گفتوگو با اميرشهاب رضويان*
شانسی که از احمدینژاد گرفته شد
این هم از اتفاقات جالبیست که تنها در ایران میتوان سراغش را گرفت. فیلمی در یک جشنواره دولتی مورد تقدیر واقع میشود، اما بعد همان دولت مقابل اکران فیلم میایستد. خدا به کارگردان این فیلم که امیرشهاب رضویان باشد، طول عمر بدهد. آنقدر صبر کرد که عاقبت مجوز نمایش فیلم خود را گرفت.
«مینای شهر خاموش» سومین فیلم بلند رضویان است که دست بر قضا در جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر بدجوری درخشید، آنقدر که هیات داوران را متقاعد کرد تا سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را به او بدهند، اما ظاهرا سیمرغ همیشه خوش شانسی نمیآورد. از آنجا که پای بحثهای سیاسی به میان آمد دیگر کاری از سیمرغ هم ساخته نبود تا امیرشهاب رضویان بماند و فیلمی که اجازه اکران نداشت. این داستان همینطوری ادامه پیدا کرد تا یک سال و نیم بعد که امروز باشد و حالا فیلم «مینای شهر خاموش» با حذف یکی دو صحنه، به سینماهای ایران راه یافتهاست. هر چند که متن این فیلم از حاشیههای آن بسیار درخشانتر است، اما نمیشد به این حاشیهها نپرداخت. بنابراین خواننده روزنامه احتمالا ما را میبخشد که مدام از حاشیه به متن پریدهایم و از متن به حاشیه. گفتوگو با امیرشهاب رضویان را میخوانید.
***
شايد دوست داشته باشيد اين گفتوگو را با سوالي درباره كيفيت فيلم شروع كنيم، مثل هر كارگرداني كه در شرايط طبيعي فيلم ميسازد و منتظر بازخوردهاي آن ميماند. اما اينجا ايران است، با قواعد و پيچيدگيهاي خاص خودش. پيشبيني ميكرديد كه يك سال و نيم منتظر نمايش عمومي بمانيد؟
پيشبيني چنين وضعيتي چندان سخت نيست. وقتي كه گروهي با ساخت فيلمهاي كممايه دارند سليقه مخاطب را تنزل ميدهند و پرده سينماها در سيطره فيلمهاي درجه 3 است كه روي فيلمفارسيهاي قبل از انقلاب را هم سفيد كرده، رسيدن به اين نتيجه منطقي، طبيعي است. آنقدر در اين سالها فيلمهاي اصطلاحا «دختر و پسري» توليد شده و به راحتي نمايش داده ميشود كه ديگر نمايش فيلمهايي از جنس فيلم من را بايد يك استثنا به شمار آورد. اگر براي سينما كاركردهايي همچون تفريح و سرگرمي، فرهنگسازي و تعهد اجتماعي قائل باشيم، طي 10 سال گذشته بيشتر به بخش تفريحي آن پرداخته شده، آن هم از نوع سخيف و مبتذلش.
به هر حال با اين وضعيت و نبودن يك برنامه منظم نمايش براي فيلمهايي كه با اين قافله همراه نيستند، طبيعي است كه اكران «ميناي شهر خاموش» يك سال و نيم بعد از درخشش در جشنواره بيستوپنجم فجر صورت بگيرد، آن هم با تعداد كم سينما! خلاصه اينكه هر نوع اتفاقي كه اين روزها ميافتد، بهرغم غيرقابل پيشبيني بودن آن، پذيرفتني است.
اما به نظر ميرسد مسائل ديگري باعث شد فيلم تا امروز امكان نمايش عمومي پيدا نكند، مسائلي كه شايد سياسي باشد. حتي گفته شد فيلم به نوعي آقاي احمدينژاد را زير سوال برده است و...
همه ماجرا از اين سكانس فيلم شروع شد: دكتر پارسا در هتل، تلويزيون نگاه ميكند، در يك شبكه آقاي احمدينژاد در حال سخنراني درباره توانمندي صلحآميز هستهاي است، در كانال بعدي تلويزيون، پلاني از فيلم گلادياتور نمايش داده ميشود كه يكي از شخصيتها به ميدان شهر رم و ورود سزار اشاره ميكند و ميگويد: مثل يك قهرمان فاتح وارد رم ميشود. حالا مگر كجا را فتح كرده؟ ديگري پاسخ ميدهد: جوان است، بايد به او فرصت داد، شايد بتواند كاري انجام بدهد. جالب اينكه هنگام ساخته شدن اين فيلم، هنوز سالگرد رياستجمهوري آقاي احمدينژاد هم نرسيده بود و اين تعبير از نظر من يك نگاه عادلانه به كسي بود كه با پيامهاي دوستانه براي هنرمندان و مردم عادي وارد كارزار شده بود و بايد به او فرصت داده ميشد كه بتواند به ايدههايش جامه عمل بپوشاند و من بدبينانه به ورود وي به ميدان نگاه نكرده بودم. اما از آنجا كه تفكرات دايي جان ناپلئوني و نظريه توطئه در تحليل سادهترين سكانسهاي يك فيلم سينمايي هم حضور دارد، هيچ كس برخورد دوستانه فيلم با رئيسجمهور را آن گونه كه من ساخته بودم تفسير نكرد و از اين سكانس ساده، آنقدر تفسير سياسي بيرون آمد كه به تاخير شش ماهه براي دريافت پروانه نمايش فيلم منجر شد و بالاخره عقلاي قوم كه خودشان هم با اين تفسيرها موافق نبودند، توصيه كردند تصوير رئيسجمهور از فيلم حذف شود و من هم پذيرفتم و متاسفم فيلمي كه سعي داشت به گونهاي منصفانه به اين مقطع زماني نگاه كند، اينگونه مورد هجوم قرار گرفت. آقاي احمدينژاد نهايتا بعد از دو دوره رياست جمهوري در جايي ديگر مشغول به كار خواهند شد و نسلهاي بعد رئيسجمهورهاي ديگري را خواهند شناخت، اما فيلم من بارها و بارها ديده ميشود و معرف دورهاي مهم از تاريخ ايران خواهد بود. متاسفانه اين شانس از فيلم من و آقاي احمدينژاد گرفته شد.امروز كه بعد از سالها تصوير آقاي سيدمحمد خاتمي را در فيلم «بوي كافور، عطر ياس» ميبينم، دلم براي فيلمم ميسوزد كه چگونه بيرحمانه مورد هجوم قرار گرفت. تصوير سخنراني آقاي خاتمي در آن فيلم و سوالهايي كه فيلم مطرح ميكرد، بسيار بدتر از فيلم من، ميتوانست تفسير شود اما در آن مقطع چنين سوءتعبيرهايي اتفاق نيفتاد و «بوي كافور، عطر ياس» به راحتي راهي پرده سينماها شد.
پس ظاهرا آقاي جواد شمقدري برنده بازي شد. به هر حال او بود كه اولينبار فيلم شما را به اين شكل سياسي تفسير كرد و بعد هم وزارت ارشاد جلوي اكران آن را گرفت.
من نميدانم آقاي شمقدري ارشاد را متقاعد كردند يا نه، اما بعد از يك سال و نيم سكوت، اميدوارم كه دوستان منتقد اين فيلم دوباره به سينما بروند و با نگاهي غيرسياسي به فيلم نگاه كنند و به ياد بياورند كه برخوردهاي ايشان علاوه بر تاخير در نمايش اين فيلم، ضرر مالي قابل توجهي هم به من زد و اميدوارم با وجدان آگاه و متعهدي كه دارند فيلم را مجددا تحليل كنند. هر فيلمي اگر در خط فكري ما نيست قرار نيست عليه ما باشد!
من بهرغم دلگيريام از آقاي شمقدري به عنوان يك همصنف، نه به عنوان مشاور رئيسجمهور، براي ايشان كارت دعوت شب افتتاحيه فيلم را فرستادم و اميدوار بودم به سينما فلسطين بيايند. قدما گفتهاند هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار.
در اين مدت كه درگير نمايش عمومي و پخش فيلم بوديد، بر شما و فيلم چه گذشت؟
چندان راحت نبود. بدهكاريهاي فيلم را پرداختم، براي نمايش عمومي آن تلاش كردم، به پخشكنندهها مراجعه كردم و در نهايت، پس از يك سال و نيم فيلم توانست شانس نمايش عمومي پيدا كند. ترجيح ميدهم زياد ناله نكنم و از معضلات غيرمعقولي كه در عرصه توليد و پخش وجود دارد، صحبت نكنم.
در هر صورت انصاف هم نيست كه محتوا و داستان فيلم شما تحتالشعاع حاشيهها قرار گيرد. اگر اجازه بدهيد، به روزهاي قبل از ساخت اين فيلم برگرديم، روزهايي كه فيلمنامه «ميناي شهر خاموش» را مينوشتيد. هميشه همكاري آدمها در نوشتن يك متن برايم جالب بودهاست. به نظرم نوشتن كاري است انفرادي تا جمعي. چگونه سه نفري فيلمنامه «ميناي شهر خاموش» را نوشتيد؟
در ابتدا بگويم فيلمنامهنويسي يك كار انفرادي نيست و اگر در ايران بيشتر اوقات فيلمنامه به صورت انفرادي نوشته ميشود، دليلش ناهمخواني ما ايرانيها با كار گروهي است، نه مزيت اين نوع فيلمنامهنويسي. در چند سال گذشته ديدهام گروههاي فيلمنامهنويس زيادي شروع به كار كردهاند؛ مدرسه فيلمنامهنويسي حوزه، شاگردان فرهاد توحيدي و همكاران پيمان قاسمخاني و سروش صحت، كارهاي خوبي ارائه دادهاند.
اما تجربه شخصي من؛ «تهران ساعت ۷ صبح» را كه ميخواستم بسازم، يك طرح كلي اپيزوديك نوشته بودم كه آن را به «مجید اسلامی» دادم و متاسفانه اين همكاري برايم چندان عاقبت خوشي نداشت. اسلامي كار خودش را ميكرد و فيلمنامه را ميآورد و اين احساس را داشت كه كاري بدون عيب ارائه داده است و من كارگردان بايد هرچه را كه او نوشته، اجرا كنم. در نهايت فيلم كه ساختهشد، بهرغم قولوقرارهايي كه داشتيم با بولتن جشنواره فيلمهاي اجتماعي آبادان (۱۳۸۱) گفتوگو كرد و از اينكه فيلمنامهاش در ساخت تغيير كرده، گله كرد و پس از آن فيلمنامه را كه البته بيشتر ديالوگ بود تا شرح صحنه، در مجله «هفت» چاپ كرد كه از فيلم ساخته شده برائت جويد. به هر ترتيب هنوز هم معتقدم فيلم از فيلمنامه بهتر بود. بعد از اين تجربه، به باور قديمي خودم رسيدم كه بايد در لحظهلحظه كارم حضور داشته باشم و به هيچوجه اختيار هيچ بخش از نگارش يا اجراي فيلمنامه و فيلم را به دست كسي نسپارم. پس اين بار از اولين مراحل نگارش فيلمنامه، خودم حضور داشتم.
قصه اوليه كاملا متفاوت با فيلمي بود كه سه سال بعد ساخته شد. حدود آذرماه 1382 نوشتن فيلمنامه را با «محمد فرخمنش» آغاز كرديم و بعد از آماده شدن طرح اوليه، من به هامبورگ رفتم و با «آرمین هوفمان»، دوست فيلمنامهنويس آلمانيام كه در بخش گسترش فيلمنامه يك شركت فيلمسازي آلماني كار ميكند، مشغول پرداخت فيلمنامه شديم. تجربه بسيار خوبي بود. حدود دو ماه در هامبورگ كار كرديم و اولين نسخه فيلمنامه به زبان انگليسي آماده شد. آرمين ايران را نميشناخت و با جزئيات ماجرا كاري نداشت، اما به قواعد فيلمنامهنويسي كاملا آشنا بود و ساختار كلي فيلمنامه را مرتب تحليل ميكرد و اين توانايي او بسيار به فيلمنامه حسي من كمك كرد كه شكل كلاسيك پيدا كند.
آيا قصه اصلي را خودتان نوشته بوديد؟
تم اوليه داستان از من بود. آمدن «دکتر پارسا» به ايران و مواجههاش با قناتي پيشنهاد فرخمنش بود و بعد از آن مجموعه جزئيات را كلا خودم به فيلمنامه اضافه كردم.
هر داستاننويسي شگردي براي نوشتن داستان دارد. يكي داستان را شروع ميكند، بيآنكه بداند در آن لحظه چه پاياني براي آن رقم خواهد خورد. يكي هم نقطه آغاز و پايان داستان را ميداند، آگاه است از كجا شروع ميكند و به كجا ميرسد، اما خطوط فرعي داستان را حين پيشرفت در كار ترسيم ميكند. شما چگونه اين فيلمنامه را نوشتيد؟
من ابتدا خلاصه داستان را نوشتم، يعني ميدانستم كه آغاز و پايان قصه كجاست. بعد از آن خلاصه سكانسها را نوشتم و بعد به شرح سكانس و ديالوگنويسي پرداختم. داستان اوليه در طول دو سال بسيار تغيير كرد و در اين تغييرات آقاي «عزتالله انتظامي» هم بسيار موثر بود. استاد انتظامي ساختار كلاسيك فيلمنامه را خوب ميشناسد و نظراتي كه ميداد بيشتر اوقات صحيح بود و به تصحيح فيلمنامه كمك ميكرد.
پايان فيلمنامه مهمترين بخشي بود كه تغيير كرد. در نسخههاي ابتدايي قرار بود «قناتی» بميرد و پس از آن «دکتر پارسا» كمكم كشف كند كه پيرمرد را دوست داشته است.
حالا كه صحبت از آقاي انتظامي شد، دوباره از متن خارج شويم. يكي دو هفته قبل از نمايش عمومي فيلم، ايشان از بهانههاي ارشاد براي تعويق اكران فيلم انتقاد كرد. يادم نميآيد آقاي انتظامي تاكنون اينچنين صريح موضع گرفته باشد. نظرتان در اينباره چيست؟
استاد انتظامي، فيلم را دوست دارد و در لحظه لحظه توليد فيلم تا امروز حضور داشته است. ايشان احساس كرد كه برخوردهاي ناعادلانهاي با اين فيلم شده است. پس در شب افتتاحيه و پس از آن در يك برنامه راديويي نسبت به كمتوجهيهايي كه به اين فيلم شده بود، موضع گرفتند. از بزرگواري اين پير خوشنام هميشه سپاسگزار بودهام. و در عين حال از مساعدت آقاي جعفريجلوه، اربابي، ميرزايي و شوراي صنفي اكران براي پخش بهتر فيلم تشكر ميكنم و از آقاي مجتبي مشيري و دوستان صدا و سيما كه در جهت معرفي بهتر فيلم مساعدت كردند ممنون هستم.
باز برگرديم به متن. گفتيد كه در طرح اوليه قرار بود آقاي قناتي بميرد. خيلي كليشهاي و سوزناك نميشد؟
بله سوزناك ميشد. اما حتي اگر آن نسخه فيلمنامه را هم ميساختم، در دام يك ملودرام خانوادگي نيمههندي نيمه فيلمفارسي نميافتادم.
دكتر پارسا پس از 33 سال به ايران بازميگردد، وقتي كه تصور ميكند هيچ كسي را در ايران ندارد، اما شما دو بهانه براي اين بازگشت در اختيارش قرار دادهايد؛ يكي جدايي از همسرش و ديگري جراحي يك جانباز. از اين بهانهها صحبت كنيد.
كمابيش از ايرانياني كه سالهاي طولاني در خارج مقيم بودهاند و به ايران برگشتهاند، سوال كردهام كه در چه شرايطي ايرانيها بيشتر به بازگشت تمايل دارند و دريافتم كه در شرايط بحراني، مثل طلاق، مشكلات خانوادگي، بيماري صعبالعلاج يا هنگام مرگ، خيليها دوست دارند به وطنشان برگردند و دنبال بهانه يا امكاني براي بازگشت ميگردند. دكتر پارسا هم از همسرش جدا شده و از او دعوت شده كه براي جراحي قلب يك جانباز به ايران بيايد، پس قبول ميكند و راهي سفر ميشود؛ سفري كه خودش هم نميداند چگونه پيش خواهد رفت. انگار «مام وطن» قرار است چيزي به او بدهد و او را به آگاهي برساند.
قبول دارم بهانه خوبي است، اما بحث جراحي آن جانباز چطور؟ اشاره به جنگ در اين فيلم چه لزومي دارد؟ يا شايد بهتر باشد اينگونه بپرسم، چه عواملي باعث شد حين نوشتن فيلمنامه به ياد جنگ بيفتيد و در فيلم خود جايي براي آن در نظر بگيريد؟
جنگ يكي از وقايع بسيار مهم تاريخ يكصد ساله اخير ما است و تاثيرات بسيار مهمي در جامعه ايران بعد از انقلاب داشته است. من هم دورهاي از زندگيام را در جنگ گذراندهام و به صورت مستقيم در دو عمليات جنگي حضور داشتهام پس طبيعي است كه احساسي متفاوت از ديگر سينماگران، نسبت به جنگ داشته باشم و از زاويهاي متفاوت به يك بازمانده جنگ نگاه كنم. جالب است كه در كنار سوءتعبيرهاي عجيب و غريبي كه نسبت به فيلم وجود داشت، در بولتن داخلي يكي از نيروهاي مسلح، تحليلي در مورد فيلم چاپ شده بود كه نويسنده در آن از تصوير مسيحگونهاي كه من از يك جانباز ارائه داده بودم، تمجيد كرده بود.
بعد ميرسيم به قناتي كه نقش او را آقاي عزتالله انتظامي بازي ميكند؛ گرچه به نظر ميرسد دكتر پارسا شخصيت اصلي داستان است، اما تصور ميكنم كليديترين شخصيت همان قناتي باشد، اوست كه داستان را روايت ميكند و دكتر پارسا بيشتر نظارهگر و شنونده است. اينطور نيست؟
فيلم 3 شخصيت محوري دارد؛ قناتي، پارسا و بهرامي و هر يك بخشي از بار پيشبرد قصه را به دوش ميكشند و از اين بين، قناتي بيشترين كاركرد را دارد و اوست كه به صورت غيرمستقيم، دو نفر ديگر را كه نماينده نسلهاي بعد از خودش هستند، هدايت ميكند.
شخصيت بهرامي (صابر ابر) چطور؟ آيا اين شخصيت مكملي براي داستانهاي قناتي و پارسا نيست، شخصيتي كه شنونده است يا اگر كنشي دارد بايد در جهت تكميل روايت آن دو ديگر باشد؟ شما كاركرد ديگري براي او قائل هستيد؟
بهرامي نماينده نسل سوم فيلم است. شخصيت مكمل داستان هم هست. درست ميگوييد اما شنونده صرف نيست. او هم كاركرد خودش را دارد. بخشي از اطلاعرسانيها به وسيله او صورت ميگيرد و در عين حال طنزهاي فيلم بيشتر به واسطه حضور او ايجاد ميشود.
در آخر ميرسيم به بم، شهر ويرانشدهاي كه روزگاري مايه فخر ما بود. دوست دارم از بم بگوييد. از اول شروع كنيد، از اينكه بم را به عنوان لوكيشن خود انتخاب كرديد، از تجربياتتان در اين شهر و...
سال 77 و 82، در مجموع دو بار به بم سفر كرده بودم. ارگ بم را دوست داشتم و از ارگ تعداد زيادي عكس با قطع بزرگ گرفته بودم. خاطرههاي خوبي از اين شهر داشتم و «مینای شهر خاموش» اداي دين من است به شهري كه دوستش ميداشتم و البته دارم.
در هر صورت شما و گروهتان براي ساخت اين فيلم مدتي را در بم گذرانديد. آنچه در بم ويرانشده توجهتان را بيشتر از هر چيزي جلب كرد، چه بود؟
اميد به زندگي و مردمي كه داشتند دوباره يك كهنشهر را احيا ميكردند.
* این گفتوگو ۲۸ مرداد ۱۳۸۷ در روزنامه اعتمادملی منتشر شد.
۱۶:۳۱ - نظرات(۰)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.farsiebook.com
- www.google.com
- www.google.com
- maatine.com
- mordadie-kochak.blogspot.com
- www.pouriaalami.blogspot.com
- xewnbaz.blogfa.com
- www.google.com
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- امروز: ۳۸۴
- ديروز: ۵۴۰
- اين ماه: ۱۱۱۴۴
- از ابتدا: ۹۳۳۱۶۲
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
