکند و دیگری زندگی هنری و ادبی. کافکا میگوید که فاصله این دو ناپیمودنی است. اما حال در پاسخ به این پرسش که مراد کافکا از «مقصد» در این جمله چیست، من چیزی نمیتوانم بگویم و ادعا کنم که مقصود کافکا همین بوده است. البته، من کتابهایی درباره کافکا نوشتهام اما همینجا میگویم که این کتابها همگی تفسیر است و جز تفسیر چیزی نیست. در این تفسیرها سعی شده که نوعی دیالوگ با جهان کافکا در پرتو خود آثار کافکا برقرار شود. این جمله را هم باید در پرتو خود آثار کافکا و جهان کلی کافکا تفسیر کرد. بله، مقصد هست اما راه نیست.
وقتی کتاب سیری در جهان کافکا را میخواندم، مرتب با یک مثلث مواجه میشدم؛ داستایفسکی، کافکا و نیچه. اشتراک این سه نویسنده و متفکر در چیست؟
وقتی که شما سوال میکنید مرا در موضع پاسخگو قرار میدهید؛ ولی در این لحظه پاسخ من این است که نمیدانم و نمیتوانم یک پیوند من درآوردی را فیالمجلس خلق کنم تا پاسخ سوال شما را داده باشم. احتمالا پیوندی میان این سه در ذهن و ناخودآگاه من بوده است که بیشتر از آنها نام بردهام و گاهی با یکدیگر مقایسهاشان کردهام، اما به قول بوذرجمهر حکیم، «همه چیز را همگان دانند و همگان هرگز از مادر نزایند». من به قدر فهم و وسع خودآگاه و ناخودآگاه خودم تلاشی کردهام و دست و پایی زدهام و در این دست و پا زدن قطعا چیزهایی را که در زندگی فراچنگ آوردهام بر سبیل تصادف یا عالمانه در این کتاب مجال بروز دادهام. خب، البته خود به خود کسی که کافکا میخواند به ادبیات اکسپرسیونیستی گرایش پیدا میکند و احتمالا به ساموئل بکت هم جلب میشود. با این نگاه قطعا مسائل مشترکی بین این سه متفکر میتوان یافت، از جمله مسئله تنهایی انسان و تنهایی فرد در جهان معاصر، اما اینها توجیهات بعد از واقعه است. اگر صادقانه بخواهم حرف بزنم، باید در یک کلام بگویم نمیدانم که در آن لحظه نوشتن چه انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاهی باعث شده که این متفکران را با هم پیوند بزنم.
و چرا داستایفسکی را به کسانی که میخواهند مطالعه فلسفه را آغاز کنند پیشنهاد میدهید؟ آیا واقعا داستایفسکی میتواند شروع خوبی برای مطالعات فلسفی باشد؟
البته هیچ دستورالعملی در کار نیست و من نمیتوانم باید و نباید تعیین کنم. یک پیشنهاد دوستانه است برای جوانهایی که درباره جهان پیرامونشان فکر میکنند. داستایفسکی رماننویس قدرتمندی است و مسائل فلسفی را نیز به همان قدرت در آثار خود مطرح میکند، مثل بحثهای آلیوشا کارامازوف و ایوان کارامازوف در رمان «برادران کارامازوف» یا سخنان مرد زیرزمینی در «یادداشتهای زیرزمینی». داستایفسکی این قدرت را دارد که مسائل فلسفی را به صورت زنده و مرتبط با وضعیتی که دور از وضعیت ما نیست، بیان کند. بگذارید مثالی بزنم. اگر کسی فلسفه را از مقولات ارسطویی آغاز کند، همواره این پرسش برایش مطرح میشود که این مقولات چه ارتباطی با من دارد. واقعیت هم این است که انسان وقتی درباره چیزهایی که به او هیچ ربطی ندارد حرف میزند و می نویسد، اگر با خودش صادق باشد، با عرض معذرت، احساس حماقت میکند؛ حالا آن مسائل هر چقدر هم که جلوههای قشنگ و پرطمطراقی داشته باشند. دوباره فرض کنید که ما مطالعه فلسفه را از مسئله وجود ممکن و وجود واجب با تعاریفی که ابن سینا ارائه داده است، شروع کنیم. خب، همان تعاریف را در کتاب «برادران کارامازوف» و در قالب دیالوگهایی زنده میتوانید دریابید. ایوان کارامازوف هم از لااقتضایی وجود ممکن انسانی سخن میگوید، اما نه آنگونه که متفکران قدیم ما بیان کردهاند. لااقتضایی وجود ممکن یا امکان خاص، یعنی موجودی در برابر امکاناتی فعلیت نیافته، توانشی که هنوز فعلیت نیافته است. بله، انسان توانشی است که هنوز فعلیت نیافته یا به تعبیر هایدگر، نیروی خاموش امر ممکن است. موریانهها و زنبورها از همان اول تکلیف زندگی شان تعیین میشود، اما انسان همواره نامحتوم است. تمام دلنگرانی و اضطراب انسان از زمان است. کافکا در گفتوگو با گوستاو یانوش میگوید، مسئله زمان، مسئله تمام تاریخ تفکر است. کتاب «گفتوگو با کافکا» اثر گوستاو یانوش بسیار کتاب مهمی است و من توصیه به خواندنش میکنم، چرا که ما را به جهان کافکا نزدیک میکند. در این کتاب کافکا با یک جوان جویای نام به گفتگو میپردازد و تلاش میکند مسائل را به زبان ساده برایش شرح دهد. در «برادران کارامازوف» هم ما میبینیم که ایوان کارامازوف چیزی جز این لاقتضایی محض بیان نمیکند. من داستایفسکی را به عنوان یک الزام پیشنهاد نمیدهم. این یک پیشنهاد دوستانه است و برآمده از تجربه شخصی خودم. من با اثار داستایفسکی بود که به سمت فلسفه کشیده شدم و حالا تجربه شخصی خودم را به صورت یک توصیه درمیآورم.
۲۲:۵۲ - نظرات(۱)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| leader @ w | ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ ۲۲:۳۶ لينک | ||||||||||
|
به نظر من گفتگوی جالبی بود.توی این مصاحبه چیزای زیادی برای یاد گرفتن وجود داره.ممنون |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلي | صفحه بعدي »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.farsiebook.com
- www.google.com
- www.google.com
- maatine.com
- mordadie-kochak.blogspot.com
- www.pouriaalami.blogspot.com
- xewnbaz.blogfa.com
- www.google.com
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- امروز: ۴۰۶
- ديروز: ۵۴۰
- اين ماه: ۱۱۱۶۶
- از ابتدا: ۹۳۳۱۸۴
- شهريور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- ارديبهشت ۱۳۸۹
- فروردين ۱۳۸۹
- اسفند ۱۳۸۸
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- آبان ۱۳۸۸
- شهريور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تير ۱۳۸۸
- خرداد ۱۳۸۸
- ارديبهشت ۱۳۸۸
- فروردين ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهريور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- ارديبهشت ۱۳۸۷
- فروردين ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهريور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تير ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- ارديبهشت ۱۳۸۶
- فروردين ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- بهمن ۱۳۸۵
- دی ۱۳۸۵
- آذر ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۵
- مهر ۱۳۸۵
- شهريور ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۴
- مهر ۱۳۸۴
- شهريور ۱۳۸۴
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحي:
![]()
Tarrahan
