۲ بهمن ماه ۱۳۸۶

مضحکه احساسات
درباره  "صورتي مايل به خون من"
 

علی مسعودی نیا
                                     [کلیک کنید] 

۲۶ شهريور ۱۳۸۵

آلبوم خانوادگي روبرتو روسليني

روبرتو روسليني، كارگردان برجسته ايتاليايي را بعضي منتقدان به عنوان فيلمسازي مبلغ جنگ مي‌شناسند. با اين حال نمي‌توان منكر شد كه تلا‌ش‌هاي او در عرصه فيلمسازي نام او را به عنوان يكي از بزرگترين كارگردان‌هاي جهان در تاريخ سينما به ثبت رسانده است.ايزابلا‌ روسليني، دختر اين اسطوره سينماي غرب، او را در زندگي واقعي درست مثل آدم‌هايي معمولي توصيف مي‌كند: « روبرتو روسليني، باباي مهربان بچه‌ها كه اغلب با آنها بازي مي‌كند و از اين كه نمي‌تواند هميشه مراقبشان باشد متاسف است. او شكمي بزرگ دارد و نمونه‌اي از انسان چاق و تن پرور است، اما خانواده‌اش ترجيح مي‌دهند به او لقب «تنومند» را نسبت دهند. »
 
گاردين ـ ‌دن هالپرن ‌
ترجمه: سپيده جديري
 

روسلينى از نگاه دخترش
ايزابلا‌ روسليني چهره‌اش را از مادرش اينگريد برگمن به ارث برده اما به شدت طرفدار پدرش روبرتو روسليني كارگردان است. در فيلم جديدش «پدرم 100 ساله شده»، نقش روبرتو روسليني را يك شكم گنده بازي مي‌كند. با اين حال سينماروهاي حرفه‌اي ممكن است اين را درك نكنند كه نقش ديگر شخصيت‌هاي فيلم نظير آلفرد هيچكاك، فدريكو فليني، چارلي چاپلين و اينگريد برگمن را يك دماغ يا يك غده بازي نمي‌كند، يك قوزك پا يا يك جفت بال يا حتي يك سبيل هم در اين فيلم پيدا نمي‌شود، بلكه تمام نقش‌ها را خود ايزابلا‌ روسليني بازي مي‌كند. اين فيلم كه فيلمنامه آن را ايزابلا‌ به مناسبت صدمين سالگرد تولد پدرش نوشته، يك اثر هنري برجسته محسوب مي‌شود.اين فيلم سياه و سفيد 17 دقيقه‌اي در عين حال يك كار پژوهشي انديشمندانه و اثري شخصي درباره عشق محسوب مي‌شود كه در آن صحنه‌اي فوق‌العاده وجود دارد كه ايزابلا‌ از مادرش سؤال مي‌كند چرا ازدواج او و پدرش جواب نداد. صحنه‌هاي اين فيلم، هوشمندانه، ملموس و اغلب غافلگيركننده است.
ايزابلا‌ روسليني در زندگي اش هم نقش‌هاي مختلفي را بازي كرده است، از كمدين و مانكن گرفته تا بازيگر فيلم، نويسنده و تاجر. در عين حال، تمام عكاسان بزرگ دوران جواني ايزابلا‌، از ريچارد آوندون تا رابرت مپلتورپ، عكسي از او را در كارنامه هنري خود دارند. در سال 1988، نمايشگاهي با عنوان «پرتره يك زن» از عكس‌هاي ايزابلا‌ كه عكاسان مختلف گرفته بودند، در موزه هنر مدرن پاريس برگزار شد. در يك عكس، چهره او سرد و بي احساس بود، در عكس ديگر خندان يا وحشت زده يا خشن و... و اغلب تركيبي از تمام اين احساس‌ها در يك پرتره ديده مي‌شد.
اما حالا‌ كه ما در لا‌بي هتلي در نيويورك روبروي هم نشسته ايم، متوجه چيزي در چهره او مي‌شوم كه در آن عكس‌ها وجود نداشت، چيزي كه انتظار آن را ندارم: ايزابلا‌ روسليني چهره بسيار مهرباني هم دارد.
به نظر نمي‌رسد اين قبيل چيزها اين روزها برايش اهميت زيادي داشته باشد، هر چند كه پا به سن گذاشتن بايد سختي‌هاي خاص خودش را براي زني كه چهره‌اش براي او بيشترين اقبال را به بار آورده بود، داشته باشد. در سال 1992 يعني وقتي چهل ساله شد، بسياري از شغل هايش را به خاطر اين كه چهره‌اش پير شده بود، از دست داد. اما حالا‌ كه 54 سالش است، اصلا‌ دلش نمي‌خواهد وقتش را به نگراني درباره چهره‌اش صرف كند. او مي‌گويد: «اگر نزد پزشك برويد، به شما مي‌گويد: مطمئنيد كه نگران صورتتان نيستيد؟ پس درباره اين چين و چروك‌ها چه حسي داريد؟ آن وقت من مي‌گويم: نمي‌دانم، چون در واقع آنها را نمي‌بينم. من دست هايم را مي‌بينم اما صورتم را نمي‌بينم، پس عذابي هم از بابت اين چين و چروك‌ها نمي‌كشم. من صورتم را فقط براي 5 دقيقه در صبح، وقتي كه دارم دندان هايم را مسواك مي‌كنم مي‌بينم! اگر نگاهي به مجله‌هاي زنان بيندازيد، معمولا‌ با داستاني درباره پير شدن، كرم‌هاي ضد پيري و جراحي پلا‌ستيك و اين قبيل چيزها روبرو مي‌شويد. اما به نظر من اگر روحيه مستقلي داشته باشيد، يعني همان چيزي را كه من برايش تربيت شده‌ام، پيري برايتان خوشايند هم مي‌شود.»
فيلم كوتاهي كه او درباره پدرش ساخته (كه حدود سي سال پيش درگذشته است)، چيزي را نشان مي‌دهد كه به گفته او مدت‌ها انتظارش را مي‌كشيده: «خيلي دلم مي‌خواست فيلم‌هايي مثل اين بسازم، اما در دوران جواني‌ام كه مجبور بودم هر روز براي كار به پاريس، لندن، اينجا و آنجا بروم و كارهاي مختلفي را انجام دهم كه واقعا هم دوستشان داشتم، وقتي برايم باقي نمي‌ماند كه به بعد ديگر وجودم بپردازم. اين بعد را الا‌ن مي‌توانم نشان دهم. آن روزها برنامه هشت ماه بعدم را از پيش مي‌دانستم، تمام دقايق روزهايم با برنامه‌هاي مختلف پر شده بود و اين قضيه ده سال ادامه داشت.»
ابعاد ديگري از زندگي ايزابلا‌ روسليني كه براي مردم جالب است، مسلما پدر و مادرش هستند. تولد ايزابلا‌ در سال 1952 يكي از بزرگترين امكانات شايعه سازي را در اختيار مطبوعات آن دوران گذاشت چرا كه اينگريد برگمن، از همسر سابقش پيتر ليندستورم به خاطر ازدواج با روبرتو روسليني جدا شده بود كه او هم قبلا‌ ازدواج كرده بود.
فيلم ايزابلا‌ در انگلستان به صورت دي وي دي و همراه با كتاب جديدش به فروش مي‌رسد كه كلا‌ژهايي را از نوشته هايش درباره پدرش، عكس ها، نقاشي ها، مصاحبه‌هايي با فليني و فرانسيس تروفو و چندين نامه را در بر مي‌گيرد. او درباره علا‌قه زيادي كه به پدرش دارد، مي‌گويد: «من عاشق مادرم بودم، اما دختر پدرم بودم.» صداي او در صحنه‌اي از فيلم مي‌گويد: «اگر پدرم انسان نمي‌شد، اسب دريايي مي‌شد. اسب دريايي نر مي‌تواند باردار شود و اوست كه از بچه هايش مراقبت مي‌كند.»
روبرتو روسليني و اينگريد برگمن سه فرزند داشتند: يك پسر، ايزابلا‌ و خواهر دوقلويش، ايزوتا. آنها در سال 1957 از يكديگر جدا شدند. بچه‌ها هم بعد از جدايي والدينشان به هتلي در رم برده شدند و نه با پدرشان زندگي كردند و نه با مادرشان.
ايزابلا‌ مي‌گويد: «وضعيت خيلي عجيبي بود. تا دو سال ما در يك هتل زندگي مي‌كرديم چون آنها بر سر اين كه با كدامشان زندگي كنيم، دعوا داشتند. بعدها ما را به يك آپارتمان بردند كه يك خدمتكار و چندين پرستار بچه در آنجا از ما نگهداري مي‌كردند. خلا‌صه اين كه ما در اين خانه بچه‌ها زندگي مي‌كرديم و مادرمان در پاريس و پدرمان در رم زندگي مي‌كرد. آنها بعضي وقت‌ها به ديدنمان مي‌آمدند اما با ما زندگي نمي‌كردند. ما در اين فضاي عجيب بزرگ شديم.»
«بيشتر اوقات از من مي‌پرسند: فرزند آدم‌هاي مشهور بودن چه حسي دارد؟ جواب اين سؤال در واقع اين است: من دختر كسي غير از آنها نبوده‌ام، پس نمي‌توانم موقعيت خودم را با موقعيت ديگران مقايسه كنم و بگويم چه فرقي دارد. ولي مي‌دانم اين جواب كسي را راضي نمي‌كند. پس بگذاريد جواب طولا‌ني تري بدهم. همان طور كه مي‌دانيد والدين من در سينما اسطوره شده‌اند و اين يعني همه درباره اين كه آنها چه كساني بوده‌اند، نظر بسيار مثبتي دارند. مسلما آن چه در ذهن مردم درباره پدر و مادر من ساخته شده، رويايي بيش نيست و آن چه من درباره آنها مي‌گويم شايد با آن رويا تفاوت داشته باشد و مردم اين را دوست ندارند. مسلما من هم مي‌توانم همان چيزي را درباره آنها بگويم كه همه مي‌گويند، يعني فقط آن چه را كه مردم دوست دارند بشنوند، تكرار كنم. من هم همين كار را كرده‌ام، پس نگران نباشيد. بله، در واقع همين كار را كرده‌ام و همدردي و تأييد بسياري از مردم را با اين شيوه جلب كرده‌ام و از اين قضيه لذت برده‌ام. مسلما دوست دارم كه مرا دوست بدارند. اما در واقع، برايم خيلي هم سخت است كه اين همه اطلا‌عات اشتباه را درباره پدر و مادرم تحمل كنم. در مدرسه هميشه از همكلا‌سي هايم مي‌پرسيدم: مادرم به‌اندازه جون كرافورد مشهور است؟ به‌اندازه گرتا گاربو هم مشهور است؟ پدرم به‌اندازه چارلي چاپلين معروف است؟ به‌اندازه هيچكاك هم معروف است؟ در واقع يك فشارسنج لا‌زم داشتم چون برايم سخت بود كه ميزان شهرت آنها را درك كنم.»
«زندگي پدر و مادرم در تمام دايره‌المعارف‌هاي اينترنتي ثبت شده است. دايره‌المعارف‌هاي آمريكايي بيشتر روي ازدواج پدر و مادرم مانور داده‌اند و دايره‌المعارف‌هاي اروپايي بيشتر به ابتكار و انقلا‌ب او به عنوان يك فيلمساز در تاريخ سينما اشاره كرده‌اند. اين در حالي است كه در دايره‌المعارف‌هاي چيني، اصلا‌ نامي‌از مادرم نياورده‌اند و كارهاي پدرم را به عنوان فيلم‌هايي بر عليه بورژوازي كه داستان‌هايي واقعي درباره طبقه زحمتكش نقل مي‌كنند، مطرح كرده‌اند. خب، اين نسخه كمونيستي دايره المعارف‌هاي اينترنتي است. به هر حال، هر ملتي روشي را براي دوست داشتن پدر و مادرم ابداع كرده است. من هم روشي دارم كه فقط متعلق به خودم است.»
«بگذاريد چيزي درباره پدرم بگويم كه فقط حالا‌ مي‌توانم به آن اشاره كنم. او خيلي چاق بود و در خانواده من هميشه اين واقعيت را به اين شكل تحريف مي‌كردند: او چاق نيست، تنومند است! وقتي ما بچه بوديم، يكي از بازي‌هاي مورد علا‌قه مان اين بود كه خودمان را توي بغل پدرمان بيندازيم يا كنار او دراز بكشيم، آن وقت او وانمود مي‌كرد يك ماده خوك است و ما هم بچه خوك هايش بوديم. پدرم هميشه از اين كه در زندگي واقعي نمي‌تواست از ما مراقبت كند، خيلي افسوس مي‌خورد. من او را همان‌طور كه بود دوست داشتم، چاق يا تنومند يا هر چيزي كه به او نسبت مي‌دادند. وقتي مردم به او مي‌گفتند رژيم بگيرد، عصباني مي‌شدم، نمي‌خواستم چيزي از او كم شود. يادم مي‌آيد كه پدرم خيلي دوست داشت توي تخت خواب بماند. تمام روز را در تخت خواب مي‌ماند چون نمي‌خواست انرژي‌اش را هدر دهد. ممكن است به نظر شما آدم تنبلي بيايد اما من هنوز هم تنبلي فيزيكي او را با هوش و روشنفكري اش مربوط مي‌دانم.»
