۲ بهمن ماه ۱۳۸۶

مضحکه احساسات
درباره  "صورتي مايل به خون من"
 

علی مسعودی نیا
                                     [کلیک کنید] 

۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۶

قصه ما به سر رسید...

دوست داشتم امشب فقط یک جمله بنویسم، یک جمله ناهمگون با فضای این وبسایت اما ترسیدم. ترسیدم که موقعیت اجتماعی ام به خطر بیفتد و مگر نه این است که خوانندگان این وبسایت به مطالب جدی خو گرفته اند، به مطالبی آن قدر جدی که در روزنامه های کثیرالانتشار چاپ می شوند؟ جمله ام را در انتهای این یادداشت می آورم اما مسائل زیادی در ذهنم به وجود آمده اند که اول آنها را طرح می کنم.
سال 1381 که وبلاگ نویسی را شروع کردم، آن قدر احساس آزادی می کردم که هر چیزی می نوشتم، درباره رابطه گوز و شعیقه و ... باور کنید که راست می گویم. نه تنها من، که چند نفر از دیگر دوستان روزنامه نگارم نیز این آزادی را تجربه می کردند. اما الان برای من و همکارانم وبسایت کارکردی سیاسی و اجتماعی پیدا کرده است. خودمان را پیامبرانی می دانیم که ناگزیر از راه بردن این قوم هستیم.
احساس می کنم که هزار جفت چشم نوشته های مرا با دقت می خوانند، گیرم این یک توهم باشد. من در یک روزنامه اصلاح طلب در شرایط حساس امروز جامعه ایران کار می کنم و بنابراین خیلی باید مراقب نوشته ها و رفتارم درعرصه عمومی باشم. کوچکترین خطایی می تواند مشکلاتی برای روزنامه درست کند، گیرم که این هم یک توهم باشد. اما این توهم از کجا ناشی می شود؟ به گمانم ناشی از واقعیات اطرافمان است. واقعیات ایران گاه آن قدر ترسناک می شوند که اگر خارج از ایران باشی هم رهایت نمی کند که هیچ، بلکه به توهمت دامن می زند.
من مجبورم که فقط یک وجه از شخصیتم را در معرض قضاوت عموم بگذارم. سایر خصلت هایم را باید قربانی کنم. وحشتناک است. امشب به شدت دچار حس نوستالژی شدم؛ وقتی به اولین وبلاگم رجوع کردم دلم گرفت. در سال 1381 هیچ نظارتی روی وبلاگ ها وجود نداشت. من آزاد بودم. از طرفی احساس نمی کردم که آدم مهمی شده ام و همه انتظار دارند که از من نوشته های جدی بخوانند. امروز من چقدر خودم را بزرگ می دانم! این هم توهمی است که زیر بار مسئولیت ایجاد می شود. گمان می کنم که فضای اغلب وبلاگ های روزنامه نگاران متكلف و عاری از سادگی است. جدیت، خصیصه ای است که از همان نگاه اول یقه آدم را می گیرد و وبنوشت هایشان تفاوت عمده ای با نوشته هایشان در روزنامه ندارد. تازه، در وبلاگ های خود جدی تر هم می نویسند چرا که خطوط قرمز وبلاگ دورتر از خطوط قرمز یک روزنامه است. می دانید که امشب می خواستم چه بنویسم؟ احمقانه است که برای نوشتن یک جمله این قدر حرافی کنم. می خواستم بنویسم: « زندگی این قدرها هم جدی نیست، مثل بیلاخی است که آدم را در معذوریت قرار می دهد. » 

۰۴:۱۳ - نظرات(۱۲)

نظرات خوانندگان
شاعر @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۰۷:۴۷ لينک

اين جمله ت که شاعرانه بود و قشنگ. من که مشکلی تو نوشتنش نمی بینم. راستش جمله ت من رو ياد جمله های کوندرا انداخت. نگاهت به زندگی کوندرايی ست و طنز. اين چه مغايرتی با روزنامه نگاری جدی داره؟ به نظر من که هيچ مغايرتی نداره. پس اگه فکر می کردی داره، اشتباه می کردي. بازم از اين جمله ها بنويس.

پدرام @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۱۱:۱۲ لينک

و من حالا به عنوان یادداشتت فکر می‌کنم...

علی.دهقان @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۱۵:۰۷ لينک

احسان عزيز خيلی خوب بود. منتهی قبلا هم بهت گفته بودم. تو در فرم و بی پيرايگی زبان گاهي شايد نا خودآگاه به سمت براتيگان حرکت می کنی. اين خيلی خوبه هر چند که می دونی من وقتی به قول تو زياد احساس جدی بودن و مهم بودن پيدا می کنم با اين زبان بی پوشش مشکل پيدا می کنم. البته خوبی اين کار اينه که به قول شاملو تو سانسور نهفته در فرهنگ ادبيات ايرانی و یا به باور فوکو سانسور در ارتباط میان سخن و مولف را دور می زنی. چون از پر حرفی گفته بودی پر حرفی کردم که بگم مطلبت درسته. يعنی آفتاب آمد دليل آفتاب. پيروز باشی.

آذین @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۱۵:۳۴ لينک

این یعنی دیگر نمی نویسید؟ بنویسید... باور کنید اینقدرها هم نباد سخت گرفت.

احسان عابدي @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۱۵:۵۴ لينک

توضيحي درباره عنوان مطلب بدهم كه همه فكر مي كنند، من ديگر نمي خواهم بنويسم. نه، به هيچ وجه قصد تعطيلي اين وبلاگ را ندارم. عنوان مطلب همين طوري به ذهنم رسيد، شايد يك ذره بي ارتباط با متن باشد. نمي دانم.

سپینود @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۱۶:۳۲ لينک

احسان عزیز من هم افسوس آن زمان را می‌خورم. یادم هست که با سپیده هر دو می‌نوشتید و چه شاداب. یادم هست چندبار که توی جلسه‌ی داستان دیدم‌ات و جاهای دیگر باز هم شاداب بودی. این اتفاقی که تو می‌گویی برای همه‌ی ما افتاده مثل بچه‌هایی که بزرگ می‌شوند و کودکی‌شان تا مدتی از یادشان می‌رود تا خیلی بزرگ‌تر بشوند و باز به اسم نوستالژی همه‌ی آن‌ها برگردند...اما دیگر چه فایده. گمانم آدم باید آن معذوریت را همان بیلاخ فرض کند و خودش باشد.

شاعر @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۴ ۱۷:۴۳ لينک

به نظر من عنوان مطلبت خیلی هم بی ربط نیست به مطلب چون به گفته سپینود این اتفاقی که تو گفتی واسه همه ما افتاده و تعبیر من اینه که یه جورایی قصه اون روزگار ما به سر رسیده. کاش می شد دوباره شروعش کرد و نشاط از دست رفته رو دوباره به دست آورد.

شهاب @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۱:۵۶ لينک

مگه بيلاخ آدمو تو معذوريت می ذاره؟

اميرحسين @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۲:۵۷ لينک

احسان جان نبينم ناراحت باشی. اين قدر سخت نگير.

پونه بريرانی @ w ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ ۱۴:۲۱ لينک

جالب است آمدم اين‌جا تا بنويسم غصه نخور فقط روزنامه‌نگاران نيستند که توی وبلاگهايشان دست به عصا شده‌اند . من هم که آدمی معمولی هستم سينه خيز می‌نويسم. آمدم اين جا تا اين‌ها را بگويم ديدم اين رفيق من سپينود گفته همه چيزی را...اما خب من باز گفتم...درد هر آدمی مال خودش است. تا نگويد سبک نمی‌شود

امیر @ w ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ ۲۱:۰۲ لينک

می دونم که نیازی ندارید که این حرف رو از من بشنوید. اینو تو دل خودم می نویسم براتون! بله زندگی خیلی هم جدی نیست. اصلا اولین اشتباه اپیدمی ما ها همین جدی گرفتنشه. امتداد تفکرات خام ایده آلیستی و کودکانه و نا آگاهانه تو تمام زندگیمون. اما فکر کنم این چیزی از درد واقعی زنده ماندن کم نمی کنه. بر عکس دردی هم اضافه می کنه. به خاطر تلاش حتی صادقانه ای هم که می کنیم نمی تونیم نتیجه مورد انتظارمون رو حتی از مطالبه کنیم. باید مقیاس های زندگی رو بهتر درک کرد باید بهشون فکر کرد.

امیر @ w ۱۳۸۶/۰۲/۲۰ ۲۱:۰۷ لينک

خوشترین هزیان ها خزه سبر لطیفی ست که در برکه آرامش ما می روید. خوابمان خرم باد!

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلي | صفحه بعدي »

  • امروز: ۶۳۶
  • ديروز: ۵۱۲
  • اين ماه: ۷۹۵۰
  • از ابتدا: ۹۲۹۹۶۸

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحي:

Tarrahan