۰۱ دی ۱۳۸۸

ایرانی بودن در روزگار ما چه معنایی دارد؟ (2)


آن‌طور که در پست قبل نوشته بودم، روز ۲۳ آبان در ضمیمه هفتگی روزنامه جهان اقتصاد مطالبی ذیل این عنوان منتشر کردیم: ایرانی بودن در روزگار ما چه معنایی دارد؟ در پست قبل، گفت‌وگو با دکتر ناصر تکمیل همایون را دراین‌باره خواندید[اینجا]. در این پست نیز می‌توانید یادداشت‌های دکتر مقصود فراستخواه و دکتر محمدتقی قزلسفلی را بخوانید. 


درباره ايراني بودن

مقصود فراستخواه

ما کيستيم  و ايراني بودن ما به چيست؟

قدر مسلم آن است که  اين "ما" ، همان زيست اجتماعي ِ مشترکي است که  تاريخيت خاص خود را دارد  و همچنان مي خواهد استمرار پيدا بکند و باقي بماند . بارز ترين وجه مميزه اين "ما" ،  قلمرو سرزميني ِ مشخصي به نام ايران  است. اما ديگر سازندهاي اين "ما" چيستند؟ درست همان طور که جامعه و تاريخ ايراني ، معروض بلاياي بسيار شده است، تعريف  کيستي او نيز با آشفتگي هاي معرفتي ، زباني و گفتماني  فراوان دست به گريبان بوده است . پرسش از چيستي "ايراني بودن"  وتأمل در باره آن مي تواند از اين ابهامات رمز گشايي بکند.

يکي از اين تأملات ، پرسش ِ " تعيين يا تعين " است. آيا اين يا آن گروه  است که تعيين مي کنند ايراني بودن ما به چيست؟ يا ايراني بودن  ، از نوع  يک تعين تاريخي واجتماعي است؟ در حالت نخست فرض بر آن است که کساني  بايد بنشينند  و تعيين بکنند که  عناصر اصلي هويت ما  چه چيزهايي هستند  و معمولاً هم اين ها همان هايي هستند که قدرت  را در دست دارند  و يا ‏‎ ‎نخبگاني که در درون و حواشي دولت به سر مي برند و به خود اجازه مي دهند که روايتي يکجانبه  از ايراني بودن  بسازند . اما در شقّ دوم ، فرض بر آن است که ايراني بودن اصلا به تعيين اين وآن نيست بلکه به تعّين طبيعي متعين مي شود و تعين تاريخي واجتماعي ما نه مقيد به تعيين هاي رسمي است و نه منتظر آن.   يکبار در قبل از انقلاب  برخي دولتيان مي خواستند که  تعيين کنند ما کيستيم و بر عناصري خاص از  دوره  باستان  انگشت مي گذاشتند ، در بعد از انقلاب،  اين تعيين گرايي   به صورت ديگري ظاهر شد و يکي از آخرين حلقه هايش کار  دولت نهم  بود که در اواخر کار خود سندي  رسمي تهيه کرد و در آن چنين مقرر داشت که ولايت ومهدويت دو مؤلفه از مؤلفه هاي هويت ملي  ايراني است. اما اگر ايراني بودن به تعين طبيعي اجتماعي باشد ، بايد آن را در فراسوي اين سند نويسي ها وتعيين تکليف هاي دولتي  جستجو بکنيم و به سراغ  جهان زندگي مردم  برويم. به بيان ديگر ايراني بودن يک تجربه خودآگاه مشترک ِتاريخي  واجتماعي است ، يک ايدئولوژي دولتي نيست ، طرح در حال ساخته شدن يک ملت است که پيوسته مي خواهد "خود- فهمي" ِ  خويش را بسط بدهد و مايل به تجربه و آزمون و تغيير و توسعه ورهايي است.‏

پرسش بعدي درباب ايراني بودن  اين است: "نهاده ها يا ستانده ها؟". جامعه ايران در هرزمان فرضي، موجودي هايي دارد و عملکردي. در اينجا از اولي به نهاده و از دومي به ستانده تعبير مي کنيم. رويکردي به ايراني بودن ، آن را عمدتاً در نهاده هامي بيند. هر گروهي به بخشي از نهاده ها چشم مي دوزد مانند تمدن باستاني ، شعر پارسي ، تعاليم اسلامي و يا  الگوهاي جديد غربي. اما اين ها با همه تفاوتهايي که دارند ، در يک صفت مشترکند و آن اين است که همه نهاده ها  و  ورودي هاي ما هستند. اما يک رهيافت ديگر  آن است که نهاده ها  هرچه هم مهم باشند خود به خود براي ملتي ، ارزش افزوده به وجود نمي آورند ، آنچه يک ملت را مي سازد ، خروجي هاست ونه ورودي ها، نتايج است ونه وسايل.  آنچه  ما را حقيقتاً ما مي کند   ،ستانده هاي هستي اجتماعي  ماست وآن،  نتيجه نوع کنش ما با مجموع نهاده هايمان  وحاصل کار وعمل خود ماست. آنچه  ايراني را معنا مي بخشد توليد ناخالص داخلي او، دانش و خلاقيت ونوآوري او، حکمراني خوب ، کيفيت زندگي، عرصه عمومي  ، محيط سالم،  نهادهاي عقلاني که به وجود مي آورد و ابتکاراتي است که او خود را در دنيا بدان متمايز  وچشم نواز  و در خور اعتنا مي کند . مسلماني  در هردو سرزمينِ ترکيه و افغانستان  جزو نهاده هاست ولي در يک ستانده ، سر از طالبانيسم  درآورده  و در ستانده ديگر دموکراسي و پيشرفت را تمرين مي کند و... ‏

دوگانه "سنن و مواريث يا حقوق و مواثيق" نيز از همين قرار است.  در يک طرز تلقي، ايراني بودن با سنت  ها و ميراثها تعريف مي شود. اما در تلقي ديگر ، اگر سنت  هست براي اين است که  در متن آن،  تجربه هاي تازه و سازنده اي صورت بگيرد و تجدد و بسط پيدا بکند و امروزي بشود.  پويايي ايراني بودن به فهم درست سنت ، نقد در سنت و نقد بر سنت است. آن ملاطي که ما را ما مي کند، توافق ها و تعهدات  عادلانه  و ميثاق هايي است که بر سر حق و حقوق همديگر داشته باشيم، تا در پرتو آن با همديگر زندگي رضايتبخش پايداري داشته باشيم. چون اين مايي که از او به ايراني تعبير مي کنيم ، يک واحد حقيقي نيست بلکه  کثرت دروني دارد، کثيري از اقوام و زبانها ومذاهب و فرهنگ هاي محلي آنرا تشکيل داده است . پس ايراني بودن ما حقيقتا به آن  مواثيقي است که در سايه آن هر فرزند ايراني  در هر تکه اي از اين سرزمين  وقتي به مدرسه مي رود زبان محلي نيز  به او آموزش داده بشود و چون به عرصه جامعه مي آيد  حضور تاريخ وتبار خويش را در رنگين کمان فرهنگ ايراني آشکارا (نه در تعارف بلکه در عملکرد نهادي ) حس بکند وخود در هرحال يک شهروند ايراني ِ تام و تمام باشد ؛ آنگاه که به پاي صندوق رأي مي رود  وآن گاه که مي خواهد به تناسب شايستگي هاي واقعي (ونه دولت فرموده) اش، سمتي عالي در مديريت کشور داشته باشد. گذشته از اين ، ايراني بودن ما به آن ميثاقها وحقوق اساسي روشن واستواري است که همه شهروندان  ايراني وگروه هاي  اجتماعي ، در پناه آن بتوانند از فرصت هاي برابر زندگي کردن  برخوردار باشند ، آزادي فکر و عقيده وبيان و انتخاب داشته باشند و سبک زندگي  مورد نظر خود را دنبال بکنند و در همان حال "يک ايراني ِ تمام "باقي بمانند و جور ديگر ديدن و طور ديگر انديشيدن  و همرنگ جماعت نشدن از آنها يک شهروند درجه چندم درست نکند. ايراني بودن با اين حساب ، طرحي از ملت-دولت است که در آن وفاق  اختلافي امکانپذير  مي شود.

ايراني بودن  بنا بر يک انگاره، ذات صلب جامد و ايستا و  جوهري ثابت  است  که هويت خود را  تنها در فروبستگي و چشم بستن به جريان معرفت بشري و تجربه جهاني  و   هراس  داشتن از بيگانه  است که  مي تواند اثبات بکند ، اما در تلقي ديگر ، ايراني بودن ،  خودآگاهي  ممتد  تاريخي و هستي زنده و پويايي  است که  پيوسته تجربه  وآزمون مي کند ، ياد مي گيرد، با محيط خود  مراوده و  داد و ستد  دارد، از ذخيره  خرد جمعي بشر  و  تجارب پيشرو جهاني مي آموزد و مي اندوزد  وبر آن مي افزايد و از رهگذر  گفتگو با ديگري ، خود-تأملي  و خود-اظهاري  مي کند.  وقتي  حقوق بشر را دستاورد  مشترک و مشاع  انساني  مي بيند ، آن را به عنوان ميثاق عمومي مي پذيرد و چون  دمکراسي را  شيوه اي  براي زندگي سياسي رضايتبخش مي يابد  که بهتر از آن هنوز پيدا نشده است، آن را تمرين مي کند  ، قواعد  وهنجارهاي  شناخته شده بين المللي را به رسميت مي شناسد و در بسط و اعتلاي جهان چند فرهنگي  و صلح و بهزيستي بشر  سهيم  مي شود. ‏

ايرانيت به شيوه اي غيرمتعارف

محمدتقي قزسفلي

محور تفکر دو چيز است: اول تذکر و بهره مندي از خاطره قومي، دوم اتکا به توانايي خلاق عقل.
داريوش شايگان

بايد اعتراف کرد در موقعيت کنوني از جهاني شدن ها و به تعبير پل ويريليو گستره "سرعت جهاني" در همگوني و همساني فزاينده و نيز ايده هاي "دهکده جهاني" و "جامعه شبکه محور" که از در هم تنيدگي اقتصادها و فرهنگ ها حمايت مي کنند، بازگشت و حتي طرح مساله کردن "ملي گرايي" و استلزامات کلاسيک آن براي هر کس و هر جامعه اي دشوار شده است. با اين همه از خلصت هاي جهان پارادوکسيکال ما يکي هم گسترش "سياست هويت" است. به نظر مي رسد اين فرصت مي تواند امکاني بر تامل بر کيستي جامعه و تمدن ايراني باشد.
با ادعاي اينکه ملت ها گريزناپذيرند و هم چون واقعيتي در جهان وجود دارد، مي توان با استخراج دلايل نظري از حوزه تاملات متفکران گذشته و کنوني استلزاماتي چند براي "مقوله ايرانيت" دست و پا کرد.‏

به زغم نگارنده، مساله ايرانيت براي ما ايرانيان به مثابه مشکله فعلي ما به واسطه سه چالش عمده در اولويت قرار گرفته است. هر حرکت و عمل در لحظه حال و هر نقشه اي براي فرداي ايران مستلزم درک اين سه چالش است. اولي هويت ملي که از دين، فرهنگ، تاريخ و موقعيت جغرافيايي ما برمي آيد. دوم مردم ما با تاثير و تاثراتي که از سده گذشته گرفته اند و چه بسا علايقي مغاير با گفتمان رسمي جامعه پيدا کرده اند و مالا فشارهاي فزاينده بيروني بر جامعه (رجايي 1373: 105).‏

به نظر مي رسد از اين سه مساله فرهنگ ملي اولويت اساسي دارد و طبق آنچه در پي مي آيد، بستر مناسبي براي ادعاي ايرانيت خواهد بود.

به اعتقاد نگارنده "ميراث کهن" ما هسته و مرکز هويت ايراني همچون پايه و بنياني است که مي تواند در برابر چالش هاي گوناگون راهگشا باشد. بايد اعتراف کرد ما ايرانيان، کيستي خود را با گذشته ساخته ايم و با آن به آينده پل زده ايم. هر چند جوامعي هستند که با فقدان گذشته، آينده را امکاني از تحريک براي حرکت در حال تعريف کرده اند.

با قيد اهميت "ميراث کهن" که همانا تلاش براي يافتن ارزش ها در سنت  و عرف و عادات است، از طريق تاکيدي که برخي متفکران بزرگ بر اين مهم داشته اند، شيوه اي غيرمتعارف از ادعاي ايرانيت را پيش خواهيم برد:‏

1. ژان بدن (1530-1596): متفکر برجسته فرانسوي سده 16، در شرايطي که بحران هاي مذهبي ناشي از جنگ هاي سي ساله و آنسو ادعاي حاکمان دنيوي خطر فروپاشي شيرازه جامعه کهن فرانسه را تشديد کرده بود، بر آن شد راهي براي پايان دادن به جنگ هاي مذهبي و بحران هاي فکري و سياسي پيدا کند. او ضمن تاييد و تاکيد بر ضرورت حاکميت دايمي و مطلق در سطح حکومت داري، بر آن بود که دوام و حفظ جامعه با هويت فرانسوي، مستلزم رعايت اصولي است که مي تواند حتي بر قانون گريزي زمامداران نيز حد بزند. از جمله رعايت قانون الهي و قانون طبيعي، ضرورت عدالت گستري، و مالا سنت. براي بدن، سنت به معناي احترام و يادآوري ارزش ها و ميراث کهن، مي تواند براي يک جامعه فرضي مثل فرانسه چنان اقتداري ببخشد که بي دخالت قاضي، قوانين از سوي مردمانش اطلاعت شود.‏

ژان بدن در جايگاه يک متفکر محافظه کار با علايق سنتي، مي خواهد بر اين نکته تاکيد کند که هويت يک جامعه به شدت متاثر از ساختار کهن با مجموعه ويژگي هاي آن است و تلويحا مي خواهد به اين مهم توجه نشان دهد که تغيير سراسيمه و غيرمتعارف ميراث کهن، مي تواند مباني هويتي و ملي آنها را در معرض خطر قرار دهد. ملاحظه بدني چنان که آمد يک وجه از برجسته ساختن اهميت ميراث کهن در معنادهي به "ايرانيت" است.‏

2. شارل لويي مونتسکيو (1698-1755): انديشمند برجسته فرانسوي که از جهت اهميت دادن به سنت ها و ارزش هاي کهن در تعميق حيات سياسي و فرهنگي جامعه در مسير فکري هم وطن خود بدن قرار مي گيرد. وام گيري از آراي او در باب "ايرانيت" آسان تر است چرا که او کتابي با عنوان "نامه هاي ايراني" دارد. کتابي که به قول دنيس ديدرو، از فرهنگ و زبان قومي کهن (يعني ايرانيان) بهره گرفته تا به هويت وطن خود فرانسه در بحران بنگرد. مونتسکيو چنان شوري براي يادآوري ميراث کهن و اصالت خانواده داشت که آن گاه که مي خواست خود را معرفي کند، يا نامش را بنويسد تمام ريشه خانوادگي را يک جا قيد مي کرد: "شارل لويي بارون دولابردو دوسکوندا مونتسکيو!" به اعتقاد برخي مفسران، دو ايراني کتاب او يعني ازبک و آمريکا، بيان آرزوي وي براي تعامل ميان زندگي ساده و آرام روستاهاي اطراف بوردو به عنوان بخش کهن هويت، با تحول خواهي پر جنب و جوش يکي از ايرانيان طالب تغيير و دگرگوني و به قول آرتور رمبو "مدرن شدن!" است. مونتسکيو در اثر ديگري هم مجددا مليت، هويت کهن را مورد توجه قرار داده است. آنجا که کتاب "ملاحظاتي در باب عظمت و انحطاط روميان" را نوشته و به خوبي نشان داده است که چه عواملي سبب جلال و شکوه و چه دلايلي زمينه سستي و زوال يک قوم است. مثلا در اشاره به علت انحطاط رو مي‌‌ها مي‌آورد که زير پا نهادن فضيلت هاي ماندگار در دوران جمهوري، فراموش کردن سنت فکري رواقيون و غلبه کردن اصل دپليکورگرايي (لذت گرايي صرف) از جمله اين مواردند. به زعم او حقيقت تاريخي يک جامعه در رسوم، قوانين و انديشه هاي کهن فراهم آمده در طول سده ها مبارزه در نظام طبيعت است. اين نيز يکبار ديگر اهميت ميراث کهن به زبان مونتسکيو، وزنه "سنت ماندگار" را در تجسم بخشي به ايرانيت براي ما مورد تاکيد قرار داد. تو گويي او آن بخش از ذهنيت فرانسوياني بود که نمي‌خواهند با هيجان تصنعي ناشي از اراده عمومي ژان ژاک روسو، به يکباره همه چيزشان را از دست بدهند. او مي خواست بگويد جامعه با يادآوري داستان هاي گذشته است که تحمل پذير مي شود نه سراسيمه گي هاي عقل صنعت گراي مدعي "جامعه نو" و "انسان نو".‏

3. سيدجواد طباطبايي (1324): مي گويند کارل مارکس، قريب چهل سال از عمر خود را (1843 تا 1883) صرف مطالعه و بعد نگارش کتاب "کاپيتال" کرد تا بتواند قوانين اقتصادي حرکت جامعه سرمايه داري را افشا کند. بدون قياس ماهيت انديشه مارکس و طباطبايي اما بايستي متذکر شد اين متفکر تاثيرگذار ايراني، نيز سال هاي زيادي از عمر ارزشمند خود را صرف درک ايرانيت و به مناسبتي ديگر فهم علل زوال يا انحطاط ايران معطوف کرده است. پروژه بزرگ و دراز دامن او در حوزه تاريخ و انديشه پنج سده اخير ايراني، گواهي بر اين امر است.‏

او با تصريح و درک اين مهم که جامعه ايراني بر لبه يکي از آن پرتگاه هاي هولناکي است که بارها اين کشور در برابر آن قرار گرفته است اما با اين همه ايرانيان توانسته اند درست در چنين شرايطي، دريافت خود از بحران ژرف را به ژرفاي خودآگاهي تبديل کنند (طباطبايي، 1380: 19)، از غفلت و ناکارآمدي نظريه پردازان فرهنگ و سياست ايران در غافل شدن از مباني ايرانيت شکوه و انتقاد کرده است. در اين ارتباط نه تنها نظام فکري و سياسي ايراني، تحول مناسب با سرشت دوران جديد پيدا نکرده، از آن مهم تر، در شيفتگي به وسوسه تجدد، بيش از پيش پاي در گل سنت انديشه اي خلاف زمان و استبداد ايلي و قبليه اي گذاشته و لذا نيروهاي زنده و زاينده فرهنگ و تمدن و ميراث خود را بر باد داده اند. طباطبايي با تاسي از هگل، تصويري از ايرانيت ارايه مي دهد که بيست و پنج سده پيش در اين بوم کهن قد برافراشته است چنان که خود هگل آن را همچون نخستين دولت در تاريخ جهاني مي خواند.‏

ساخت قوام يافته و سرشته شده "ايرانيت" در عصر زرين (سده سوم تا ششم هجري) به نقطه اوج مي رسد. در اين دوران بر مبناي تعادل شرع و عرف و سنت بالنده ترکيبي از ايرانيت به دست آمد که بازگشت و فهم به آن مي تواند مبناي عمل و چراغ راه آينده باشد: "ترکيب سنت دوره باستاني ايران، ميراث فلسفي ايران متاثر از يونان و سرانجام دريافت از اسلام ايرانيان". ايرانيت بر اين اساس همانا تجلي خرد و مبناي بوعلي و اطلاق "موسع" از سنت بود. ايرانيت بوعلي به معناي تدوين فهم عقلي از شرع بود که از قضا با يورش مغول پايه هاي آن سست شد و آن گاه از درون با کاسته شدن آن امام محمد غزالي آمد و در ادامه ياساي چنگيز صورتي از ايرانيت، همچون محصول انديشه سلطنت مطلقه و عرفان زاهدانه ابداع و سپس تحميل شد. از آن زمان به بعد ارتباط خود با اصالت ايرانيت از کف نهاديم. اين پايان ماجرا نبود آنچه در ادامه آمد تنش هاي مختلف در اين سرزمين بود که يکي پس از ديگري يا همراه ديگري اين زوال و انحطاط را تشديد کرد. تنش هاي آييني - فرهنگي، اصل آزادمنشي و مداراي ايرانيت را تقليل داده است. تنش ميان فرمانروايي و ميراث کهن، اصالت سياست و ضرورت دولت را اهريمنانه جلوه داده است. تنش ميان ايران و انيران به تقويت "غيريت سازي" و نگراني از حمله يا آمدن "ديگران" را واقعي جلوه داده است و بالاخره تنش ميان ايرانيان و ايران هم اين دور را کامل کرده است. چنان که با بسط و گسترش انحطاط در آن حوزه هاي پيش گفته، مساله مهاجرت جمعي ايرانيان به ويژه در عرصه فرهنگ و ادب به روايت نوستالژيک در حافظه ايرانيان تبديل شده است.‏

به اميد سرافرازي ايرانيان!
 

۲۰:۴۶ - نظرات(۰)

نظرات خوانندگان
نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۳۸۸
  • ديروز: ۵۴۰
  • اين ماه: ۱۱۱۴۸
  • از ابتدا: ۹۳۳۱۶۶

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan