۰۲ اسفند ۱۳۸۸

بادها شناسنامه مرا بردند

در ميان مجموعه‌هاي شعري كه در اين چند وقت اخير خوانده‌ام، مجموعه «بادها شناسنامه مرا بردند» سروده علي عبداللهي يكي از خوب‌‌هاست. راستش، شعرهاي قبلي علي عبداللهي آن‌قدرها با سليقه من جور نبود، اما اين يكي برايم تازگي داشت. دلايلم را كوتاه در مقدمه مصاحبه‌اي كه با او انجام داده‌ام، نوشته‌ام. اين مصاحبه ديروز در «بهار» منتشر شد. 

گفت‌وگو با علی عبداللهی، شاعر «بادها شناسنامه مرا بردند»
 
مضحكه تلخ همه چيز

به جاي معرفي علي عبداللهي و نوشتن از تولد و تحصيلاتش و... شايد بهتر باشد كوتاه درباره كتاب آخر او بنويسم، مجموعه شعر «بادها شناسنامه مرا بردند» كه اثر متفاوتي در كارنامه شاعر محسوب مي‌شود. كتاب از دو بخش تشكيل شده است، يكي «سفرنبشته‌ها و يادمان‌ها» و ديگري «طنزواره‌ها». تاكيد ما در اين گفت‌وگو بيشتر بر روي بخش اول كتاب است و شعرهاي «ونيز»، «فلورانس»، «بولونيا»، «مونيخ» و... در نگاه اول شايد به نظر برسد اين شعرها صرفا توصيفي از اين شهرهاي اروپايي باشد و حاصل ذوق‌زدگي شاعر در مواجهه با جهاني متفاوت نسبت به جهان ايراني، اما واقعيت چيز ديگري است. مفاهيمي كه طرح مي‌شود تناسبي با گزارش‌هاي توريستي مجلات تبليغاتي ندارد. گمان من خواننده اين بود كه شاعر چيستي خود را جستجو مي‌كند و اين شهرها و اين ديدارها، همه بهانه‌اي است براي رجوع به خود. گاه يك نما از بنايي كهن نقطه آغاز روايت مي‌شود و گاه آسمان آبي و بي‌دود. بحث اين است كه شاعر مرتب در رفت و آمد ميان جهان آشناي خود و جهان ديگري است و اتفاق شعري نيز حاصل مقايسه اين دو است. با علي عبداللهي به صورت كتبي مصاحبه كرده‌ام. برداشت‌هاي خودم را با او در ميان گذاشته‌ام. بخشي را پذيرفته و بخشي را هم نه.  و حالا در پايان اين مقدمه اگر بخواهم چيزي در معرفي او بنويسم اين است: شاعر و مترجم زبان آلماني.

***

اگر موافق باشید گفت‌وگو را با سوالی درباره عنوان کتاب آغاز کنیم؛ «بادها شناسنامه مرا بردند» به چه چیزی اشاره دارد؟ جهان وطنی شاعر؟ بی‌هویتی؟ یا مسئله صورت دیگری دارد؟
خیلی ساده بگویم، یکی از سطور کتاب است: بادهای بی درکجا / شناسنامه ی مرا بردند. شاید نوعی جهان‌وطنی را افاده کند یا آواره‌گی را. راستش من هویت را امری یکپارچه و ثابت نمی‌دانم. هر هویتی به میزان زیادی چندپاره و تکه‌تکه است و ناگزیر پویا و متغیر، و پر از هویتهای دیگر و حتی متضاد با آن. ضمن اینکه نوشتن، در عین ریشه‌داری در هویت و زادگاه، تاحدی کنشی فراهویتی و فراوطنی یا همه‌وطنی است.    

برخلاف عنوان کتاب، به نظر می‌رسد خیلی هم سفت و سخت به هویت ایرانی خود چسبیده‌اید. اشاراتی که به برخی مناطق و شهرهای ایران مثل کویر لوت، تهران یا شهر زادگاه خود در خراسان دارید همه در تضاد با مفهومی است که نام کتاب به ذهن متبادر می‌کند.
به گمانم این دیدگاه، نوعی داوری شتابزده است. شاعر در مقام نگرنده ، با برخورد با مکانها و اعیان تازه‌تر، نمی‌تواند از تاریخیت پیشینی ذهن‌اش که لاجرم در جایی شکل گرفته، رها شود. همه‌ ما کم و بیش این جوری هستیم. ذکر نامها ربطی به چسبیدن به آنها ندارد. فقط نشانی است و بس و نوعی قرارداد. اتفاقاً دیگر به مفهوم مرکز و پیرامون باور ندارم و گمانم چسبیدن به هرچیز موروثی، اعم از باور یا وطن، که خود در تعیین آن نقشی نداشته‌ایم، فضیلتی نیست. اما باید بگویم که حتی جهان‌وطنی مورد نظر شما هم با معرفت بیشتر از زیست‌جهان و زادگاه معنا پیدا می‌کند. تقریباً تمام شاهکارهای جهانی، عمیقاً بومی‌اند و این به خودی خود نقصانی نیست. مهم دریافتن جایگاه خود در جهان و تبیین آن به گونه‌ای است  همدلانه یا بازگوکننده‌ روح دوران.

چه چیز باعث این همه مقایسه می‌شود؟ در شعرهای بخش اول ، در«سفرنبشته‌ها»، شاعر مدام در رفت و آمد میان ایران و شهرهای اروپایی است. لحظه‌ای در مونیخ است و لحظه‌ای در تهران. در جست‌وجوی چه هستید؟
شاید قالب سفرنامه‌ای شعرها، به نادرست، خواننده را به این دریافت سردستی برساند که لابد شاعر می‌خواهد به وصف مکانها بپردازد و دیده‌های خود را در موردشان بازگوید. اگر این قصد را داشتم هرگز قالب شعر را برای این مقصود انتخاب نمی کردم. این که نام سفرنبشته روی آنها گذاشته‌ام، گونه‌ای نقیضه‌پردازی از مفهوم سفرنامه ‌نویسی سنتی بوده است یا هجو کتابهای راهنمای شهرها. بی‌تردید، برای این مورد، قالب گزارش، جستار یا پاورقی مناسب‌تر است از شعر. البته باید اعتراف کنم که  از قدیم شیفته‌ نام‌ها، طنین و آوای صوتی‌- تاریخی و فرهنگی آنها و سفرنامه‌ها بوده‌ام. و از هرمکان تصوری در ذهن داشته‌ام و با آن تصورها زیسته‌ام. اما در این کتاب، زمان رفت و برگشت ذهنی و عینی شاعر نیز زمان خطی نیست، و همه جا بازگشت به گذشته، زمانها و مکانهای غایب هم هست. نوعی احضار همه چیز دراکنون شعری. گاه این بازگشت، به آدمهاست، گاه به افکار. به تاریخ فلسفه، هنر و جنگهای مهم یا اختراعات بشری، اعم از اختراع ابزارها، مانند تلگراف، مریخ‌پیما و نخستین چرخ یا حتی کشف الکل، یا حتی به دریافت مدرن از فاعل شناسا و سوژه‌ دکارتی، به گزاره‌ای از پارمندیس یا حماقت بی‌کران بشری و فاشیسم و کلبی مسلکی مدرن. همه در شعرها حضور دارند و البته نگاه منتقدانه به عشق، خردابزاری و تلقی ژورنالیستی صرف از مکانها، یا ستایش تب و تابهای بشری هم هست.     

شعرهای بخش اول، فرایند ترجمه را به یادم می‌آورد. مترجم تازه‌کار وقتی واژه خارجی را می‌شنود تا معادلش به زبان مادری را نداند، نمی‌تواند تصور صحیحی از واژه داشته باشد. انگار شما هم «ونیز» و «مونیخ» را در مقایسه با زادگاه خود معنا می‌کنید یا به عبارتی، هیچ کدام معنای مستقلی ندارند.
منظورتان از فرآیند ترجمه را در اینجا به درستی نمی‌فهمم، اما به تعبیری حتی تفکر را هم می‌توان گونه‌ای ترجمان جهان دانست. این که مکانها معنای مستقلی ندارند، دریافت دقیق شماست از فضای شعرها. شاعر قصد معنا کردن جایی در قیاس با جایی دیگر را ندارد. فقط موقعیتها را نشان داده. فضا را ساخته و در مواردی برای انضمامی کردن ‌آن، شبه‌موقعیت‌های دیگری را هم آورده تا خواننده نهایتا خودش داوری کند. در اینجا عمداً از معنای مستقل مکانها تن زده‌ام تا هم از نگاه، آشنایی زدایی کرده باشم، و هم کلیشه‌های رایج را کنار بگذارم. این که مثلاً اصفهان را فقط با گز و میدان نقش جهان می‌شناسیم، برداشتی ست سردستی از آنجا و چه بسا ذهن را از ژرفکاوی باز دارد. 