ايزابلا‌ در سن نوزده سالگي به نيويورك رفت و تحصيل در مدرسه را رها كرد اما نه بدون چشم‌اندازي به آينده: «نه به عنوان يك مهاجر بلكه به عنوان دختر اينگريد برگمن به نيويورك رفتم.»
آن وقت كارش را در برنامه‌اي كمدي كه از شبكه‌اي ايتاليايي در آمريكا پخش مي‌شد، شروع كرد كه در واقع برنامه طنزي درباره يكي از برنامه‌هاي خبري ايتاليايي بود كه روبرتو بنيجيني از رم پخش مي‌كرد. ايزابلا‌ در اين برنامه طنز نقش يك خبرنگار خارجي را بازي مي‌كرد. او بيشتر از هر جاي ديگري در نيويورك زندگي كرده است.
خودش در اين باره مي‌گويد: «زندگي در نيويورك مرا به يك شهروند نيويوركي تبديل كرده اما وقتي مردم به من مي‌گويند: شما شهروند جهان هستيد! يا چيزي شبيه به اين، دلم مي‌خواهد بگويم: نه. من كانادايي هستم! اين شوخي است ولي... در كانادا يك جور تمدن اروپايي به چشم مي‌خورد، مردمي‌با فرهنگ و بي دغدغه در آنجا زندگي مي‌كنند اما خب، مجاورت با آمريكا هم تأثيراتي روي آن كشور گذاشته است.»
ايزابلا‌ اين روزها در حال نوشتن فيلمنامه جديدي است كه دلش مي‌خواهد بازيگران كانادايي نقش‌هاي آن را ايفا كنند. او به شوخي مي‌گويد كه دنبال پول براي ساختن اين فيلم است.
آن چه در نقش‌هايي كه ايزابلا‌ روسليني بازي كرده، حرف اول را مي‌زده، هميشه چهره او بوده است، از خواننده عجيب و غريب فيلم تخيلي «مخمل آبي» ديويد لينچ در سال 1986 گرفته تا بارونس بي پاي فيلم «غم انگيزترين موسيقي جهان» گاي مادين در سال 2003 كه تقليدي هنري از فيلم‌هاي اوليه تاريخ سينما محسوب مي‌شد. همين نيز سبب شده كه ايزابلا‌ پي در پي نقش‌هاي مختلفي را در فيلم‌هاي مطرح بازي كند. امسال هم در سه فيلم بازي مي‌كند: نقش كوتاهي در فيلم جديدي درباره «ترومن كاپرت»، نقش بلندتري در فيلمي مستقل به نام «معمار» و نقش اصلي فيلم «سور بز»، اقتباس سينمايي رماني از ماريو بارگاس يوسا، نويسنده مشهور پرويي درباره جمهوري دومينيكن.
او مي‌گويد: «من كليشه‌اي را براي بازي در فيلم هايم داشتم كه بيشتر مردم هم همان را در رفتارهاي روزمره شان به كار مي‌برند. به نظر احمقانه مي‌رسد، ولي در كل احمقانه نبود. دوست داشتم يك روزم را در كنار ريچارد آوندون صرف كنم; در كنار كساني كه هنرمند و باهوش باشند و نقش من اين بود كه آنچه را كه آنها سعي داشتند بيان كنند، به تصوير بكشم. در واقع نقشم اين بود كه به ذهن آنها سفر كنم، توريست ذهن جالب و پر تخيل آنها باشم. مردم هميشه به من مي‌گويند كه چه فيلم‌هاي عجيبي را بازي مي‌كنم. اما در واقع به دنبال چيز بسيار متفاوتي نيستم، نقش‌هايي كه بازي مي‌كنم فقط به اين معناست كه با افرادي ملا‌قات كرده‌ام كه با هوش و افكار جالبشان مرا ميخكوب كرده‌اند و دلم خواسته سفري به ذهنشان داشته باشم.»
او چيزي را كه به آن عنوان «امضاهاي نيرومند» را اطلا‌ق مي‌كند، شرح مي‌دهد: «دوست دارم فيلمي را ببينم كه لا‌زم نباشد به تيتراژ آن نگاهي بيندازم تا بدانم چه كسي آن را ساخته است، چرا كه مثلا‌ يك تصوير در فيلم كافي است تا معلوم شود اين فيلم ديويد لينچ است، اين براي آلفرد هيچكاك است، اين يكي هم فيلم اسپايك لي است.»
