۱۶ آذر ۱۳۸۸

به جای جهان اقتصاد

چند کلمه توضیح: بعضی مطالب جهان اقتصاد آن‌قدر خواندنی است که دوست دارم شما را هم در لذت خواندنشان شریک کنم، اما حیف که هنوز سایت این روزنامه پا نگرفته است؛ هر چقدر تا حالا غر زده‌ایم، بی‌فایده بوده و فقط باعث بالا رفتن فشار خونمان شده‌است. امشب به این فکر افتادم که به جای غر زدن همه این مطالب را به نوبت روی وبسایت خودم بگذارم، مطالبی که در این مدت در صفحات اندیشه و تاریخ روزنامه جهان اقتصاد و ضمیمه آن منتشر شده و به گمانم ارزشمندند. پس با ترجمه کاوه شجاعی از مصاحبه‌ای با گور ویدال، نویسنده رمان تاریخی «آفرینش» شروع می‌کنم، یک مصاحبه فوق‌العاده خواندنی که در آن ویدال از همه چیز صحبت کرده‌است، تاریخ آمریکا، دوستی‌اش با کندی، زندگی خصوصی‌اش و مفهوم خوشبختی.

گفت‌و گو با گور ویدال

بدون طبقه روشنفکر، دیکتاتوری نظامی می‌آید

ترجمه: کاوه شجاعی

هنگام گفت و گو با گور ویدال باید بدانید اوست که مسیر گفت و گو را تعیین می کند. سوال ها را خیلی سریع جواب می دهد، اما گاهی اوقات شوخی اش می گیرد و با من بازی می کند، و گاهی هم لحنش تند می شود و با خشکی گزنده ای پاسخم را می دهد. ویدال 83 ساله است و روی ویلچیر می نشیند (به خاطر سرمازدگی در جنگ، زانوی چپش را از تیتانیوم ساخته اند) اما می تواند راه برود ("معلوم است که می توانم راه بروم") و همین چند هفته پیش در تئاتر ملی لندن ایستاد و یک سخنرانی ضد جنگ انجام داد. 


از ویدال می پرسم که در حال حاضر مشغول نوشتن چه چیزی است؟ و نویسنده عبوسانه جواب می دهد:"صحبت کردن در این‌باره خسته کننده است. اکثر نویسنده ها جز صحبت کردن درباره خودشان و کتاب هایشان کاری انجام نمی دهند، آن هم در عباراتی پرشکوه." می پرسم "منظورتان خودشیفتگی است؟" و با بدخلقی می گوید: "عبارت درستی به کار نبردی... اما عیب ندارد، از آن استفاده کن." در هتل کانات در میفیر (در لندن) قرار گذاشته ایم؛ هتلی که در 60 سال گذشته بارها به منزلگاه این نویسنده جنجالی آمریکایی تبدیل شده است. به آپارتمانی روبروی هتل اشاره می کند می گوید: "چرچیل در جنگ جهانی دوم اینجا زندگی می کرد. مردم در همین خیابان برای چرچیل هورا می کشیدند. او روابط عمومی قوی ای داشت."
نام چرچیل به یادم می آورد که ویدال چه زندگی پرماجرایی داشته است: از دوستی با جان اف کندی گرفته تا حضور در جنگ یا از فیلمنامه نویسی برای استودیوی بزرگ فیلمسازی متروگلدن مایر تا ورود به رقابت ها سیاسی. (و البته او در ده سالگی برای اولین بار خلبانی یک هواپیمای کوچک را تجربه کرد!) ویدال 24 رمان نوشته و او را یکی از بزرگترین مقاله نویسان دنیا می دانند.
می گویم "از همه مرزها عبور کرده اید!" و او غلطم را می گیرد: "حصارهای زیادی را شکسته ام."
سال پیش او در جریان رقابت های داخلی دموکرات ها او حمایت خود را از هیلاری کلینتون پس گرفت و از باراک اوباما پشتیبانی کرد. اما حالا فاش می کند که از این کار خود پشیمانش است. می پرسم: "نظرتان درباره عملکرد اوباما چیست؟" و جواب می دهد: "افتضاح است! او باهوش ترین فردی بود که در طول دهه های اخیر در انتخابات نامزد شده بود. اما اوباما بی تجربه است. او در فهم مسائل نظامی کاملا ناتوان است. او فکر می کند افغانستان طلسم ماجراست: اگر مشکل آن را حل کنیم مشکل تروریسم حل می شود."
ویدال می گوید: "آمریکا باید از افغانستان خارج شود. ما در همه جنبه های تلاش مان برای فتح خاورمیانه یا شکست خورده ایم. "جنگ علیه تروریسم" یک چیز من درآوردی است." و ناگهان صدایش را بالا می برد: "در همه عمرم از دروغگوها نفرت داشتم و حالا این کشور مملوء از دروغگوست. نمی گویم قبلا یک دوران طلایی داشتیم، اما قبلا یک هوش عمومی وجود داشت. می پرسم "رسانه ها چطور؟ مگر آنها جلوی دروغ ها نمی ایستند؟" پاسخ می دهد: "آنها سرشان گرم آماده کردن ما برای جنگ با ایران است." ویدال البته هنوز کمی به اوباما امید دارد: "اوباما دروغ نمی گوید. ما می دانستیم که آن احمق، جان مک کین، دروغگو بود. آخرش هم داستان واقعی سقوط او در ویتنام و اسارتش را نفهمیدیم! اشکال اوباما این است که فکر می کند حزب جمهوریخواه یک حزب معمولی است، اما آنها شبیه سازمان جوانان هیتلری هستند. آنها از خارجی ها نفرت دارند. البته وقتی شما خارجی ها کلمه "محافظه کار" را می شنویسد تصویر یک پیرمرد مهربان هنگام شکار روباه جلوی چشم تان می آید. اما آنها این نیستند. آنها فاشیست هستند. به هر حال من اشتباه کردم. هیلاری رئیس جمهور بهتری می شد. او دنیا را بهتر می شناسد."
و بعد یاد جان اف کندی می افتد "من با روسای جمهور جز با کندی دوستی نزدیک نداشتم. او را خیلی خوب می شناختم. با هم دوست بودیم اما او هم رئیس جمهور خوبی نبود. البته مثل این است که آدم درباره برادرش نظر دهد؛ این پیچیده است. من به کندی نزدیک بودم و او را تا آخر – تا زمان ترورش – دوست داشتم اما او در بحران خلیج خوک ها یا کانال سوئز اشتباه کرد. اما با مرگ او دروغگویی ها شروع شد: اینکه کندی بزرگترین رئیس جمهور آمریکا بود!"
ویدال از رویکرد مذهب گرایانه در سیاست آمریکا ناراضی است و می گوید: "آمریکایی ها هیچ چیز درباره دنیای خارج نمی دانند. آنها به شدت منزوی هستند. از یک آمریکایی بپرسید درباره سوئد چه می داند و او خواهد گفت: "آنها خوب زندگی می کنند، اما همه الکلی اند!" اما من معتقدم که سیستم کشورهای حوزه اسکاندیناوی در آمریکا هم جواب می دهد. ما در آمریکا اصلا طبقه روشنفکر نداریم و در چنین صورتی حتی احتمال دیکتاتوری نظامی وجود دارد. اوباما مشکل را فهمیده و به همین خاطر بر آموزش مردم آمریکا تمرکز کرده. اما مسئله اینجاست که او زیادی تحصیل کرده است و نمی فهمد مردم چقدر نادان هستند. بنجامین فرانکلین گفته بود که "فساد مردم می تواند یک سیستم را نابود کند" و در دوران بوش این اتفاق افتاد."
ویدال با نگاهی تهدیدآمیز اشاره می کند: "منظورم را اشتباه متوجه نشو! فکر نکن که من و امثال من منتظر ظهور یک قهرمان هستیم. قهرمانی وجود ندارد و البته اگر هم وجود داشت بلافاصله کشته می شد."
ویدال اولین رمانش را در 19 سالگی نوشت و در 1948 و پس از آنکه در رمان "شهر و ستون" با وضوح از مسائل جنسی و تمایلاتش نوشت در فهرست سیاه رسانه ها قرار گرفت. در 1956 متروگلدین مایر او را استخدام کرد و او در نوشتن فیلمنامه بن هور همکاری کرد. آفرینش رمان افسانه‌ای، تاریخی و حماسی ویدال در سال ۱۹۸۱ منتشر شد و از سوی شمار زیادی از منتقدان بهترین اثر او به حساب می آید. آفرینش ماجرای یک سفیر ایرانی هخامنشی در سده پنجم پیش از میلاد را روایت می کند که در سفرهایش به سراسر جهان شناخته شده آن دوران، اعتقادات مذهبی و سیاسی ملل مختلف را مقایسه می کند.
از ویدال درباره واکنش مردم به زندگی خصوصی جنجالی اش می پرسم و او درباره بحث را به آمریکایی ها می کشاند: "اصلا مگر مهم است که آمریکایی ها چطور فکر می کنند؟ آنها بی سوادترین مردم در جهان توسعه یافته هستند. آنها هیچ تفکری ندارند و فقط واکنش های احساسی نشان می دهند.با تبلیغات سیاسی و آگهی های بازرگانی به راحتی می توان آمریکایی ها را گول زد."
ویدال ناگهان از ناکامی هایش می گوید: "من دوست داشتم رئیس جمهور شوم اما پولش را نداشتم. یک بار در زندگی ام به کسی حسودی کردم آن هم زمانی بود که جو کندی - پدر جان اف کندی – توانست برای پسرش یک کرسی سنا و بعد ریاست جمهوری را بخرد. جان نمی دانست که چقدر خوش شانس است. بگذار داستانی را بگویم که هیچ وقت تعریف نکرده ام. جو  در 1960، بعد از آنکه پول زیادی را در مبارزات انتخاباتی پسرش هزینه کرد، همه 9 فرزندش را به پالم بیچ برد تا برایشان سخنرانی کند. او واقعا عصبانی بود و گفت: "هر چیزی که درباره اقبال کندی ها در روزنامه ها خوانده اید غلط است. این اصلا وجود خارجی ندارد. ما برای پیروزی جان پول خیلی خیلی زیادی خرج کرده ایم و هیچ کدام از شماها هم بدون کمک خرجی من نمی توانید زندگی کنید." حالا آنها را تصور کنید که آنجا با چهره های خجالت زده نشسته بودند و به حرف های پدر گوش می دادند. بعد جو به پسرش نگاه کرد و با عصبانیت پرسید: "آقای رئیس جمهور! چه راه حلی دارید؟" و جان گفت: "راه حل ساده است. شماها باید بیشتر کار کنید." ویدال اینجا از ته دل می خندد.
از او می پرسم "فکر کردن به کدام بخش زندگی تان به شما احساس غرور می دهد؟" و بلافاصله جواب می دهد: "رمان هایم و مهم تر اینکه تا حالا کسی را نکشته ام، اگر چه وسوسه اش را داشته ام." گفت و گو به پایان خود نزدیک می شود و از ویدال می پرسم "حال جسمی تان خوب است؟" و با اخم می گوید: "نه! معلوم است که نه! من دیابت دارم. عجیب است، بر خلاف اکثر آمریکایی ها نه چاق بوده ام و نه دیوانه آب نبات." و این هم سوال آخر: "آقای ویدال شما مرد خوشحالی هستید؟" و پیرمرد جواب می دهد: "عجب سوالی! آشیل می گوید هیچ مردی را، تا وقتی نمرده، خوشبخت ندان."

منبع: تایمز لندن، 30 سپتامبر

۲۳:۲۸ - نظرات(۲)

نظرات خوانندگان
کمال @ w ۱۳۸۸/۰۹/۱۷ ۱۵:۲۴ لينک

احسان «جهان اقتصاد» اقتصادی فکر ميکنه ديگه! اگر روزنامه رو روی اينترنت بگذاره خيلی ها روزنامه رو نمی خرند. شايد هم کارشون درست باشه. پيشنهاد کن که فقط بخشهايی از روزنامه رو روی سايت بگذارند

ایمان.الف.خلیفه @ w ۱۳۸۸/۰۹/۱۸ ۰۰:۳۶ لينک

خیلی جالبه. سیوش می کنم تا بخونمش (این مطالب بلند را باید کاغذی خواند)

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۳۹۹
  • ديروز: ۵۴۰
  • اين ماه: ۱۱۱۵۹
  • از ابتدا: ۹۳۳۱۷۷

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan