گفت و گو با تقی آزاد ارمکی*
به فلسفه جدید اجتماعی نیازمندیم
وقتي از جامعه ايراني حرف ميزنيم، از چه حرف ميزنيم؟ شجاعت، مهرباني، مهماننوازي و... همه اينها صفاتي است كه براي بالابردن روحيه عمومي، وحدت و يكدستي جامعه بهكار برده ميشود و البته مصداق هم پيدا ميكند. مصداق اين صفات را در بسياري از برهههاي تاريخي نزد ايرانيان ميتوان يافت. اين را ميپذيريم اما نميتوانيم چشم بر واقعيات ببنديم. هيچ جامعهاي يكدست نيست و همانطور كه زندگي هميشه بر يك مدار نميچرخد، يك جامعه نيز هميشه رفتار يكساني ندارد. بگذاريد نقبي به جامعه امروز ايران بزنيم؛ هرچند كه يك گفتوگوي چهار هزاركلمهاي براي اين كاوش كافي نيست اما شايد پاسخ برخي از سوالات خود را در اين سطرها بيابيد. پس به دفتر دكترتقي آزاد ارمكي ميرويم، ظهر يك روز تابستاني در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران.
اجازه بدهيد گفتوگو را با يك عبارت آغاز كنيم، عبارتي كه مرتب از اين و آن ميشنويم: «كلاهت را سفت بچسب». اگرچه اين عبارت كاركردهاي مثبتي دارد اما به گمانم، بيش از آن، حاوي باري منفي است، توصيهاي است براي ناديده گرفتن ديگران و توجه صرف به خود. اين نوع عبارات چگونه وارد فرهنگ يك جامعه ميشود و در چه شرايطي فراگير ميشود؟
البته اين اصطلاح و نظاير آن خاص جامعه ايراني نيست و در همه جاي دنيا رواج دارد. آدمها هميشه در پي اين هستند كه آنچه را در اختيار دارند، حفظ كنند اما تفاوت ما با جوامع غربي در اين است كه چنين اصطلاحي در آنجا كاركردي مثبت مييابد ولي در ايران، كاركردي منفي.[کلیک کنید] به چه خاطر؟ اگر تاريخ ايران در دو قرن گذشته را مرور كنيد، متوجه ميشويد كه جامعه ايراني همواره در معرض آشوب و هرج و مرج بوده است، اگرچه در دورههايي هم به ثباتي نسبي رسيده اما اين دورهها خيلي طولاني نبودهاند. تصور من اين است كه ايرانيان در ميان دو موقعيت اجتماعي متفاوت سردرگم ماندهاند. دو اتفاق به موازات هم در حال رخ دادن هستند؛ يكي تلاش عمدهاي است كه براي ساختن يك نظام اجتماعي مدرن صورت ميگيرد و به گمانم ميمون و مبارك است. اتفاق دوم، تقويت فردگرايي در ايران است كه اين گاهي در تقابل با نظام اجتماعي مدرن قرار ميگيرد؛ آدمها بيشتر به منافع خودشان توجه ميكنند تا منافع جمع و اين خطرناك است. فردگرايي در برخي موقعيتها مجاز است و در برخي از موقعيتها مجاز نيست، جايي خوب است و جايي هم بد. آنجا كه در راستاي عناصر مدرن جامعه باشد خوب است. به عنوان مثال، شما ميگوييد كه در ايران نهادهاي مدرني مثل مجلس قانونگذاري، احزاب، آموزشو پرورش و... بايد باشد. براي پا گرفتن اين نهادها شما به كنشگر و فرد آزادي نياز داريد كه اين عرصهرا گرم كند. خب، اين وجه مثبت قضيه است اما چون اين ساختارها دچار افتوخيزهاي متعددند، فردگرايي هم آسيب ميبيند. ميبينيم كه فردگرايي در وهله اول مثبت است اما در وهله بعد، جنبه تخريبي پيدا ميكند، چون تكليف معلوم نيست. هر دولتي كه تغيير ميكند، تمام ساختارها به همميريزد. اينجاست كه اصطلاح «كلاهت را سفت بچسب باد نبرد» مصداق پيدا ميكند. منظور از «باد»، افتوخيز دولتها و سقوط برنامههاست. باد ميآيد و آنچه را كه داريم، از بين ميبرد. اين نوع فردگرايي، ضداجتماع است، فردگرايي بسيار افراطي خودانگارانهاي است كه ميتواند مخرب باشد. افراد براي خودشان زيست ميكنند و هر كاري كه دلشان ميخواهد، انجام ميدهند. اين شرايط ميتواند منشا ورود يك دشمن خارجي بشود يا موجبات شكلگيري فاشيسم و پوپوليسم را فراهم كند.
به نظر ميرسد كه انتقادات شما تنها معطوف به دولتهاست و آنها را عامل شرايط نابسامان جامعه ميدانيد. شايد در به وجود آمدن چنين شرايطي افراد هم سهم داشته باشند. آيا شما اين سهم را ناديده ميگيريد؟
اين نكته جالبي است. ما يادگرفتهايم كه براي فرار از مخمصهها هميشه يقه دولتها را بگيريم. به نظرم دولتهاي ايران آن قدر دولتهاي قدرتمندي نيستند كه هر كاري بكنند. دولتهاي ما بیشتر بی ادب هستند تا قدرتمند و بسیاری این بی ادبی را نشنه قدرتندی آنها می دانند. دولتي كه تمام ساختارها را بههمميريزد، دولت قدرتمندي نيست، چون بنيان قدرت بر سازوكارهاي اجتماعي است. در مطالعه جامعه ايراني دو مساله براي من اهميتي اساسي دارد؛ يكي ساختارهاي اجتماعي است و ديگري كنشگرها. جامعه ايراني از نظر ساختاري بسيار ضعيف است اما در نقطه مقابل آن، افراد ايراني بسيار قدرتمند هستند. در اين جامعه، افراد هستند كه تصميم ميگيرند. هر فرد در هر سطحي كه زيست ميكند، خودش تمام تصميمات را ميگيرد چرا كه سرپناه اجتماعي ندارد. پس اين فرد بسيار تعيينكننده است و در بسامان بودن يا نبودن جامعه نقش مهمي ايفا ميكند. از طرفي همين افراد در ساختارهاي اجتماعي نميتوانند به درستي كنش كنند چون ساختارها ضعيفند؛ به عبارتي فرد ايراني براي خود كارآمد است اما كارآمدي او با ساختارهاي اجتماعي پيوسته نيست. فرد ايراني ميتواند اختلالآفرين هم باشد. به آمار تصادفات ماشينها و كشتههاي آن نگاه كنيد! شايد در اين تصادفات خيلي از مسائل مثل استاندارد نبودن جادهها و... دخيل باشند اما آدمها هم خيلي اهميت دارند. اينكه نيروي انتظامي به اين نتيجه ميرسد كه هر 100 متر يك پليس بگذارد، آيا براي اعمال قانون است؟ نه، براي كنترل آدمهاست. چرا آدمها اين كار را ميكنند؟ چون احساس ميكنند كه ساختارها قوي نيستند. وقتي پليس را ميبينند كوتاه ميآيد، اما بعد از مدتي كه پليس به كار ديگري مشغول ميشود و از نظارت بر جادهها دست ميكشد، آن وقت جسارت اوليه خود را پيدا نموده و خلافكاري شروع ميشود. حاصل خلاف از قواعد رانندگي تصادف و برخورد ماشينها و كشت و كشتار در سطح وسيع است. آن وقت روز از نو و روزي از نو. اين جرياني است كه ما در طول چند دهه گذشته در جادههايمان داشتهايم. چه بايد كرد؟ بايد تناسبي بين ساختارها و كنشگران (رانندهها در جادهها) ايجاد نمود. و اين هم بدون نگاه كلان و تاريخي و توجه به واقعيتهاي موجود ممكن نيست.
در چند سال اخير هشدارهاي زيادي مبني بر بيتفاوتي افراد ايراني نسبت به سرنوشت جمعي خود داده شده است. شايد لحظه اوج اين انتقادات، زمان انتخابات رياستجمهوري بود. شما چنين نقدي را ميپذيريد؟
نه، من چنين تصوري ندارم. مشكل عمل اجتماعي و عمل سياسي جامعه ايراني از دو جا ناشي ميشود؛ يكي از فردگرايي كه درباره آن صحبت كرديم و دوم، از عملكرد دولتها، سازمانهاي منشعب از آنها و گروههاي سياسي كه درون نظام حكومتي فعاليت ميكنند. به گمانم جامعه ايراني سازوكارهاي مشخصي پيدا كرده كه اين ساز و كارها و تصميمگيريها با آنچه در عرصه سياست ايران ميگذرد، متفاوت است. گروههاي صاحب قدرت و نفوذ خواستههاي عجيبي دارند، مثلا ميگويند كه جامعه و نيروهاي اجتماعي بايد اينگونه و آنگونه صفآرايي شوند، در حالي كه جامعه گوشش به سخن اين نيروها نيست و خيلي از تصميمها را خودش ميگيرد. كساني كه به قدرت دست مييابند انتظار دارند تا ديگران به آنها گوش كنند و تابع آنان باشند زيرا همين تازه به قدرت رسيدهها در گذشته تابع و گوش كننده به فرامين صاحبان قدرت بودهاند. پس چون در گذشته نقدي بر عمل صاحبان قدرت نقدي وجود نداشته و تعامل ممكن نبوده است، در زمان حال نيز نقد خلاف جلوه ميكند. ما هميشه شاهد اين بودهايم كه قدرت يافتهگان ناراحت از ناقدان هستند. هميشه شكوه ميكنند كه چرا ديگران آنها را اينقدر نقد ميكنند. نقد را امري ناپسند ميدانند. آن وقت است كه بحث لفظي در مطبوعات و حوزه سياسي پيش ميآيد. عدهاي كه مدافع نقد صاحبان قدرت هستند اين كار را درست ميدانند اما آن را نشانه زنده بودن جامعه ميدانند و مخالفان مدعياند كه نقد صورت نميگيرد، بلكه رد و بيانصافي است. خب اين فرايند هميشه در ايران وجود داشته است و كمتر صاحب قدرتي از منتقدان خود تشكر و سپاس داشته است كه توانسته مشكلات راه و تصميمهاي نابخردانه را متذكر شوند.
از طرف ديگر اين نكته بسيار جالبي است كه ما كمتر به آن توجه ميكنيم؛ جامعه ايران جامعهاي متنوع است. تنوعي كه در جامعه ما وجود دارد، بينظير است. ما نميخواهيم كه اين تنوع و تكثر را ببينيم. نحوه پوشش آدمها را نگاه كنيد و همينطور به رفتارهاي اجتماعي آنها دقت كنيد! در حوزه مصرف هم اينگونه است. ما با يك جامعه با گوناگوني بسيار روبهرو هستيم . در اين موقعيت بحث بدم نميآيد كه از تعبير رها شدگي جامعه استفاده كنم زيرا همه عناصر متنوع و گوناگون رها شده و در عين حال حاضر ميباشند. حضور همه اين عناصر در رنگها و صورتهاي متفاوت حكايت از قدرت امر اجتماعي ميكند. جالب است كه ما آن را در نحوه عمل، سخن گفتن، راه رفتن، لباس پوشيدن، مصرف كردن و نقد كردن و حتي اعتراض كردن ميبينيم . اين خود حكايت از زنده بودن جامعه و مهم بودن حوزه اجتماعي دارد. به گمانم قدرت اجتماعي در برابر قدرت سياسي خودش را نشان ميدهد و رفتاري كه اسمش را بيتفاوتي ميگذارند، عين تفاوت است، يعني فرد ايراني ديگر حاضر نيست به هر چيزي گوش بدهد، آن را بپذيرد و ابزار سياستمداران بشود. خب هر كس ميتواند نامي براي اين موقعيت بگذارد. من از زنده بودن جامعه و قدرت اجتماعي استفاده ميكنم. از نظر من اساس اين نوع بيان و ظهور، نقد حوزه سياسي است. خب اگر داوري من درست باشد، آن وقت است كه ميتوانيم مدعي باشيم جامعه ايراني در معرض فروپاشي نيست، اتفاقا در مرحله ثبات است. در مرحله ساخته شدن است. در مرحلهاي است كه تن به هر نوع عملي نميدهد. اگر از او انتظار رفتاري احساسي است، به مقاومت ميپردازد و سر به گوش دل خويش داده و صبر و انتظار پيشه ميكند. خب اين خود يك روش حسابگرانهاي است كه ريشه در تجربههاي متعدد تاريخي ايراني دارد. البته بعضيها به طور ناپسند اين نوع فعل مردم ايراني را «محافظه كاري» و «سازشكاري» ميدانند. من اين فعل را انتظار براي عمل درست ميدانم اگر محافظه كاري بود كه شكلگيري دولتهاي تمام عيار را در پي داشت. بدين لحاظ نوع عمل مردم را من نشانه قدرت اجتماعي و فشار در كاهش دادن قدرت حوزه سياسي و تبديل آن به حوزه فرهنگي و اجتماعي ميدانم تا تراكم عمل سياسي.
اما به جز عرصه سياسي، كنش آنها را در عرصه اجتماعي هم ميتوانيم ببينيم. از همان مثالي كه استفاده كرديد، من هم استفاده ميكنم؛ رانندگي. تخلفات رانندگان ناشي از چيست؟ مگر اين تخلفات به مرگومير افراد ديگر منجر نميشود؟ آيا نميتوانيم ناديده گرفتن قوانين را شكلي از بيتفاوتي نسبت به سرنوشت جمعي بدانيم؟
بايد كمي با احتياط در اين زمينهها قضاوت كرد. اين را بگويم كه نيروي انتظامي بايد با كمي احتياط در ساماندهي نظم باشد و دنبال متخلف بگردد. او اين وظيفه را دارد. بدين لحاظ است كه من نحوه حضور نيروي انتظامي را در آخر همه حضورها ميدانم تا اولينها. در حالي كه در بعضي از جاها به دليل عدم انجام وظايف ديگر افراد و موسسات، نيروي انتظامي ناخواسته اول ميشود.
نكته جالب و خطرناك هم اينجاست. چطور شده مردمي كه ميدانند در هر سال بيش از بيست و پنج هزار نفر در جريان حوادث رانندگي كشته ميشوند و بيش از اين تعداد نيز زخمي شده و عده بسيار زيادي هم خسارتهاي مالي ميبينند، ولي همچنان قواعد و قوانين رانندگي را رعايت نميكنند و خود را به دام مرگ مياندازند؟ اين بسيار نكته جالبي است اما كمتر مورد بررسي قرار گرفته است. آيا اين مردم مرگ را دوست دارند؟ آيا مردم ايران تصادف را دوست دارند؟ آيا آنها خسارات وارد شده به خود و ديگران را لازم ميدانند؟ خب اگر از مرگ ميهراسند و خسارات را به خود و ديگري مناسب نميدانند پس چرا اينگونه در جادهها عمل ميكنند؟ اينجا بايد كمي در مورد انسان ايراني و جامعه او و فرهنگ زندگياش بحث و گفتوگو كنيم. آنچه در اين سطح از بحث ميتوانم مطرح كنم اين است كه مردم ايراني كمتر به مرگ و نتايج بد آن فكر ميكنند. بيشتر به لحاظ فرهنگي آموختهاند كه تقدير حكم ميكند و آنچه بعد از تصادف رقم ميخورد به لحاظ فرهنگي از قبل تعيين شده بوده و پذيرفتني است. بدين لحاظ است كه بايد ضمن اصلاح در ساختار جادهها و اصلاح قوانين، درباره فرهنگ مرگ و فرهنگ زندگي مردم ايراني هم بحث و گفتوگو كرد.
ميتوان از نمونههاي ديگري هم سخن گفت. كارمند يك اداره را در نظر بگيريد! كمكاري او ناشي از چيست؟ او چقدر نسبت به پيشرفت آن اداره و ساختار متعهد است و خود را مسوول ميداند؟
اين ربطي به آدمها ندارد. كارمندي كه ميگوييد كار نميكند، سركار كه ميآيد، عمر و وقت خود را كه صرف همان اداره ميكند. ميگويند كه ساعت كار مفيد ايرانيان چند دقيقه در روز است. آيا چنين سخني به معناي اين است كه ايرانيها در خانه خوابيدهاند و فقط چند دقيقه در روز سركار ميروند؟ نه، همه سركار خودشان حاضر ميشوند. حالا اينكه كار يك نفر بازدهياندكي دارد، تقصير ساختارهاي آن اداره و نهاد است، نه او.
پس نقص از ساختارهاي اجتماعي است؟
صد در صد. اگر محصولي كه من توليد ميكنم، فراتر از خانه، محله و شهر خودم برود و تاثير گستردهاي داشته باشد، نتيجه آن به من برميگردد. اما چرا اين اتفاق نميافتد؟ چون ساختارهاي اجتماعي ما، ساختارهايي مرده، بيارتباط با جامعه جهاني و غيراقتصادي است. اقتصاد در اينجا اهميت فوقالعادهاي دارد. شما از استادي دعوت به كار ميكنيد. اما بيش از حد مجاز كلاس و درس و سخنراني و مصاحبه و راهنمايي دانشجو و ... از او طلب ميشود. بنابراين به طور طبيعي كيفيت كارش پايين ميآيد. يا اينكه به يك استاد دانشگاه كاري واگذار ميكنيد كه ارزش اجتماعي ندارد؛ معلوم است كه او رفته رفته تحليل ميرود، احساس ميكند كه براي اجتماع مفيد نيست. اين اشتباه آمار است كه ميگويند ايرانيان غيرمسوول و كمكار هستند. آيا يك كشاورز به توليد بالا فكر نميكند؟ چرا، اما ممكن است كه توليد بالا براي او سود نداشته باشد. اينجا ديگر اشكال از سيستم است، نه آن كشاورز. اگر محصول كشاورز در اين سرزمين وارد نظام جهاني بشود، آن وقت به جاي يك درخت، دو درخت كاشته ميشود؛ به جاي يك هكتار زمين دو هكتار زمين كشت ميشود. در حالي كه نوسازي جامعه ايراني به كاهش سطح زير كشت و پايين آمدن مشاركت مردم در توليد و كار است.
چگونه ميتوان اين ساختارها را دگرگون كرد؟
در وهله نخست بايد به اين معرفت برسيم كه مشكل ما ساختاري است. ما هنوز به اين معرفت نرسيدهايم. در جامعه ايراني افراد خيلي قدرتمندند، نه ساختارها. براي همين هم ميبينيم كه در يك نهاد، فردي تعيينكننده ميشود. مثلا در دولتها يك وزير خيلي قدرتمند ميشود يا اينكه در اجتماع يك روشنفكر اهميت زيادي پيدا ميكند. اين به معناي تاييد اين سخن است كه ايرانيان هميشه دنبال كسي هستند كه بتواند كاري برايشان بكند. چنين مسالهاي هم ريشه در بينش ديني ما دارد و هم به گذشته سياسي ما برميگردد. براي دگرگوني ساختارهاي اجتماعي نياز به يك فلسفه جديد اجتماعي داريم، نه اين كه مدام به دنبال تاسيس نهادهاي اجتماعي جديد باشيم. مجلس قانونگذاري ما صبح تا شب در حال تصويب قانون است اما به چه دليل؟ در جوامع مدرن كه اينقدر قانون طراحي نميكنند. اصلا لازم نيست. خيلي جاها ما قانون زيادي داريم و تداخل قوانين دردسرهاي زيادي را ايجاد كردهاست. به جاي تصويب قوانين بايد در پي فلسفهاي باشيم كه كانون توجهش ساختارهاي اجتماعي است. خب رسيدن به اين اصل كه ما بهتر است به جاي جنجال و فضاسازي عليه يكديگر و متهم كردن يكديگر به عامل عقب ماندگي، كمي در مورد ضرورتهايي كه ما را از اين موقعيت بيرون ميبرد بحث و گفتوگو و تعامل فكري كنيم. اين اولين گام و شرط است. در ادامه بايد به حيات اجتماعي تن بدهيم. اگر به حيات اجتماعي تن بدهيم بسياري از مسووليتهايي كه افراد و دولتها به دوش كشيده و كاري به جز حمل مسووليت و خسته شدن آن بهدست نميآورند، توسط جامعه انجام خواهد شد. آن وقت است كه جامعه به خودي خود بسياري از الزامهايي كه مورد نظر صاحبان قدرت است بدون كمترين هزينه و انرژي محقق خواهد كرد. گام سوم تنظيم رابطه بين امر و حيات اجتماعي و امر و حيات سياسي است. در اين سطح است كه مشاركت مردم امري اجتماعي سياسي است تا سياسي اجتماعي.
اين را بپذيريم كه جامعه يك پديده قدرتمند است و الزاماتي را هم براي آدم تعيين ميكند. اين الزامات در برخي مواقع مورد تاييد من و شماست و در برخي مواقع هم نه. آنجا كه مورد تاييد ما نيست، ميگوييم جامعه بيتفاوت شده و آنجا كه مورد تاييد ماست، ميگوييم عجب جامعه باشعوري داريم. هر دو نگرش اشتباه است. چه كسي ميگويد كه جامعه بيتفاوت شده است؟ آن روز كه 20 تا 30 ميليون نفر راي ميدهند، جامعه فهميده اما حالا جامعه بد شده است؟
اما هر سه مورد دولتها، ساختارهاي اجتماعي و افراد در به وجود آمدن شرايط نابسامان اجتماع دخيل هستند و نميتوان هيچكدام آنها را ناديده گرفت.
به نظرم ساختارهاي اجتماعي خيلي مهمتر هستند. اين ساختارها در ايران از دو جهت آسيب ميبينند؛ نخست از جهت دولتها و دوم، از طريق افراد. دولتهاي ايراني همواره مقابل ساختارهاي اجتماعي قرار ميگيرند، در حالي كه دولتهاي مدرن زاده ساختارهاي اجتماعي و متعهد به اين ساختارها هستند. از سويي دولتهاي ايراني يادگرفتهاند كه افراد و گروهها و عناصر اجتماعي در جامعه را سركوب كنند. نتيجه اين نوع نگاه از دولت به جامعه موجب ميشود تا افراد به فكر خود باشند. به عبارت ديگر در انجام كارها و برآوردن نيازهايشان راههاي فردي و خودماني بيابند تا جمعي و رسمي. نتيجه اين ميشود كه هر كسي كار خودش را ميكند و در نهايت اين ساختارها هستند كه تضعيف ميشوند. مثلا در حوزه آموزش و علم؛ جامعه مدرن بايد ساختارهاي علمي داشته باشد و تمام تصميمات اساسي در آن منطبق بر دانش و معرفت باشد. آيا در ايران چنين اتفاقي ميافتد؟ به هيچ وجه، مگر در مواردي نادر. ممكن است كه افراد فهيم و دانشمندي در عرصه سياست تصميمهاي درستي بگيرند اما اين به معناي آن نيست كه ساختارهاي علمي كشور شرايط را براي چنين تصميمي فراهم كرده است. اتفاقا نهادهاي آموزش و پرورش دانشگاه از مشكلدارترين نهادهاي جامعه ايراني هستند. ضعف اين نهادها نيز موجب دردسرهايي براي نظام سياسي كشور ميشود. مدام گفتهميشود كه دانشگاه براي ما چه كاري كرده يا چرا دانشگاه فلان مساله را حل نكردهاست؛ براي اينكه دانشگاه هميشه سركوب شده و طبيعي است كه نتواند مشكلي را حل كند. حالا دانشگاه چه كار ميتواند بكند كه اين چرخه معيوب جهت ديگري پيدا كند؟ ما بايد نگاهمان را به جامعه و آدمها تغيير دهيم. در اين صورت ديگر همه چيز را سياسي نميبينيم؛ ساختارهاي اجتماعي و امكانات اجتماعي معنا پيدا ميكند و در نهايت، با جامعهاي تلطيف شده مواجه ميشويم، نه با اين جامعه تند و بداخلاق. چه كسي بايد اين كارها را بكند؟ به نظرم خيلي وقتها لازم نيست كه كاري بكنيم بلكه بايد كاري نكنيم. نبايد همه تصميمات را دولت بگيرد. نبايد همه چيز را سياسي جلوه داد. مجلس بايد خيلي وقتها قانوني تصويب نكند چون هر قانوني بايد منشا عمل باشد. آن وقت امكان بروز مولفههاي اجتماعي و فرهنگي فراهم ميشود.
در مقابل اين نظر كه جامعه بيتفاوت است، عدهاي هم ميگويند كه درصد مشاركت در جامعه ايراني بسيار بالاست و براي اثبات گفته خود به جمعيتي كه براي ديدن رئيسجمهور در شهرستانها گرد هم ميآيند، استناد ميكنند. آيا اين معيار خوبي براي سنجش مشاركت سياسي و اجتماعي است؟
مردم هميشه در پي ديدن چيزهاي جالبند. وقتي رئيسجمهور وارد يك شهرستان ميشود، مردم هم ميروند كه او را ببينند. كار خوبي ميكنند، براي اينكه رئيسجمهورشان است؛ ميخواهند ببينند كيست، چهطوري راه ميرود، چهطوري حرف ميزند و... از پشت تلويزيون او را ديدهاند اما از نزديك، نه. ميخواهند بدانند كه در جامعه آنها چهطوري رفتار ميكنند. اگر يك فوتباليست هم برود، همين كار را ميكنند. مردم ميخواهند كه شخصيتهاي مشهور را از نزديك ببينند و ما نميتوانيم اين را مشاركت اجتماعي بناميم. ميگويند كه فلان آدم معروف آمده است. خب، مردم هم ميروند ببينند كه چه شكلي است. دنبال راز موفقيت او هستند. اينها را اصلا نبايد به پاي مشاركت گذاشت. مشاركت يك عمل اجتماعي، اقتصادي است؛ بايد بازدهي اقتصادي داشتهباشد. آدمها چقدر منافع خودشان را به آن گروه يا جريان اجتماعي پيوند ميزنند؟ يك سريال تلويزيوني متوسط را هم 80 تا 90 درصد مردم جامعه ميبينند. اگر سريال مشكل فرهنگي دارد، آيا بيننده زياد به معناي اين است كه جامعه دچار ابتذال شده است؟ در مقابل اگر سريال ديني و اخلاقي است، آيا زيادي بيننده حكايت از اخلاقي شدن جامعه دارد؟ آيا ميشود گفت كه مردم اخلاقگرا شدهاند؟ آيا همه ميخواهند كه از شخصيت اصلي آن سريال تقليد كنند؟ يا اينكه فقط كنجكاوند و ميخواهند ببينند آخر داستان چه ميشود؟ خب مردم ايران هم نياز به تفريح دارند . در بسياري از مواقع حضور زياد مردم ريشه در تفريح آنها دارد تا مشاركت.
الان شما چنين تحليلي داريد. يادم ميآيد زمان رياستجمهوري آقاي خاتمي حضور مردم در مراسم سخنرانيهاي او را تعبير به مشاركت ميكردند.
من آن موقع هم همين حرف را ميگفتم. آدمهاي مهم هر جا بروند مردم را به سمت خودشان جلب ميكنند. مردم ميخواهند بدانند كه اين آدم مهم چه خصوصياتي دارد. آقا، اين هم يكجور سرگرمي است. چرا اين حرف را ميزنيد؟ چرا مردم نيايند و نبينند و كف نزنند؟ وقت گذراندن با يك آدم مهم لذت دارد. چرا كسي نيايد؟ همه دوست دارند كه بيايند، با او دست بدهند، روبوسي كنند و عكس بگيرند. اين كار لذت دارد. اصلا اگر مردم به ديدن آدمهاي مهم نيايند دچار نوعي ديوانگي شدهاند. بايد در انسانيت آنها شك كرد. يكي از آقايان ميگفت من در يكي از مناطقي كه براي تبليغ انتخابات مجلس رفته بودم با حضور گرم مردم روبهرو شدم. آنقدر مردم از حضور من خوشحال شده بودند كه چندين گوسفند جلوي پاي من و همراهانم سربريدند. بعد از شمارش آراء متوجه شدم كه در اين منطقه كه مردم اينقدر از من استقبال كرده بودند و مرا مورد تمجيد و احترام قرار داده بودند فقط يك نفر به من راي داده، جالب است. من بر اساس اين نوع شواهد است كه استقبال از فرد مهم را در يك منطقه به معناي مشاركت طلبي مردم نميدانم. بايد كمي هم به جامعهشناسي گوش داد و سخن جامعهشناس را شنيد.
پس تكليف اخلاق چه ميشود؟
اخلاق امري انساني، اجتماعي است كه در تعامل بين آدميان نشانههايش تبلور ميكند. اگر مردم از فردي مهم استقبال نكنند بياخلاقي است. استقبال از فرد مهم آنهم رئيس جمهور كشور اسلامي خود عين اخلاق است. خب رئيسجمهور با رفتن به محلشان به آنها احترام گذاشته و طبيعي است كه مردم هم بايد به رئيس جمهوري كه فرد مهمي است و به ديدن محل و خانه و فرهنگشان رفته است، احترام بگذارند. از طرف ديگر، من تفريح و شادي مردم را هم بر اين امر اضافه ميكنم. اين را بايد به حساب تفريح بگذاريد. در شهر يا روستايي كه هيچ وقت كسي نميرود يك شخصيتي مهم آمده است. همه به استقبال او ميروند. گوسفند ميكشند، شام ميدهند، طبل و دهل ميزنند، چون شهرشان مهم شده است. اين سطح اوليه ماجراست و در سطح دوم و سوم مشاركت اتفاق ميافتد. آيا بعد از اين ديدارها رفتار آدمها تغييري ميكند؟ به نظرم خير. من اسم اين را مشاركت نميگذارم. اين فقط يك تفريح است و اگر من هم باشم، ميروم.
اگر سياست آن رئيسجمهور با گرايش سياسي شما همخواني نداشته باشد، چهطور؟ آن موقع هم به استقبال او ميرويد؟
حتما ميروم. ميخواهم بدانم او كه با من مخالف است، چهطور رفتار ميكند، برخوردش با مردم چگونه است. در تظاهراتهاي قبل از انقلاب، هميشه جمعي هم در پيادهروها شاهد ماجرا بودند. اين جمع تظاهرات را قبول نداشتند چون در غير اين صورت در تظاهرات شركت ميكردند اما حضورشان موجب شده بود كه هم خيابانها پر از آدم بشود، هم پيادهروها، هم پشت پنجرهها و هم پشتبامها. بعد هم تصور ميشد كه همه به تظاهرات آمده بودند. آقا، همه به تظاهرات نيامده بودند. يكعده تظاهرات ميكردند و بقيه فقط آمده بودند كه ببينند. صحنه بازي طوري بود كه همه بازيگر بودند، نه فقط بازيگران اصلي. تماشاگران هم بازيگر بودند. داريم بازي ميكنيم عزيز من. بازي قشنگي هم است.
* این گفت و گو روزهای ۲۴ و ۲۸ تیر ماه ۱۳۸۶ در روزنامه اعتمادملی منتشر شد.
۱۷:۴۹ - نظرات(۷)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| رسول عبدالمحمدی @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۲۴ ۱۹:۱۵ لينک | ||||||||||
|
سلام احسان عزيز. اولين باره که سايتت رو می بينم. مطالب خوبی داری. به اميد ديدار. |
|||||||||||
| داستانک @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۲۴ ۲۲:۰۵ لينک | ||||||||||
|
البته من هم اولين باره و می رم که ادامه ی لنکت رو بخونم... |
|||||||||||
| احسان عابدی @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۲۸ ۰۴:۱۷ لينک | ||||||||||
|
آقای شاهین، اجازه نمی دهم از این وبسایت برای تهمت زدن به دیگران استفاده کنید. من نه همکاری رسول آبادیان با رادیو را عیب می دانم و نه تلاش او را برای بنیانگذاری جایزه کتاب اولی ها. |
|||||||||||
| مهدی نوید @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۲۸ ۱۲:۳۰ لينک | ||||||||||
|
احسان عزیز، ممنونم. |
|||||||||||
| سيگار @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۳۰ ۱۳:۴۸ لينک | ||||||||||
|
سياست چيه؟ با دود نوشته ايم تعريف جامعي از سياست را! |
|||||||||||
| كافه @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۳۰ ۱۴:۴۳ لينک | ||||||||||
|
خيلي خيلي خيلي خوب بود. خوشحالم كه سر از همچين بلاگي در آورده م. به كافه ي ما هم سر بزنيد خوشحال مي شويم. در دومين شماره نشريه اينترنتي كافه داستان بخوانيد چيزي شبيه سرمقاله آموزش نويسندگي در ده دقيقه (100% تضميني نويسندگان جهان/جوزف اديسون انتظار/شعر/ريچارد براتيگان شركا/داستان كوتاه/ريچارد براتيگان دوازه قدم تا درخت توت/داستان کوتاه شايد تو او باشي/ داستان كوتاه نوشابه,سيب زميني,سالاد؟/داستان کوتاه هواپيما/داستان کوتاه |
|||||||||||
| كافه داستان @ w | ۱۳۸۶/۰۴/۳۰ ۱۴:۴۴ لينک | ||||||||||
|
ببخشيد تکميل نشده ارسال شد. کافه داستان. |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.farsiebook.com
- www.google.com
- www.google.com
- maatine.com
- mordadie-kochak.blogspot.com
- www.pouriaalami.blogspot.com
- xewnbaz.blogfa.com
- www.google.com
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- امروز: ۳۹۱
- ديروز: ۵۴۰
- اين ماه: ۱۱۱۵۱
- از ابتدا: ۹۳۳۱۶۹
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
