گفت و گو با کاوه میرعباسی*
ظهور و استیلای ادبیات آمریکای لاتین
او دیگر هیچ گاه ترجمه نمی کند، نه یک رمان، نه یک داستان کوتاه و نه یک شعر. کاوه میرعباسی در پنجاه و یک سالگی کار ترجمه را برای همیشه کنار گذاشت تا داستان بنویسد. این شاید برای کسانی که میرعباسی را یک مترجم حرفه ای می دانستند عجیب باشد؛ سی و سه عنوان کتاب را تاکنون به زبان فارسی ترجمه کرده که بیشتر آنها از بهترین آثار ادبی جهان محسوب می شوند. ما هم کار زیادی با میرعباسی مترجم نداریم. او در چند سال گذشته به عنوان یک منتقد ادبی نیز شهرت پیدا کرده و تصور می کنیم که برای همیشه یک منتقد باقی بماند؛ تسلطش به سه زبان اسپانیایی، فرانسوی و انگلیسی کمک کرده که با جریان های بزرگ ادبی آشنا شود و موقعیت هر کدام آنها را در جهان ادبیات ترسیم کند. یکی از این جریان ها، ادبیات آمریکای لاتین است، ادبیاتی که با آثار نویسندگانی چون مارکز، ماریو بارگاس یوسا، خورخه لوئیس بورخس، کارلوس فوئنتس و... توانسته طرفداران بسیاری در همه کشورها پیدا کند، از جمله در کشورمان. نمونه این که زندگی نامه گابریل گارسیا مارکز با نام "زنده ام که روایت کنم" در ایران به چاپ پنجم رسیده است. این کتاب هم یکی از ترجمه های میرعباسی است و هم بهانه ما برای مصاحبه با او درباره ادبیات آمریکای لاتین.
زندگی نامه گابریل گارسیا مارکز یکی از معروف ترین کتاب هایی است که به فارسی ترجمه کرده اید. کتاب به تیراژ بیست هزار نسخه رسیده و یادداشت های زیادی هم درباره آن نوشته شده است. شب قبل از این مصاحبه در سایت ها و وبلاگ های ادبی گشت می زدم تا نظر اهالی ادبیات درباره این ترجمه را بخوانم؛ بسیاری "زنده ام که روایت کنم" را بهترین ترجمه شما می دانستند. شما هم چنین اعتقادی دارید؟
این را مطمئنم که زندگی نامه مارکز مهم ترین کار من نیست. شاید ترجمه این کتاب را از همه ترجمه هایم بیشتر دوست داشته باشم، چون صفحات زیادی دارد و بیشتر از همه عرقم را درآورده است اما در مقایسه با رمان هایی مثل "بیراه" یا "نادیا" اهمیت کمتری دارد؛ معتقدم رمان "بیراه"، نوشته ژوریس کارل اوئیسمانس کتاب مهمی است چون تنها کتابی است که از نویسندگان مکتب انحطاط به فارسی ترجمه شده. این مکتب در سال های پایانی قرن نوزدهم رواج پیدا کرد و در ادبیات و به خصوص شعر تاثیر فراوانی گذاشت. همچنین معتقدم که رمان "نادیا" اهمیت بسیاری دارد چون تا پیش از ترجمه آن هیچ رمانی از نویسندگان سورئالیست در ایران چاپ نشده بود. از طرفی دیگر نادیا اثر بنیانگذار مکتب سورئالیسم است، یعنی آندره برتون. من بعید می دانم که کتاب مارکز مهم تر از این دو کتاب باشد. حالا شاید ترجمه آن موفق ترین کار من باشد چون طیف گسترده ای از مخاطبان را جذب کرده؛ در همه این سال ها هیچ کدام از ترجمه های ادبی من به تیراژ پنج هزار نسخه نرسید اما ترجمه این کتاب به تیراژ بیست هزار نسخه رسید. رمان "بیراه" هیچ وقت در ایران مطرح نشد اما "زنده ام که روایت کنم" به چاپ پنجم رسید. البته قبول دارم کتاب های دیگری که ترجمه کرده ام ادبیات دیریابی دارند. مثلا تعدادی از آنها داستان های پلیسی هستند که به همین خاطر در ایران مطرح نشدند؛ متاسفانه ادبیات پلیسی در ایران خیلی مهجور مانده. حتی اغلب منتقدان ادبی هم آن را نمی شناسند. شناخت آنها نسبت به این ادبیات برای پنجاه سال قبل و زمان آگاتا کریستی و... است. در حالی که این ادبیات امروز کاملا دگرگون شده است.
این واقعیت را هم نمی توان نادیده گرفت که نویسنده ای مثل مارکز یا در کل نویسندگان آمریکای لاتین طرفداران زیادی در ایران دارند.
این مسئله جای بحث دارد. من هم شنیده ام که نویسندگان آمریکای لاتین در ایران محبوبیت زیادی دارند اما این محبوبیت منحصر به چند نویسنده می شود، مثل ایزابل آلنده یا مارکز، آن هم به اعتبار "صد سال تنهایی" و داستان های کوتاهش. خوان رولفو هم با رمان "پدرو پارامو" اقبال خوبی در ایران یافته اما سایر نویسندگان آمریکای لاتین چنین اقبالی ندارند. مثلا کارلوس فوئنتس نام خیلی آشنایی است اما از میان همه کتاب های او فقط "پوست انداختن" و "گرینگوی پیر" در ایران به چاپ دوم رسیده که آن هم به خاطر تیراژ پایین کتاب در ایران است. یا همین طور ماریو بارگاس یوسا؛ از رمان های او فقط "جنگ آخر زمان"، "گفت و گو در کاتدرال" و "سور بز" تجدید چاپ شده اند. یا نویسنده دیگری مثل مانوئل پوئیگ هیچ وقت در ایران مطرح نشد؛ در حالی که رمان او به اسم "نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها" واقعا رمان خوبی بود. من این سئوال را می پرسم که چرا از رمان های "لی لی بازی" و "امتحان نهایی" خولیو کورتاسار استقبالی نشد؟ یا چرا کتاب "آقای رئیس جمهور" آستوریاس تجدید چاپ نمی شود؟ در حالی که این رمان جاذبه های داستانی بسیاری دارد و ترجمه زهرا خانلری از آن هم ترجمه خوبی است. بسیاری دیگر از نویسندگان خوب آمریکای لاتین هم در ایران کاملا ناشناخته اند و اصلا هیچ کتابی از آنها به فارسی ترجمه نشده است.
البته بورخس و ماشادو دآسیس را از قلم انداختید. این دو نویسنده هم با استقبال خوانندگان فارسی زبان مواجه شده اند، به خصوص بورخس که کتاب هایش از چند دهه قبل تاکنون تجدید چاپ می شود.
در مورد بورخس می شود گفت که تا حدودی وضعیت خوبی دارد اما کتاب های او هم چندان پرفروش نیست. یا ماشادو دآسیس به اعتبار عبدالله کوثری در ایران مطرح شد؛ یعنی اگر کس دیگری کتاب های او را ترجمه می کرد به هیچ وجه نمی توانست خواننده زیادی را جذب کند، چون در اینجا نویسنده گمنامی بود. البته نمی خواهم منکر ارزش های رمان "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" یا مجموعه داستان "روانکاو" بشوم؛ این دو کتاب ماشادو دآسیس واقعا کتاب های ارزنده ای هستند. در مجموع، شاید بشود قبول کرد که نویسندگان آمریکای لاتین به نسبت دیگر مناطق جهان در ایران طرفدار بیشتری داشته اند اما اگر نگاه وسیع تری داشته باشیم، می بینیم نویسندگان هیچ کجای دنیا در ایران پرطرفدار نیستند. وضعیت کتاب و کتابخوانی در کشورمان بسیار آشفته است. ما تابع مد هستیم. هر از گاهی یک نویسنده یا یک گونه ادبی مطرح می شود و بعد هم از یادها می رود. پرطرفدارترین نویسنده آمریکای لاتین در میان مردم ما پائولو کوئیلو است. مثلا از "کیمیاگر" او دو ترجمه فارسی است که هرکدام بیشتر از بیست بار تجدید چاپ شده اند. در حالی که آن نویسندگانی که برای ادبیات آمریکای لاتین اعتبار آوردند و آن جنبشی که منجر به شکوفایی این ادبیات در دهه 1960 شد، هیچ غرابت و سنخیتی با پائولو کوئیلو و آثار او ندارند. از نظر ارزش ادبی هم که حکایت ماه من و ماه گردون است. کوئیلو در ایران مطرح شده چون چند سالی است که یک گرایش به داستان های شبه عرفانی پدید آمده است. می گویم شبه عرفانی، چون عرفان ارزشمند است.
اما آن چه منجر به شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین در دهه شصت شد، به نظر شما چیست؟
من در این باره یک نظر شخصی دارم؛ فکر می کنم مهم ترین عامل شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین جریان رمان نو فرانسوی هاست. در حقیقت، رمان نو فرانسه ناقوس مرگ رمان را به صدا درآورده بود. در این آثار تمام ویژگی های رمان کلاسیک انکار شده بود؛ ویژگی هایی که باعث جذابیت یک رمان می شود مثل قصه گویی یا روانشناسی شخصیت در رمان نو هیچ جایی نداشت. به گونه ای که ژان پل سارتر در مقدمه یکی از آثار ناتالی ساروت از این کتاب ها به عنوان ضد رمان نام می برد. رمان نو به مولفه ماجرا پشت پا زده بود. در همه این رمان ها هیچ ماجرای بزرگی نمی بینیم. حتی "پاک کن ها" که پرماجراترین رمان آلن رب گری یه است در قیاس با رمان های کلاسیک تقریبا عاری از ماجراست. در چنین شرایطی که رمان نو فرانسه به جریان غالب ادبیات جهان تبدیل شده بود، نویسندگان آمریکای لاتین ظهور کردند. این نویسندگان به سنت قصه گویی توجه داشتند اما در عین حال از مولفه هایی نیز استفاده کردند که در داستان نویسی تازگی داشت، مثل اسطوره. آثار بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین پشتوانه اسطوره ای دارد، مثل رمان "جایی که هوا صاف است"، اثر فوئنتس. این کتاب اولین رمان فوئنتس است که آن را قبل از سی سالگی نوشت و تقریبا همزمان با "صد سال تنهایی" مارکز منتشر شد. فوئنتس در این رمان خدایگان قوم آستک را شخصیت های داستان خود کرده است. از طرفی دیگر، کتاب مضمون سیاسی اجتماعی هم دارد. این نوآوری ها خوانندگان ادبیات در آن زمان را شگفت زده کرد؛ پیش از آن با رمان نو مواجه بودند که عاری از تخیل و هر گونه مسئله شگفت انگیزی بود و ناگهان رمان هایی را در برابر خود دیدند سراسر از تخیل و شگفتی. البته باید این را هم در نظر گرفت که این نویسندگان تنها از یک کشور نبودند؛ متعلق به چندین کشور بودند و پشتوانه سه فرهنگ باستانی اینکا، مایا و آستک را داشتند. همه آنها هم به شکلی از اسطوره در داستان هایشان استفاده می کردند.
در میان این نویسندگان شاید یوسا تنها کسی است که به ندرت از اسطوره های آمریکای لاتین بهره برده.
یوسا دست به نوآوری های تکنیکی در داستان زد. به عبارتی در هر داستان او با یک تکنیک جدید مواجهیم و به همین دلیل هم من یوسا را از همه نویسندگان آمریکای لاتین بیشتر دوست دارم.
اما یوسا هم حداقل در یک مسئله با دیگر نویسندگان آمریکای لاتین نقطه اشتراک دارد؛ قصه گوی بی نظیری است. در کل، قصه گویی همان ویژگی است که تمام نویسندگان آمریکای لاتین را به هم پیوند می دهد.
درست است و به همین خاطر هم بود که خوانندگان ادبیات از آثار نویسندگان امریکای لاتین استقبال کردند. در حقیقت، نویسندگان نو با حذف عامل روایت در آثارشان رمان را به نقطه ای رساندند که دیگر رمان نبود؛ ضد رمان بود. نویسندگان رمان نو می خواستند رمان را در تابوت بگذارند که گذاشتند و فقط دفنش نکردند. شکوفایی ادبیات امریکای لاتین، رستاخیز رمان است. این ادبیات آمریکای لاتین بود که به رمان جان دوباره ای داد. در این ادبیات دیگر آن حالت رخوت و کرختی رمان نو را شاهد نیستیم.
در همان سال ها حداقل یک جریان دیگر هم در عرصه داستان نویسی جهان وجود داشت که آن جریان را نویسندگان آمریکایی پدید آورده بودند؛ نسلی که بعد از همینگوی، اسکات فیتزجرالد، ویلیام فالکنر و... به نویسندگی روی آورده بودند، با قدرت پیش می رفتند. نویسندگانی مثل دکتروف توانستند مخاطبان بسیاری پیدا کنند. شما این جریان را چگونه می بینید؟
زمانی که رمان نو برای اولین بار مطرح شد، داستان نویسی آمریکا تثبیت شده بود، بنابراین این جریان قدیمی و ریشه دار است. مثلا دکتروف در "رگتایم" سنت جان دوس پاسوس را ادامه می دهد؛ رگتایم شباهت زیادی به "منهتن ترانسفر" جان دوس پاسوس دارد. نویسنده ای مثل فالکنر ژانر گوتیک را به فضای جنوب آمریکا می برد که به دلیل جمعیت زیاد سیاه پوستان تحت تاثیر فرهنگ آفریقایی است. همین شیوه را جویس کرول اوتس امروز ادامه می دهد. در تاریخچه ادبیات گوتیک از گوتیک کارائیبی هم صحبت می شود که آن هم از فرهنگ آفریقایی تغذیه کرده. در کشورهای حوزه کارائیب مثل کوبا، دومینیکن و... سیاه پوستان بسیاری زندگی می کنند که سنت ها و باورهای خرافی خود را از آفریقا آورده اند. بنابراین پیش از نویسندگان آمریکای لاتین نویسندگان آمریکایی بودند که از این باورها و سنت ها در آثارشان استفاده کردند. اگر مارکز یک دهکده خیالی به اسم ماکوندو در همه داستان هایش است، فالکنر پیش از او یک شهر خیالی خلق کرده. مارکز در خاطراتش می نویسد که یکی از نویسندگان الهام بخش او فالکنر بوده است. شاید بتوان این گونه گفت که نویسندگان امریکای لاتین از رمان نو فرانسه گذر کرده اند و سنت داستان نویسان آمریکایی را ادامه داده اند. یک نکته جالب توجه درباره نویسندگان آمریکایی این است که همیشه قصه گو بوده اند و از قدیم تا امروز این سنت را حفظ کرده اند. در حال حاضر جان آپدایک و جان ایروینگ از نویسندگان شاخص آمریکا هستند. می بینیم که آنها هم قصه گو هستند، به خصوص جان ایروینگ که داستان هایش شکل امروزی ادبیات قرن نوزده انگلستان است؛ به همان شکل نویسندگان انگلیسی رمان های قطور و پرماجرا می نویسد اما مطابق با سلیقه امروزی. در کشور آمریکا ادبیات عامه پسند و ادبیات نخبه گرا در هم ادغام شده اند و هیچ خلایی میان آنها نیست. حتی در سینما هم همین طور است. فیلمسازی مثل تارانتینو، فیلمی عامه پسند را به شیوه ای هنرمندانه می سازد. این درست عکس وضعیت ما در ایران است. در ایران خلا بزرگی میان آثار عامه پسند و نخبه گرا وجود دارد. هر اثری که حوصله آدم را سر نبرد و سرگرم کننده باشد، بی ارزش خوانده می شود.
آیا می توان "زنده ام که روایت کنم" را یک رمان نامید؟ این کتاب با این که زندگی نامه مارکز است اما همه ویژگی های یک رمان را هم دارد؛ داستان مهیجی دارد که قهرمانش خود مارکز است.
همین طور است و اصلا به همین خاطر کتاب جذابی شده. من همیشه این کتاب را یک رمان می دانم. در عین حال کلیدی هم برای فهم آثار مارکز است. با خواندن این کتاب متوجه می شویم که مارکز بسیاری از سوژه هایش را از زندگی خود وام گرفته. مثلا داستان بلند "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" ماجرای یک نظامی است و امید او برای دریافت مستمری ماهانه از ارتش. سرهنگ هر هفته به امید نامه ارتش به پستخانه دهکده می رود اما از نامه خبری نیست. سال ها می گذرند و هنوز سرهنگ نتواسته مستمری بگیرد. الگوی شخصیت سرهنگ در این داستان پدربزرگ مارکز بوده است. پدربزرگ مارکز هم در زندگی واقعی چنین سرنوشتی داشته و آخر سر می میرد اما به مستمری ارتش نمی رسد. یا رمان "ساعت نحس" مارکز درباره نامه های بدون امضایی است که هر شب به قصد تخریب شخصیت های یک منطقه میان اهالی آنجا پخش می شود. این داستان در زندگی واقعی مارکز اتفاق افتاده و همیشه هم دوست داشته آن را بنویسد. در کتاب "زنده ام که روایت کنم" بارها به مواردی از این دست برمی خوریم.
در این کتاب همه چیز در اختیار داستان است حتی واقعیت. نمونه این که مارکز تمام جزئیات وقایع پنجاه، شصت سال قبل را هم توضیح می دهد؛ حتی می گوید که فلانی در پنجاه و سه سال قبل چه لباسی پوشیده بود و این لباس چه رنگی داشت. این ها مسائلی نیست که در یاد آدم بماند. هر چند که مارکز دست به یک ترفند می زند و در پیش گفتار کتاب می نویسد: « زندگی آنچه زیسته ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده. »
درست است. اگر این کتاب صرفا یک اتوبیوگرافی ساده بود، چنین جذابیتی پیدا نمی کرد. در این کتاب تکنیک های داستانی فراوانی به کار رفته است. ساختار پیچیده ای هم دارد. برای اولین بار که آن را به زبان اسپانیایی خواندم، نتوانستم توالی زمان را پیدا کنم. زمان مرتب تغییر می کند و چون کتاب حجیمی است نمی توان توالی زمانی دقیقی برای آن در نظر گرفت. البته اهمیتی هم ندارد.
زبانی که مارکز برای نوشتن این کتاب انتخاب کرده، زبان ساده ای به نظر می رسد. البته همه کتاب های مارکز زبان ساده ای دارند، به جز یکی، دو کتاب مثل "پاییز پدرسالار". این سادگی در ترجمه فارسی اتفاق افتاده یا در زبان اسپانیایی هم به همین شکل است؟
خیلی هم زبان ساده ای نیست. شاید بهتر باشد بگوییم که مارکز زبان شیوا و شیرینی دارد. ویژگی بارز او قصه گویی است؛ قشنگ قصه می گوید و می تواند خواننده را دنبال خود بکشاند. برخلاف خورخه لوئیس بورخس که ایجاز دارد، مارکز طولانی نویس است. به هیچ وجه در داستان هایش ایجاز ندارد و همه جزئیات را می نویسد. گذشته از همه این ها، طنز فوق العاده ای هم در زبانش است که این طنز در "زنده ام که روایت کنم" به اوج می رسد. در این کتاب مارکز حتی به ریش خودش هم می خندد. نخواسته که خودش را یک روشنفکر عصا قورت داده نشان دهد. همه چیز را بی پرده گفته است، مثل ناشی گری هایش و موقعیت های مضحکی که در آن قرار گرفته. مارکز با خواننده خودش صادق است و او را با کارهایی که کرده می خنداند.
از میان همه کتاب های مارکز، رمان "صد سال تنهایی" او آمیخته با باورهای مذهبی است. اگرچه می توان نقش مذهب را در داستان های دیگر نویسندگان امریکای لاتین هم دید. آیا این را می توان دلیلی بر مذهبی بودن جوامع آمریکای لاتین دانست؟
بله، باورهای مذهبی در میان مردم آمریکای لاتین به شدت ریشه دارد. نمادهای آن را به وفور می توان در کتابی مثل "صد سال تنهایی" دید. آنجا که پسران سرهنگ به دیدن او می آیند، همه یک صلیب خاکستری بر پیشانیشان دارند. من نمی دانم که مارکز از نظر ایمانی چقدر مومن است اما قدر مسلم این است در فرهنگی بزرگ شده که عمیقا ریشه مذهبی دارد. مسیحیت در آمریکای لاتین خیلی قدرت دارد. از طرفی دیگر در آنجا باورهای اسطوره ای و خرافی سرخپوستی هم رواج دارد. در حقیقت عناصر جادویی جزیی از زندگی مردم امریکای لاتین است و به همین خاطر هم طرح آنها در داستان باورپذیر و ملموس می شود. مارکز در مصاحبه هایش می گوید نویسنده می تواند هر چیزی را که دوست دارد در داستان هایش بنویسد ولی به شرط آن که باورپذیرش کند. در برخی از داستان ها به حوادثی برمی خوریم که به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ هر چقدر هم این حوادث عادی باشد چون با منطق داستان مطابقت ندارد غیر واقعی جلوه می کند اما در داستان های مارکزعجیب ترین حوادث را هم می پذیریم. از طرفی دیگر داستان های مارکز تخیل صرف نیست؛ حتی عجیب ترین آنها هم ریشه در واقعیت دارد و همین به یک اثر صلابت می دهد. به اعتقاد من "صد سال تنهایی" تاریخ اسطوره ای آمریکای لاتین است که در کنار آن وقایع تاریخ معاصر را هم می توان دید. مثلا کمپانی یونایتد فروت در این رمان حضور بسیار شاخصی دارد که مارکز در خاطراتش بر واقعیت آن صحه می گذارد. این کمپانی سال ها در دهکده مارکز وجود داشت و با خود تجملات و زرق و برق را همراه آورده بود. کمپانی تعطیل می شود اما همه اهالی دهکده منتظر بازگشت آن هستند. این انتظار در آینده یک بعد ماورالطبیعی پیدا می کند؛ دیگر همه اهالی وجه استعماری کمپانی را از یاد می برند و فقط تجملات آن را به یاد می آورند. مشابه این اتفاق را در کشور بولیوی هم می توان سراغ گرفت. در این کشور یک ناحیه ای است به نام پوتوسی که سرشار از معادن نقره بود. تا زمانی که پوتوسی نقره داشت، شهر شگفت انگیز، پرشکوه و شبه افسانه ای آمریکای لاتین بود اما زمانی که نقره ها تمام شد، تبدیل به یک شهرک مرده شد. در آثار نویسندگان آمریکای لاتین داستان و تاریخ به موازات هم پیش می روند و خیلی راحت با یکدیگر ادغام می شوند.
در میان همه نویسندگان آمریکای لاتین به نظر می رسد که یوسا بیشتر از همه به واقعیات تاریخی توجه دارد. مثلا در رمان "گفت و گو در کاتدرال" یک مقطع از تاریخ پرو هم روایت می شود یا رمان "سور بز" بر اساس تاریخ دومینیکن نوشته شده است.
این دو رمان را یوسا درباره دیکتاتورهای آمریکای لاتین نوشته است. جریان نوشتن آن هم جالب است؛ چند نویسنده آمریکای لاتین قرار می گذارند که هر کدام رمانی را درباره یک دیکتاتور بنویسند. مارکز رمان "پاییز پدر سالار" را می نویسد و یوسا هم " گفت و گو در کاتدرال" را. اما رمان "گفت و گو در کاتدرال" بیشتر از آن که درباره یک دیکتاتور باشد، جامعه دوران آن دیکتاور را روایت می کند. به همین خاطر یوسا سال ها بعد رمان "سور بز" را می نویسد که در آن به شکل مستقیم به تروخیو، دیکتاتور دومینیکن می پردازد. حضور واقعی تاریخ در آثار یوسا پررنگ تر از کتاب های دیگر نویسندگان آمریکای لاتین است.
در رمان "گفت و گو در کاتدرال" خواننده هیچ گاه به شکل مستقیم با "اودریا"، دیکتاور پرو مواجه نمی شود بلکه او را از طریق اطرافیان و دیالوگ های آنها و همین طور وضعیت جامعه پرو می شناسد، اما تروخیو در "سور بز" کاملا حضور دارد.
بله، این تفاوت اصلی دو رمان است اما هر دو در یک مسئله اشتراک دارند. یوسا در این دو رمان نشان می دهد که چگونه دیکتاتوری روی اخلاق جامعه، سیاستمداران و اطرافیان دیکتاتور تاثیر سو می گذارد. او این واقعیت را گوشزد می کند که یک دیکتاتور تملق پرست و بی قید نسبت به اصول اخلاقی چگونه تمام نظام حکومتی را به فساد می کشاند.
تکنیک های داستان نویسی یوسا هم بی نظیر است. هر رمان او چندین راوی دارد که گاهی تفکیک آنها از یکدیگر بسیار دشوار می شود. مثلا در رمان "گفت و گو در کاتدرال" هر چند سطر یک بار راوی تغییر می کند.
این بارزترین هنر یوسا است. مثلا در رمان "سور بز" زندگی تروخیو از نگاه چندین نفر روایت می شود. همه داستان اصلی در یک روز می گذرد و آن روزی است که تروخیو کشته می شود. مرگ تروخیو محور اصلی داستان است و خواننده از طریق داستان های فرعی با گذشته دومینیکن و تروخیو آشنا می شود. همه کسانی که در کمین تروخیو نشسته اند، راوی داستان هستند. یک راوی هم "اورانیا" است، دختری که در نوجوانی مورد تجاوز تروخیو قرار گرفته بود و پس از سال ها دوباره به دومینیکن بازگشته است. رمان دیگری که می خواهم از آن مثال بزنم "شهر و سگ ها" است. از این رمان دو ترجمه به فارسی است که یکی "عصر قهرمان" نام دارد و دیگری "سال های سگی" اما اسم درست آن "شهر و سگ ها" است. این رمان هشت راوی دارد که واقعا تشخیص آنها دشوار است. به نحوی راوی ها تغییر می کنند که خواننده متوجه نمی شود مگر این که چند صفحه از آن روایت را خوانده باشد. در مجموع، آثار یوسا هم بداعت دارد و هم تنوع.
* این مطلب شب گذشته (۱۹ اردیبهشت) در وبسایت روزنامه اعتمادملی منتشر شد [اینجا] و امروز صبح هم در روزنامه اعتمادملی. به مقتضای صفحه، ناگزیر از کوتاه کردن آن شدم و در نتیجه بخشی از مصاحبه حذف شد. آن چه در بالا آمد متن کامل گفت و گو با کاوه میرعباسی است.
۰۰:۱۰ - نظرات(۵)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| هنر @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ ۰۰:۵۹ لينک | ||||||||||
|
http://www.artnewsagency.com/main/archive/2007/05/post_4319.php بازتاب مطلب شما درهنر |
|||||||||||
| شعر صلح @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۲۴ ۱۲:۳۰ لينک | ||||||||||
|
نخستين فستيوال بين المللي شعر صلح؛ باحضور شاعران جهان؛ چهارشنبه ساعت پنج بعد ازظهر؛ خانه ي هنرمندان؛ سالن ناصري. |
|||||||||||
| مهرداد مقانلو @ w | ۱۳۸۶/۰۷/۱۴ ۱۲:۴۸ لينک | ||||||||||
|
يعنی ايشان واقعآ به سه زبان انگليسی و فرانسه و اسپانيايی تسلط دارد؟ |
|||||||||||
| نگار @ w | ۱۳۸۶/۰۹/۱۴ ۰۹:۴۳ لينک | ||||||||||
|
سلام من يك سمينار دارم توي دانشگاه در مورد ادبيات امريكاي لاتين خواهش ميكنم هر كي ميتونه دراين مورد به من كمكي كنه مثل معرفي كتاب به ايميل من يه سري بزته |
|||||||||||
| اخوین @ w | ۱۳۸۹/۰۳/۰۹ ۰۷:۳۷ لينک | ||||||||||
|
لطفن برای تهیه اصل مانیفست سوررئالیسم راهنمایی فرمایید.سپاس |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.farsiebook.com
- www.google.com
- www.google.com
- maatine.com
- mordadie-kochak.blogspot.com
- www.pouriaalami.blogspot.com
- xewnbaz.blogfa.com
- www.google.com
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- امروز: ۳۸۷
- ديروز: ۵۴۰
- اين ماه: ۱۱۱۴۷
- از ابتدا: ۹۳۳۱۶۵
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