فيلم «پدرم 100 ساله شده»، سلزنيك، هيچكاك و فليني را نشان مي‌دهد كه با شكم گنده و سخنگوي روبرتو روسليني درباره اين كه فيلم سينمايي چگونه بايد باشد، بحث مي‌كنند. فيلم بايد مردم را ميخكوب كند؟ يا بايد آنها را هدايت كند؟
هيچكاك در فيلم به شكم روسليني مي‌گويد: «روبرتو، تو بايد كشيش مي‌شدي!»
آن وقت شكم روسليني كه صداي او را هم ايزابلا‌ در مي‌آورد، جواب مي‌دهد: «و تو هم بايد جادوگر مي‌شدي!»
روبرتو روسليني را معمولا‌ «پدر نئو رئاليسم» مي‌خوانند، كارگرداني كه استانداردهاي ملودرام را پس زد تا با هنر اخلا‌ق گرايانه خودش فيلم بسازد; فيلم‌هايي كه در يك لوكيشن به مدتي طولا‌ني فيلمبرداري مي‌شدند و اغلب بازيگري در آنها وجود نداشت و معمولا‌ وقف رساندن صداي طبقه محروم به گوش مردم مي‌شدند.
«سينماي پدر من اگر بتوانم آن را جمع بندي كنم، درباره احتياجي بود كه بايد فهميده مي‌شد. البته بين او و فيلمسازي كه مي‌گويد: همه ما خيلي خسته ايم، از فكر كردن مريض شده ايم، به هيچ چيز بيشتر از ديوانگي احتياج نداريم كه آن هم در اين فيلم است، تفاوت فاحشي وجود دارد.
پدرم هنرمند هنر بود، اين طور هم نبود كه فيلم هايش هميشه پرفروش باشند، ولي اين فيلم‌ها هميشه از تأثيرگذارترين فيلم‌هاي سينما بوده‌اند. دلم مي‌خواهد يك معرفي دقيق و روشن از فيلم‌هاي پدرم داشته باشم، مثل يك لقمه حاضر و آماده، تا مردم بيايند و اين فيلم‌ها را تماشا كنند كه در واقع فيلم‌هايي بسيار جدي هستند. اين خودش مي‌تواند روشي براي تقدير از او باشد.»
در فيلم «پدرم 100 ساله شده»، صداي ايزابلا‌ در نقش خودش به پدرش مي‌گويد: «پدر، به نظر من تو نابغه بودي.» و بعد از لحظه‌اي درنگ باز مي‌گويد: «پدر، نمي‌دانم نابغه بودي يا نه ولي من دوستت دارم.»
ايزابلا‌ مطمئن است كه در آينده هم دوست دارد حرفه كارگرداني را ادامه دهد: «كارگرداني كمي شبيه حكمراني مستبدانه است اما هميشه به آن راحتي نيست. مثلا‌ من مارتين اسكورسيزي را در حالي ديده‌ام كه با يك ماسك اكسيژن روي صورتش كارگرداني مي‌كرده. اين در روزي اتفاق افتاد كه من سر صحنه آن فيلم رفته بودم و او در آنجا بود، بالا‌ي يك نردبان، با يك ماسك اكسيژن روي صورتش و خيلي بدبخت به نظر مي‌رسيد.»
اين ماجرا در دوران ازدواج چهار ساله او با اسكورسيزي اتفاق افتاده يعني چيزي در حدود سال‌هاي 1979 تا 1983، و اسكورسيزي در حال ساختن فيلم‌هاي «گاو خشمگين» و «سلطان كمدي» بوده است.
ايزابلا‌ روسليني ادامه مي‌دهد: «منظورم اين است كه او تنگي نفس داشت ولي با آن ماسك خيلي تئاتري شده بود. و من در آن موقع با خودم فكر كردم كه اين بدبختي بخشي از يك استراتژي است كه او با آن از خودش در مقابل مردم محافظت مي‌كرد. منظورم اين نيست كه او تنگي نفس نداشت، يا اين كه ضعيف نبود بلكه منظورم اين است كه او از اين بيماري و ضعف به عنوان امتيازي براي خودش استفاده مي‌كرد. مارتين خيلي باهوش است. روش‌هاي زيادي براي اين كه كارگرداني خوب و ژنرال كل آدم‌هاي سر صحنه بشويد، وجود دارد ‌ شما مي‌توانيد سر آنها فرياد بزنيد يا اين كه نقش يك قرباني را بازي كنيد يا هر چيز ديگري. اما به هر حال بايد كاري بكنيد، چون مسئول ساخت فيلم هستيد.»


زندگي و آثار روبرتو روسليني
روبرتو رسليني در سال 1906 در ايتاليا به دنيا آمد. او فعاليت هنري خود را ابتدا به عنوان كارگردان فيلم‌هاي مستند آغاز كرد و در عين حال در نوشتن فيلمنامه «لوچيا نوسراي خلبان» با آلساندرو بلا‌زتي و فيلمنامه «مردان در اعماق» با د. روبرتيس همكاري كرد.
نخستين فيلم روسليني «كشتي سفيد» (1942) نام داشت كه آن را با همكاري د. روبرتيس ساخت و به شيوه مستند سازان، به توصيف زندگي افراد در يك كشتي بيمارستاني ارتش پرداخت. او كوشيد تا به كمك تدوين و نماهاي درشت، به درون واقعيت نفوذ و آن را تفسير كند.
فيلم «خلبان بازمي‌گردد» (1943) نيز به خوش بيني او درباره جنگ مربوط بود. سومين اثر مربوط به جنگ كه روسليني ساخت «مردي با صليب» (1943) بود كه گزارش فعاليت‌هاي قهرمانانه يك كشيش ارتش ايتاليا را در جبهه روسيه بازگو مي‌كرد. در واقع فيلم‌هايي كه روسليني قبل از سال 1945 ساخته است، در مجموع آثار او از اهميت كمي برخوردارند، اما با اين وجود، بيانگر شخصيت كارگردانشان هستند.
ناب‌ترين نئورئاليسم را مي‌توان در آثار پس از جنگ روسليني مانند فيلم مشهور او، «رم شهر بي دفاع» ( 1945) و «پاييزا» (1946 ) جست و جو كرد. از ويژگي‌هاي بارز آثار اين كارگردان تلا‌ش او در نشان دادن واقعيت رويدادها و شخصيت هاست. سبك فيلمسازي او را حتي مي‌توان با سبك نويسندگي دوس پاسوس و ارنست همينگوي مقايسه كرد.
فيلم «آلمان در سال صفر» ( 1947) كه آن را در كشور آلمان ساخت، به شيوه فيلم‌هاي مستند، نماهايي از برلين ويران شده سال 1947 را به نماهاي ترامواهاي انباشته از انبوه جمعيت و بازارهاي سياهش مونتاژ مي‌كند، اما داستاني كه روسليني براي فيلم برمي‌گزيند، بيشتر از ادبيات الهام گرفته است تا واقعيت.
روسليني در فيلم‌هاي بعدي‌اش نظير استرومبلي، زمين خداوند، فرانچسكو، اروپاي 51 و سفر در ايتاليا به نوعي عرفان كاتوليكي و درون نگري روانشناختي مي‌رسد و محيط و جامعه در اين فيلم‌ها تا حد يك دكور نمايش سقوط مي‌كنند.
او در كارهاي آخر خود موضوعات قديمي دوران جنگ را دوباره به كار برد يعني در فيلم‌هاي «ژنرال اشتباهي» (1960) و «رم شب بود» (1960).
و سرانجام فيلم «وانينا، وانينا» (1961) را به عنوان فيلمي تاريخي ‌ ادبي بر اساس كتاب «استاندال» ساخت. 

۱۷:۵۸ - نظرات(۲)

نظرات خوانندگان
قصه‌های عامه‌پسند @ w ۱۳۸۵/۰۶/۳۰ ۰۱:۱۹ لينک

وقتی استادی مثل شما اين رو بگه٬ آدم ناخودآگاه ذوق می‌کنه خب!

نرگس شقايق قاصدک @ w ۱۳۸۵/۰۶/۳۰ ۰۵:۰۱ لينک

از آشنايی با وبلاگ شما بسيار خرسندم در پناه مهر باشيد

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلي | صفحه بعدي »

  • امروز: ۶۰۰
  • ديروز: ۵۱۲
  • اين ماه: ۷۹۱۴
  • از ابتدا: ۹۲۹۹۳۲

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحي:

Tarrahan