بحث دیگر درباره نمادهاست. شهرهای بزرگی که شهرت جهانی دارند با نمادهای خاصی قابل شناسایی هستند. پاریس با ایفل، تهران با برج آزادی، ونیز با قایق‌ها و پنجره‌های منحصر به‌فردش. اما شما سراغ نمادهای دیگری رفته‌اید که چندان شناخته شده نیستند. گاهی  تابلو، یا پلی کم آوازه. چرا؟
پاسخ این سوال را تا حدی درسوال قبل گفتم، ولی سوال جالبی است. نگاه رها و شاعرانه با نگاه توریستی به نظرم تفاوتهایی دارد که خواسته‌ام همین را به خواننده نشان بدهم. اگر می‌خواستم  شهرهایی را که مضمون شعرم بوده‌اند از نظر تاریخی یا جغرافیایی معرفی کنم، تقریباً دست به کاری بیهوده و حتی احمقانه می‌زدم. و پیشاپیش باید اذعان کنم که  نتیجه‌ کار هم ناامید کننده می‌شد. چون یک راهنمای سفر یا تاریخچه‌ی معمولی از هرجا، به مراتب از کار من موفق‌تر می‌بود و هست و انواع و اقسام آن در شهرهای  توریستی جهان و به زبانهای مختلف وجود دارد. این خصلت، به گونه‌ای ناخواسته، عمدی بوده است. از این گذشته وظیفه‌ شعر ، بازگویی آنچه در هر شهر شهرت دارد نیست، بلکه نقب زدن به چیزی است ورای دیده‌های نگرنده‌ جهانگرد و اغلب شتابزده. من ونیز یا فلورانس خودم را با کمی وام گرفتن از فضاهای آنجا ساخته‌ام، نه ونیز کارت پستالی معمول را. به تعبیری دیگر، نگرنده – شاعر، در این کتاب، مرعوب پیش‌ساخته‌های ذهنی از مکانها و ذهنیت پیشینی نشده است و در نتیجه خود را بدهکار یا وامدار وانموده‌های تثبیت شده ندانسته.     

دوست داشتم مقایسه‌ای میان همه آثارتان داشته باشم. از اولین کتاب شعرتان، «هی راه می‌روم در تاریکی» تا «بادها شناسنامه مرا بردند» راهی طولانی را طی کرده‌اید. اولی در 1376 منتشر شد و حاوی شعرهایی بود با مضامین فلسفی. فضای سنگین آن هیچ ربطی به شوخ و شنگی کتاب آخرتان و به خصوص بخش دوم آن، «طنزواره‌ها» ندارد. در این مدت چه بر سرتان آمده؟
در این میان سالهای زیادی گذشته‌اند و همه‌ ما تغییر کرده‌ایم. البته خیلی‌ها همین کتاب را هم فلسفی می‌دانند و به گمانم نظر آنها درست‌تر است. از آغاز دلمشغول شعر و فلسفه بودم و شعر اندیشه‌ورز را بیشتر می‌پسندیدم. از طرفی، به گمانم، به تعریف تازه‌تری از زبان و جایگاه فلسفه در شعر رسیده باشم. شاید اتفاق رخ داده در این کتاب، زبان ساده‌تر و نگاه درونی‌شده‌تر به مفاهیم تجریدی باشد. طنز هم البته اضافه شده، چه آشکار، چه پنهان یا حتی گروتسک. حتی در بخش یکم، باز هم طنز حضور دارد. ( آنچه نیچه از آن به دانش طربناک یاد می‌کند ، به نوعی نگاه سرخوشانه به دانش عبوس و عصاقورت‌داده است.) لحن هم کمی دگرگون شده و لاجرم موسیقی کلام . چه آن زمان و چه اکنون، شعر را بدون موسیقی متصورنبودم و نیستم و کاش به این بخش هم توجه می‌کردید. در کارهای آغازینم موسیقی آشکارتر بود، ولی در اینجا شعرها بیشترمنش سمفونی‌وار دارند. طی این سالها، رخدادهای بسیاری بر ما و جهان گذشته که از شدت تراژیک بودن‌شان، گاه ما را به خنده‌ انداخته‌اند. و بس که ناسازه و در نتیجه مضحک و مسخره بوده‌اند، هر نوع جدیت‌ را عقیم کرده‌اند. در شرایط سخت ، گرایش به خندیدن به ریش همه چیز در انسان تشدید می‌شود. به جوک‌هایی که در زمان جنگ ساخته می‌شوند نگاه کنید! شاید هم هرچه انسان سالخورده‌تر می‌شود ، بیشتر به مضحکه بودن جهان و باورهای متقن پی‌می‌برد. فجایع ، دیگر از شدت تراژیک بودن، مضحکه و مسخره شده‌اند و همه چیز در نوعی کاریکاتور سیاه دائم تکرار می‌شود. پیشترها، در قدیم، چه بسا همین فجایع، ازخشونت اصیل برمی‌خاست و از شری شفاف و بی‌غل‌وغش، در نتیجه نیکی و جدیت ناب با آن می‌ستیزید. شاعر هم قاعدتاً نگرنده‌ همینهاست : کاریکاتور سیاه و مضحکه‌ تلخ همه چیز!   

۱۴:۱۷ - نظرات(۰)

نظرات خوانندگان
نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۴۰۲
  • ديروز: ۵۴۰
  • اين ماه: ۱۱۱۶۲
  • از ابتدا: ۹۳۳۱۸۰

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan