۲۹ مهر ۱۳۸۴

ابرهای سیاه

داستان بلند
نوشته‌ سيامك‌ گلشيري‌

پنج‌ روز شايد هم‌ شش‌ روز بود آمده‌ بوديم‌ رامسر و درست‌ همان‌ ويلايي‌ را اجاره‌ كرده‌ بوديم‌ كه‌ پارسال‌ هم‌ گيرمان‌ آمده‌ بود .يعني‌ قبل‌از اينكه‌ بياييم‌ ، من‌ زنگ‌ زدم‌ به‌ صاحب‌ ويلا .گفت‌ تا سه‌ چهار هفته ‌آينده‌ قولش‌ را به‌ كسي‌ نداده‌ .كلي‌ خوشحال‌ شد از اينكه‌ ما قرار بود اجاره‌اش‌ كنيم‌ .حتي‌ گفت‌ يك‌ دست‌ مبل‌ نو خريده‌ و يك‌ تلويزيون‌ بيست‌ و يك‌ اينچ‌ .اما وقتي‌ رسيديم‌ ، سودابه‌ مخالفت‌ كرد .گفت ‌دلش‌ مي‌خواهد برويم‌ يك‌ جاي‌ ديگر .جايي‌ كه‌ برايش‌ تازگي‌ داشته‌باشد .به‌ هر حال‌ جايي‌ بهتر از اينجا پيدا نمي‌كرديم‌ .خودش‌ هم‌مي‌دانست‌ . ويلا تا دريا فاصله‌اي‌ نداشت‌ .توي‌ حياط بزرگش‌ كه‌ مي‌نشستيم‌ ،صداي‌ موج‌ها را مي‌شنيديم‌ .شب‌ها كارمان‌ همين‌ بود .قهوه‌ درست‌مي‌كرديم‌ مي‌رفتيم‌ مي‌نشستيم‌ توي‌ ايوان‌ ، روي‌ صندلي‌هاي‌ آهني‌ كه‌ابرهاي‌ قرمزرنگ‌ داشت‌ .با قهوه‌مان‌ بيسكويت‌ كرم‌دار مي‌خورديم‌ و حرف‌ مي‌زديم‌ .گاهي‌ هم‌ سودابه‌ مي‌رفت‌ مي‌نشست‌ روي‌ تاب‌ كنارحوض‌ كه‌ طناب‌هاي‌ كلفتش‌ را به‌ شاخه‌ قطور درخت‌ بزرگ‌ توي‌حياط بسته‌ بودند .از آنجا با هم‌ حرف‌ مي‌زديم‌ .هيچ‌ چيز توي‌ حياط از پارسال‌ تغيير نكرده‌ بود .فقط جاي‌ همسفرهاي‌ پارسال‌مان‌ خالي‌بود .روز سوم‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفتم‌ زنگ‌ بزنم‌ به‌ كوهيار و نرگس‌ و بگويم‌ منتظرشان‌ هستيم‌ .بگويم‌ ماشين‌شان‌ را از پاركينگ‌ بكشند بيرون‌ و يكراست‌ بيايند همان‌ ويلايي‌ كه‌ پارسال‌ هم‌ اجاره‌اش‌ كرده‌بوديم‌ .اما سودابه‌ گفت‌ دلش‌ مي‌خواهد تنها باشيم‌ .گفت‌ دلش ‌نمي‌خواهد شب‌ها صداي‌ هيچ‌كس‌ را به‌ جز خودمان‌ دو نفر اينجا بشنود .با اين‌ همه‌ توي‌ همان‌ مدت‌ كوتاه‌ حسابي‌ با همسايه‌هاي‌سمت‌ چپ‌مان‌ اخت‌ شده‌ بوديم‌ .حتي‌ اين‌ دو روز آخر من‌ و ادوين‌صبح‌هاي‌ زود قرار مي‌گذاشتيم‌ مي‌رفتيم‌ ماهيگيري‌ .ماريت‌ هم‌سودابه‌ را مي‌برد پيش‌ خودش‌ و تا ظهر كه‌ ما برمي‌گشتيم‌ ، با هم‌بودند; ماهي‌ سرخ‌ مي‌كردند ، كيك‌ شكلاتي‌ درست‌ مي‌كردند ،موسيقي‌ گوش‌ مي‌دادند ، از همين‌ كارها .يكي‌ دو بار هم‌ عصرها آنابلا، دختر چهارساله‌شان‌ ، می آمد پيش‌ ما .سودابه‌ برايش‌ شكلات‌تخته‌اي‌ مي‌آورد ، مي‌نشاندش‌ روي‌ زانويش‌ ، شكلات‌ها را تكه‌تكه‌مي‌كرد و مي‌گذاشت‌ توي‌ دهانش‌ .بعد با هم‌ مي‌رفتند توي‌ حياط و باتوپ‌ پلاستيكي‌ نارنجي‌رنگ‌ آنا واليبال‌ بازي‌ مي‌كردند .
آن‌ شب‌ ادوين‌ و ماريت‌ ما را براي‌ شام‌ دعوت‌ كرده‌ بودند .ماريت‌گفته‌ بود ساعت‌ هفت‌ منتظرمان‌ هستند .
يك‌ ساعتي‌ مانده‌ بود كه‌ من‌ با صداي‌ سودابه‌ از خواب‌ پريدم‌ .داشت‌ پشت‌ تلفن‌ به‌ ماريت‌ مي‌گفت‌ چيزي‌ لازم‌ ندارند .بعد حال ‌ادوين‌ را پرسيد .باز هم‌ حرف‌ زدند ، اما من‌ داشتم‌ به‌ صداي‌ موج‌هاگوش‌ مي‌دادم‌ .
وقتي‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمدم‌ ، صداي‌ شير آب‌ حمام‌ را شنيدم‌ .توي‌آشپزخانه‌ چاي‌ درست‌ كردم‌ و برگشتم‌ توي‌ رختخواب‌ .نفهميدم‌ كي‌خوابم‌ برد .وقتي‌ باز چشم‌هايم‌ را باز كردم‌ ، سودابه‌ نشسته‌ بود روي‌صندلي‌ جلو ميزتوالت‌ .موهاي‌ سياهش‌ را بسته‌ بود بالاي‌ سرش‌ .داشت‌ به‌ صورتش‌ مرطوب‌كننده‌اي‌ چيزي‌ مي‌زد .پتو را كه‌ پس‌ زدم‌ ،از گوشه‌ چشم‌ نگاهم‌ كرد .گفت‌: «بالاخره‌ پاشدي‌؟»
چيزي‌ نگفتم‌ .فقط غلت‌ زدم‌ آن‌طرف‌ تخت‌ .گفت‌:«بايد گل‌بگيريم.»
«كي‌ بايد بريم‌؟»
«ديگه‌ يواش‌يواش‌ بايد آماده‌ بشيم.»
گفتم :«چاي‌ درست‌ كرده‌م.»
انگشتش‌ را فرو كرد توي‌ قوطي‌ سفيدرنگ‌ كرم‌پودر .دست‌هايم‌ راگذاشتم‌ زير سرم‌ .خيره‌ شده‌ بودم‌ به‌ سقف‌ .صداي‌ موج‌ها رامي‌شنيدم‌ .پلك‌هايم‌ را بستم‌ .احساس‌ كردم‌ تمام‌ بدنم‌ كرخ‌ شده‌ .احساس‌ كردم‌ خواب‌ خسته‌ترم‌ كرده‌ .دلم‌ مي‌خواست‌ باز مي‌شدبخوابم‌ .بعد فكر كردم‌ كاش‌ ظهر دعوت‌شان‌ را قبول‌ نكرده‌ بوديم‌ .اصلا دلم‌ نمي‌خواست‌ برويم‌ خانه‌شان‌ ، جايي‌ كه‌ اصلا نمي‌دانستم‌كجاست‌ .اصلا دلم‌ نمي‌خواست‌ از روي‌ اين‌ تخت‌ جنب‌ بخورم‌ .دلم‌مي‌خواست‌ اگر مي‌شد ، اگر سودابه‌ مخالفت‌ نمي‌كرد ، همين‌ امشب‌برمي‌گشتيم‌ تهران‌ .اما پيش‌ از آنكه‌ فكرش‌ را بكنم‌ ، يكدفعه‌ ، عين‌فنر، از جايم‌ بلند شدم‌ و رفتم‌ توي‌ آشپزخانه‌ .انگار اصلا پاهايم‌ مال‌خودم‌ نبود .چاي‌ ريختم‌ و برگشتم‌ توي‌ هال‌ .فنجان‌ را كه‌ مي‌گذاشتم‌روي‌ ميز شيشه‌اي‌ ، وسط مبل‌ها ، از توي‌ اتاق‌ صدايش‌ را شنيدم‌ . «تونمي‌خواي‌ دوش‌ بگيري‌؟»
گفتم‌: «نه.»
فنجانم‌ را برداشتم‌ و دراز كشيدم‌ روي‌ مبل‌ .ياد پارسال‌ افتادم‌ .درست‌ همين‌ وقت‌ها بود .عصرها ، همين‌ موقع‌ ، دسته‌جمعي‌مي‌زديم‌ بيرون‌ مي‌رفتيم‌ كنار آب‌ ، من‌ و سودابه‌ و كوهيار و نرگس‌ .روزهاي‌ آخر خواهرهاي‌ نرگس‌ هم‌ بودند .روي‌ شن‌ها ، تا وقتي‌ هواتاريك‌ مي‌شد ، قدم‌ مي‌زديم‌ .گاهي‌ هم‌ يك‌ پي‌ دو پي‌ بازي‌مي‌كرديم‌.بعد راه‌ مي‌افتاديم‌ مي‌رفتيم‌ توي‌ رستوراني‌ كه‌ نزديك‌ آب‌بود ، كنار پلاژها .مي‌نشستيم‌ روي‌ تخت‌هاي‌ چوبي‌ كه‌ روي‌شان‌فرش‌ پهن‌ كرده‌ بودند .كباب‌ سفارش‌ مي‌داديم‌ با گوجه‌ و سالادمفصل‌ .شب‌ آخر ، سر ميز ، كوهيار صورت‌ بيتا ، خواهر كوچك‌ترنرگس‌ ، را ، بي‌آنكه‌ بفهمد ، با زغال‌ سياه‌ كرد .توي‌ صورتش‌ چندتاكلمه‌ عجيب‌ و غريب‌ بي‌سر و ته‌ گفت‌ و بعد انگشت‌ اشاره‌اش‌ راكشيد روي‌ گونه‌هاي‌ بيتا .روي‌ پيشاني‌اش‌ هم‌ كشيد .گفت‌ شب‌ حتما روح‌ پدربزرگش‌ ، كه‌ تازه‌ مرده‌ بود ، مي‌آيد به‌ خوابش‌ ، از همين‌مزخرفات‌ .تازه‌ آخر شب‌ بود كه‌ بيتا متوجه‌ خطهاي‌ زغال‌ روي‌صورتش‌ شد .كوهيار را با يك‌ سطل‌ آب‌ روي‌ تختش‌ خيس‌ كرد .همين‌ هم‌ بهانه‌ دست‌مان‌ داد كه‌ همه‌ همديگر را خيس‌ كنيم‌ .من‌ ونرگس‌ چند بار توي‌ حياط با پارچ‌ آب‌ به‌ جان‌ هم‌ افتاديم‌ .يك‌ بار هم‌من‌ هولش‌ دادم‌ توي‌ حوض‌ .آن‌ شب‌ همه‌مان‌ تا صبح‌ بيدار بوديم‌ .فردا ، وقتي‌ برمي‌گشتيم‌ ، ابرهاي‌ سياه‌ كيپ‌تاكيپ‌ همه‌ آسمان‌ راپوشانده‌ بودند .
سرم‌ را گذاشتم‌ روي‌ لبه‌ چوبي‌ .فنجان‌ را كه‌ از روي‌ ميز برداشتم‌ ،ديدم‌ ايستاده‌ توي‌ درگاه‌ .لب‌هاي‌ باريكش‌ سرخ‌ سرخ‌ بودند .گفت‌: «پگاه‌ همون‌ منشي‌ جديدتونه‌؟»
گفتم‌: «چي‌؟»
«پگاه‌ همون‌ دختره‌س‌ كه‌ تازه‌ آوردينش‌ شركت‌؟»
«چطور شده‌ يه‌دفعه‌ ياد اون‌ افتاده‌ي‌؟»
شانه‌اش‌ را تكيه‌ داد به‌ چهارچوب‌ .لبخند زد .گفت‌: «تو خواب‌كلي‌ حرف‌ زدي‌ .يه‌ عالم‌ وقت‌ وايساده‌ بودم‌ بالاي‌ سرت.»
برگشت‌ توي‌ اتاق‌ .همان‌طور خوابيده‌ فنجان‌ را گذاشتم‌ روي‌ ميز .بلند گفت‌: «يه‌عالمه‌ هم‌ ماهي‌ گرفتي‌ .هي‌ به‌ ادوين‌ مي‌گفتي‌ بهت‌ كرم‌بده‌ .»
صداي‌ خنده‌اش‌ را شنيدم‌ .بعد گفت‌: «اون‌ پيرهن‌ آبي‌يه‌ رو بهم‌مي‌دي‌؟»
گفتم‌: «كجاس‌؟»
«تو چمدون‌ خودم.»
بلند شدم‌ رفتم‌ توي‌ اتاق‌ بزرگ‌ كنار آشپزخانه‌ .چمدان‌ را گذاشته‌بود كنار تخت‌ يك‌نفره‌ نزديك‌ شيشه‌ پاسيو .بازش‌ كه‌ كردم‌ ، بوي‌عطر به‌ مشامم‌ خورد .جز يك‌ شلوار مخمل‌ سورمه‌اي‌رنگ‌ و چندتااسپري‌ دئودورانت‌ و شارژر موبايلش‌ ، چيزي‌ آنجا نبود .بلند گفتم‌: «اينجا نيست. »
«چي‌؟»
«تو چمدونت‌ نيست. »
بلند گفت‌: «تو كمدو نگاه‌ كن. »
آويزانش‌ كرده‌ بود توي‌ كمد ، ميان‌ بقيه‌ لباس‌هايش‌ .
پيراهن‌ را كه‌ مي‌دادم‌ دستش‌ ، گفت‌: «تو نمي‌خواي‌ آماده‌ شي‌؟»
«من‌ هيچ‌ كاري‌ ندارم.»
«آره‌ ، هيچ‌ كاري‌ نداري‌ .هميشه‌ همينو مي‌گي‌ ، ولي‌ بعد بايد كلي‌دنبال‌ جورابو ، چه‌ مي‌دونم‌ ، بقيه‌ خرت‌ و پرت‌هاي‌ آقا بگرديم.»
وقتي‌ مي‌نشستم‌ لب‌ تخت‌ ، گفت‌: «گل‌ هم‌ بايد بگيريم. »
صورتش‌ را برد نزديك‌ آينه‌ .داشت‌ پشت‌ چشم‌هاي‌ ريزش‌ راسايه‌ آبي‌ مي‌كشيد .بالش‌ را گذاشتم‌ روي‌ زانوهايم‌ .گفتم‌: «نگفتي‌ توخواب‌ چي‌ می گفتم.»
برگشت‌ طرفم‌ .قلم‌مو توي‌ دستش‌ بود ، نزديك‌ چشم‌هايش‌ .لبخند زد .گفت‌: «نترس‌ .چيز بدي‌  نمی گفتی.»
باز سرش‌ را چرخاند طرف‌ آينه‌ .نوك‌ قلم‌مو را كشيد روي‌ پلك‌بالايي‌اش‌ .پاهايم‌ را انداختم‌ روي‌ هم‌ .تا وقتي‌ قلم‌مو را گذاشت‌ توي‌جعبه‌ ، كنار دايره‌هاي‌ رنگ‌ها ، نگاهش‌ مي‌كردم‌ .بعد بلند شدم‌ ازاتاق‌ بيرون‌ آمدم‌ .توي‌ اتاق‌ كنار پاسيو لباس‌ عوض‌ كردم‌ .دكمه‌هاي‌پيراهنم‌ را كه‌ مي‌بستم‌ ، يك‌ لحظه‌ احساس‌ كردم‌ بوي‌ ماهي‌ به‌ مشامم‌خورد .هر دو آستينم‌ را بو كردم‌ ، حتي‌ يقه‌ام‌ را .فقط خيال‌ كرده‌ بودم‌ .با اين‌ همه‌ ادوكلن‌ زدم‌ .از اتاق‌ كه‌ بيرون‌ مي‌آمدم‌ ، بلند گفت‌: «باماريت‌ قرار گذاشتيم‌ آخر شب‌ بريم‌ لب‌ آب.»
چيزي‌ نگفتم‌ .
بلند گفت‌: «شهاب‌؟»
«دارم‌ گوش‌ مي‌دم‌ .»
«خيلي‌ خوش‌ مي‌گذره‌ .لباس‌ گرم‌ مي‌پوشيم‌ مي‌ريم‌ لب‌ آب‌ .»
نشستم‌ روي‌ مبل‌ .پاهايم‌ را دراز كردم‌ روي‌ ميز شيشه‌اي‌ ، كنارفنجان‌ چاي‌ .دوباره‌ بوي‌ ماهي‌ به‌ مشامم‌ خورد .هر چه‌ فكر كردم‌يادم‌ نيامد اين‌ پيراهن‌ را موقع‌ ماهيگيري‌ پوشيده‌ باشم‌ .داشتم‌ با كنارساقم‌ فنجان‌ را هول‌ مي‌دادم‌ وسط ميز كه‌ ديدم‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد .گفت‌: «من‌ آماده‌م‌ .»
رفت‌ توي‌ اتاق‌ كنار پاسيو .صداي‌ كمد را شنيدم‌ .زانويم‌ را خم‌كردم‌ و نوك‌ انگشت‌ پايم‌ را گذاشتم‌ به‌ فنجان‌ .داشتم‌ سعي‌ مي‌كردم‌ بانوك‌ انگشت‌ بچرخانمش‌ .وقتي‌ صداي‌ بسته‌ شدن‌ در كمد را شنيدم‌،گفتم‌: «موافقي‌ فردا برگرديم‌؟»
چيزي‌ نگفت‌ .فكر كردم‌ نشنيده‌ .داشت‌ مانتواش‌ را مي‌پوشيد .مي‌خواستم‌ باز حرفم‌ را تكرار كنم‌ كه‌ نوك‌ انگشت‌ شست‌ پايم‌ خوردبه‌ سر فنجان‌ و واژگون‌ شد .پاهايم‌ را گذاشتم‌ پايين‌ .وقتي‌ روي‌ ميز رابا دستمال‌ تميز مي‌كردم‌ ، از اتاق‌ بيرون‌ آمد .مانتو كرم‌رنگ‌ كوتاهش‌را پوشيده‌ بود .گفت‌: «تا ماشينو روشن‌ كني‌ ، من‌ هم‌ اومده‌م‌ ».
«ماشين‌ واسه‌ چي‌؟»
«مگه‌ نمي‌خوايم‌ گل‌ بگيريم‌؟»
برگشت‌ رفت‌ توي‌ اتاق‌ .بلند شدم‌ رفتم‌ توي‌ ايوان‌ .هوا داشت‌تاريك‌ مي‌شد .نشستم‌ لب‌ پله‌ها .بند كفش‌هايم‌ را كه‌ مي‌بستم‌ ، به‌آسمان‌ نگاه‌ كردم‌ كه‌ پوشيده‌ از ابر بود ، ابرهاي‌ سياه‌ سياه‌ .درست‌مثل‌ همان‌ روز كه‌ داشتيم‌ برمي‌گشتيم‌ تهران‌ .فكر كردم‌ امشب‌ حتم باران مي‌گيرد ، شايد هم‌ برف‌ ، اما سوزي‌ در كار نبود .
ماشين‌ را بردم‌ بيرون‌ .كمي‌ بعد در را باز كرد و بيرون‌ آمد .چكمه‌هاي‌ قهوه‌اي‌رنگش‌ تا زير زانو مي‌رسيد .وقتي‌ سوار شد ، گفتم‌: «حالا گل‌فروشي‌ از كجا پيدا كنيم‌؟»
برگشت‌ طرفم‌ .زل‌ زد توي‌ چشم‌هايم‌ .گفت‌: «تو رو خدا ، نگو كه‌اون‌ گل‌فروشي‌ به‌ اون‌ گندگي‌ رو سر خيابون‌ نديده‌ي‌.»
هر چه‌ فكر كردم‌ يادم‌ نيامد سر بلوار گل‌فروشي‌ ديده‌ باشم‌ ، آن‌ هم‌به‌ آن‌ بزرگي‌ كه‌ مي‌گفت‌ .حركت‌ كردم‌ .درست‌ همان‌جا بود كه‌مي‌گفت‌ و به‌ همان‌ بزرگي‌ و من‌ اولين‌ بار بود كه‌ مي‌ديدمش‌ .جلوگل‌فروشي‌ نگه‌ داشتم‌ .گفت‌: «چندتا بسته‌ چيپس‌ هم‌ بگيريم‌ .»
پياده‌ شد رفت‌ توي‌ گل‌فروشي‌ .دنبالش‌ رفتم‌ .يك‌ سبد گل‌ گرفت‌كه‌ پر از زنبق‌هاي‌ آبي‌ و سفيد بود .بعد از مغازه‌ بغل‌ چندتا بسته‌چيپس‌ ساده‌ و فلفلي‌ گرفتيم‌ و برگشتيم‌ توي‌ ماشين‌ .بلوار را كه‌ دورمي‌زدم‌ ، گفت‌: «تو ويلاشون‌ خيلي‌ قشنگه‌.»
لحظه‌اي‌ نگاهش‌ كردم‌ .گفتم‌: «كي‌؟»
«ماريت‌ اينها ديگه‌ .تموم‌ خونه‌شون‌ سفيده‌ .هر جايي‌ رو كه‌ بگي‌سفيده‌ ، تموم‌ اسباب‌ و اثاثيه‌شون‌ .»
نمي‌دانم‌ چرا يكدفعه‌ ياد پژو پرشياي‌ آلبالويي‌رنگ‌ ادوين‌ افتادم‌ .يكدفعه‌ چشمم‌ افتاد به‌ وانت‌ سبزرنگي‌ كه‌ درست‌ وسط خيابان‌ نگه‌داشته‌ بود ، ميان‌ ماشين‌هايي‌ كه‌ دو طرف‌ پارك‌ كرده‌ بودند .پيرمردي‌كه‌ كلاه‌ پشمي‌ روي‌ سر گذاشته‌ بود ، داشت‌ كارتن‌هاي‌ كوچكي‌ را كه‌ريخته‌ بود وسط خيابان‌ ، جمع‌ مي‌كرد مي‌گذاشت‌ عقب‌ وانت‌ .دستم‌ را گذاشتم‌ روي‌ بوق‌ .سودابه‌ گفت‌: «مگه‌ نمي‌بيني‌ كارتن‌هاش‌ريخته‌ رو زمين‌؟»
«خوب‌ ، بكشه‌ كنار بعد جمع‌ كنه‌ .»
شيشه‌ را كشيدم‌ پايين‌ .سرم‌ را بردم‌ بيرون‌ .بلند گفتم‌: «بكش‌ كناراون‌ گاري‌ رو .»
دوباره‌ بوق‌ زدم‌ .پيرمرد ، تا داشت‌ بقيه‌ كارتن‌ها را جمع‌ مي‌كرد ،وانت‌ پيچيد توي‌ كوچه‌اي‌ كه‌ كمي‌ جلوتر بود .زدم‌ توي‌ دنده‌ و پايم‌را گذاشتم‌ روي‌ پدال‌ .از كنار كارتن‌ها رد شديم‌ .سودابه‌ برگشت‌عقب‌ .داشت‌ جاي‌ سبد گل‌ را درست‌ مي‌كرد .وقتي‌ رسيديم‌ به‌تقاطع‌ ، گفت‌: «موافقي‌ ما هم‌ پنج‌شنبه‌شب‌ دعوت‌شون‌ كنيم‌؟»
شيشه‌ام‌ را يكي‌ دو سانتي‌ پايين‌ كشيدم‌ .
«از همون‌ غذا چيني‌ها واسه‌شون‌ درست‌ مي‌كنيم‌ ، همون‌ كه‌ توخيلي‌ دوست‌ داري‌ ، چاينزفود.» گفت‌: «دسر هم‌ كرم‌كارامل‌ درست‌مي‌كنيم‌ ، كرم‌كارامل‌ مفصل.»
پيچيدم‌ توي‌ پياده‌رو و مقابل‌ در ويلا نگه‌ داشتم‌ .صبر كرد تا من‌ماشين‌ را گذاشتم‌ توي‌ حياط و برگشتم‌ .با هم‌ رفتيم‌ دم‌ در ويلاي‌ بغل‌و زنگ‌ زديم‌ .ماريت‌ در را باز كرد .خوش‌ و بش‌ كرديم‌ .گفت‌: «چرا زحمت‌ كشيده‌ين‌؟»
سبد گل‌ را از دست‌مان‌ گرفت‌ .هر سه‌ رفتيم‌ تو .همه‌ چراغ‌هاي‌رنگي‌ توي‌ باغچه‌ها روشن‌ بود .چراغ‌هاي‌ ايوان‌ هم‌ روشن‌ بود .حياطشان‌ تقريب شبيه‌ حياط ما بود ، منتها حوض‌ نداشت‌ .از كنارماشين‌ ادوين‌ رد شديم‌ و از پله‌ها بالا رفتيم‌ .ماريت‌ گفت‌ اگر دل‌مان‌بخواهد ، مي‌توانيم‌ همين‌جا بنشينيم‌ .هيچ‌كس‌ حرفي‌ نزد ، به‌خاطرهمين‌ هم‌ رفتيم‌ تو .ماريت‌ توي‌ هال‌ بزرگي‌ كه‌ تمام سفيد بود ، حتي‌قاب‌ تابلوها ، تعارف‌مان‌ كرد بنشينيم‌ .روي‌ مبل‌هاي‌ بزرگ‌سفيدرنگي‌ كه‌ كوسن‌هاي‌ سفيدرنگ‌ براق‌ داشت‌ ، نشستيم‌ .سودابه‌گفت‌: «مي‌بيني‌ چقدر خونه‌شون‌ خوشگله‌؟»
سر تكان‌ دادم‌ .
«اينجا مال‌ برادر ادوينه‌ .» رو كرد به‌ ماریت. «درست مي‌گم‌؟»
ماريت‌ گفت‌: «تموم‌ اين‌ وسايل‌ كه‌ مي‌بينين‌ ، اين‌ تابلوها ، خلاصه‌همه‌چي‌ ، سليقه‌ اليزابته‌ ، زنش.»
گفت‌ خودشان‌ فقط تابستان‌ها مي‌آيند اينجا. «بقيه‌ سال‌ مال‌ فك‌ وفاميل‌هاس .»
سودابه‌ به‌ تابلو بزرگي‌ كه‌ روي‌ ديوار مقابل‌ ، آن‌ سوي‌ سالن‌ ، بود ،اشاره‌ كرد .بعد سراغ‌ آنا را گرفت‌ .ماريت‌ گفت‌: «از عصر تا حالامي‌خواست‌ بياد پيش‌ شما .من‌ نذاشتم‌ .گفتم‌ شايد كار داشته‌باشين‌.»
سودابه‌ گفت‌: «الان‌ كجاست‌؟»
ماريت‌ با انگشت‌ به‌ سقف‌ اشاره‌ كرد .گفت‌: «خوابه‌ .»
پاشدم‌ رفتم‌ جلو تابلو .تصوير زني‌ بود كه‌ كلاه‌ بزرگ‌ سياه‌رنگي‌روي‌ سر داشت‌ و روي‌ نيمكتي‌ نشسته‌ بود و دختربچه‌اي‌ كمي‌آن‌طرف‌تر خم‌ شده‌ بود روي‌ زمين‌ .
برگشتم‌ سر جايم‌ .ماريت‌ گفت‌: «نسكافه‌ كه‌ مي‌خورين‌؟»
سر تكان‌ داديم‌ .وقتي‌ بلند شد ، گفتم‌: «ادوين‌ كجاس‌؟»
«الان‌ مي‌آد .داره‌ دوش‌ مي‌گيره.»
براي‌مان‌ نسكافه‌ آورد .وقتي‌ يكي‌ از بسته‌هاي‌ چيپس‌ را بازمي‌كرد ، سر و كله‌ ادوين‌ هم‌ پيدا شد .گفت‌: «دير کردین.»
با ما دست‌ داد و نشست‌ .موهاي‌ خيسش‌ را بالا زده‌ بود .زمين‌ تاآسمان‌ با زمان‌هايي‌ كه‌ مي‌رفتيم‌ ماهيگيري‌ فرق‌ كرده‌ بود .اصلا يك‌جور ديگر شده‌ بود .فكر كردم‌ شايد به‌خاطر اين‌ است‌ كه‌ موهايش‌ رابالا زده‌ .شايد هم‌ به‌خاطر اين‌ نبود .به‌ هر حال‌ كلي‌ فرق‌ كرده‌ بود .
براي‌ خودش‌ نسكافه‌ ريخت‌ و برگشت‌ توي‌ هال‌ .گفت‌: «شماهاسوفله‌ بادمجون‌ كه‌ دوست‌ دارين‌؟»
سودابه‌ گفت‌: «من‌ عاشقم. »
من‌ اسمش‌ را هم‌ نشنيده‌ بودم‌ .
ماريت‌ گفت‌: «ادوين‌ استاد درست‌ كردن‌ سوفله‌س‌ ، هر سوفله‌اي‌ .اين‌قدر خوشمزه‌ درست‌ مي‌كنه‌ كه‌ انگشت‌تونو هم‌ باهاش‌مي‌خورين‌.»
ادوين‌ لبخند زد .دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ دست‌ ماريت‌ .گفت‌: «اون‌طوري‌هام‌ كه‌ مي‌گه‌ نيست‌ .براي‌ تو بيارم‌؟»
به‌ فنجانش‌ اشاره‌ كرد .ماريت‌ گفت‌: «من‌ خورده‌م‌ .»
ادوين‌ رو كرد به‌ من‌ .گفت‌: «تو اهل‌ سيگار هستي‌؟»
گفتم‌: «نه‌ .»
«چه‌ ماهيگيري‌ هستي‌ كه‌ اهل‌ سيگار نيستي‌؟ من‌ مي‌خوام‌ بكشم‌ .مي‌خوام‌ يكي‌ هم‌ به‌ تو بدم.»
اينها را كه‌ مي‌گفت‌ لحنش‌ كاملا تغيير كرده‌ بود .كلمات‌رامي‌كشيد، با همان‌ لحني‌ كه‌ احتمالا ارمني‌ حرف‌ مي‌زد .گفتم‌: «باشه‌.»
بلند شد رفت‌ توي‌ اتاقي‌ كه‌ نزديك‌ پله‌هايي‌ بود كه‌ به‌ طبقه‌ بالامي‌خورد .بعد صداي‌ در كمدي‌ چيزي‌ را شنيدم‌ .سودابه‌ دستش‌ راگذاشت‌ روي‌ پايم‌ .گفت‌: «دلت‌ مي‌خواد عكس‌ آرتوش‌ و اليزابتوببيني‌؟»
گفتم‌: «آرتوش‌؟»
«برادر ادوين‌؟»
«بدم‌ نمي‌آد .»
دلم‌ نمي‌خواست‌ ببينم‌ ، نه‌ عكس‌ آرتوش‌ و نه‌ عكس‌ زنش‌ را .
ماريت‌ بلند شد رفت‌ توي‌ همان‌ اتاقي‌ كه‌ ادوين‌ هم‌ بود .شنيدم‌ كه‌دارند با هم‌ حرف‌ مي‌زنند .بعد ماريت‌ بيرون‌ آمد .گفت‌: «پاكت‌سيگارشو گم‌ كرده‌.»
قاب‌ عكس‌ را داد دست‌مان‌ .همان‌ مردي‌ كه‌ مي‌گفت‌ ، آرتوش‌ ،نشسته‌ بود كنار اليزابت‌ .انگار روي‌ همان‌ مبلي‌ بود كه‌ حالا ما نشسته‌بوديم‌ .پشت‌ سرشان‌ تابلو بزرگي‌ پيدا بود .تصوير چند زن‌ و مرد كه‌داشتند توي‌ سالن‌ بزرگي‌ مي‌رقصيدند .برگشتم‌ .از تابلو خبري‌ نبود .دوباره‌ به‌ عكس‌ نگاه‌ كردم‌ .اليزابت‌ سرش‌ را گذاشته‌ بود روي‌ شانه‌آرتوش‌ .با چشم‌هاي‌ سبزش‌ زل‌ زده‌ بود به‌ دوربين‌ .خيلي‌ جوان‌تر ازادوين‌ و ماريت‌ به‌ نظر مي‌رسيدند .خيره‌ شده‌ بودم‌ به‌ چهره‌ اليزابت‌كه‌ شنيدم‌ ادوين‌ گفت‌: «ده‌ سال‌ از ما جوون‌ترن‌ .»
سرم‌ را بالا كردم‌ .پاكت‌ سيگاري‌ گرفته‌ بود جلوام‌ .گفت‌: «بردار .خيلي‌ سبکه.»
سيگاري‌ بيرون‌ كشيدم‌ .خودش‌ هم‌ يكي‌ برداشت‌ .روشن‌شان‌ كه‌مي‌كرديم‌ ، گفت‌: «من‌ هم‌ اهلش‌ نيستم‌ ، ولي‌ الان‌ مي‌چسبه‌.»
نشست‌ همان‌جا ، كنار ماريت‌ .دستش‌ را دور شانه‌ او حلقه‌ كرد .گفت‌: «شماها تا كي‌ اينجا مي‌مونين‌؟»
سودابه‌ به‌ من‌ نگاه‌ كرد .منتظر بود حرفي‌ بزنم‌ .وقتي‌ چيزي‌نگفتم‌، گفت‌: «شايد تا جمعه.»
هنوز نگاهش‌ به‌ من‌ بود .ماريت‌ گفت‌: >ما داريم‌ فردا صبح‌برمي‌گرديم‌ .<
سودابه‌ گفت‌:«واقعا؟»
ماريت‌ توي‌ بشقاب‌هاي‌ كوچكي‌ كه‌ جلومان‌ بود ، ميوه‌ گذاشت‌ ،موز و پرتقال‌ و سيب‌ .گفت‌: «امروز بعد از ظهر به‌ ادوين‌ تلفن‌ كردن‌ .مي‌خواستيم‌ پس‌فردا بريم‌ ، ولي‌ حالا ديگه‌ مجبوريم‌ فرداصبح‌ راه ‌بيفتيم.»
گفتم‌: «پس‌ دير با هم‌ آشنا شديم‌.»
سودابه‌ گفت‌: «ما تازه‌ مي‌خواستيم‌ پنج‌شنبه‌شب‌ دعوت‌تون‌ كنيم‌.مي‌خواستيم‌ شام‌ واسه‌تون‌ چاينزفود درست‌ كنيم‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «مگه‌ تهرانو ازمون‌ گرفته‌ن‌؟ من‌ تازه‌ يه‌ پاي‌ ماهيگيري‌پيدا كرده‌م‌.»  پكي‌ به‌ سيگارش‌ زد و دودش‌ را به‌ طرف‌ سقف‌ بيرون‌داد .«من‌ مي‌خوام‌ حتمŠ بيام‌ سالگرد ازدواج‌تون‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «اينها تازه‌ ازدواج‌ كرده‌ن‌ .»
ادوين‌ گفت‌:«واقعا؟»
سودابه‌ گفت‌: «نه‌بابا ، كجا تازه‌س؟»  به‌ من‌ نگاه‌ كرد و لبخند زد .دستم‌ را گرفت‌ .گفت‌: «الان‌ داره‌ يواش‌يواش‌ مي‌شه‌ يه‌ سال‌ و سه‌ماه‌.»
هنوز داشت‌ به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد .منتظر بود حرفش‌ را تأييد كنم‌ .سرم‌ را تكان‌ دادم‌ .ماريت‌ گفت‌:«نمي‌دونم‌ چرا فكر مي‌كردم‌ تازه‌ باهم‌ ازدواج‌ كرده‌ين‌ .»
ادوين‌ گفت‌:«ولي‌ قيافه‌هاشون‌ شبيه‌ آدم‌هايي‌يه‌ كه‌ تازه‌ ازدواج‌كرده‌ن‌ .خيلي‌ با هم‌ سنگين‌رنگينن‌ .»
ماريت‌ خنديد .گفت‌:«اينها كجا با هم‌ سنگين‌رنگينن‌؟»
ادوين‌ گفت‌:«چرا ، خيلي‌ با هم‌ سر و سنگينن‌ .شايد هم‌ از اون‌آدم‌هايي‌ان‌ كه‌ جون‌شون‌ در مي‌آد تا يه‌ كلمه‌ محبت‌آميز به‌ هم‌ بگن‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «ادوين‌؟»
ادوين‌ گفت‌: «چيز بدي‌ نگفتم‌ .چيز بدي‌ گفتم‌؟»
ماريت‌ به‌ ارمني‌ چيزي‌ گفت‌ .ادوين‌ گفت‌: «چيز بدي‌ گفتم‌؟»
داشت‌ به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد .گفتم‌: «نه‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «ادوين‌ خيلي‌ ركه‌ .تا حالا هزار بار هم‌ بهش‌ گفته‌م‌خوب‌ نيست‌ .با همه‌ همين‌طوره‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «آدم‌شناس‌ خوبي‌ هم‌ هستم‌ .»
خنديد .ماريت‌ گفت‌: «اينو راست‌ مي‌گه‌ .واقعا  مي‌گم‌ .هر كي‌ رونشونش‌ بدين‌ ، بلافاصله‌ مي‌گه‌ چه‌جور آدمي‌يه.»
ادوين‌ سيگارش‌ را توي‌ زيرسيگاري‌ خاموش‌ كرد .گفت‌: «ولي‌حالا از همه‌ اينها گذشته‌ ، واقعا  زن‌ و مردها بعد از اينكه‌ يه‌ مدت‌ ازازدواج‌شون‌ گذشت‌ ، تغيير مي‌كنن‌ .جدي‌ مي‌گم‌ .خيلي‌ها مي‌گن‌ به‌هم‌ عادت‌ مي‌كنن‌ ، از همين‌ حرف‌ها .ولي‌ من‌ قبول‌ ندارم‌  ...موافقين‌ يه‌ نسكافه‌ ديگه‌ بخوريم‌؟»
ماريت‌ گفت‌: «من‌ مي‌ريزم‌ .»
بلند شد .ادوين‌ دستش‌ را گرفت‌ .گفت‌: «بشين‌ .خودم‌ مي‌خوام‌ بيارم‌ .»
بلند شد ايستاد .گفت‌: «مي‌دونين‌ ، من‌ فكر مي‌كنم‌ عشق‌ يه‌دفعه‌به‌وجود نمي‌آد .مثلا ، چه‌ مي‌دونم‌ ، يارو يه‌دفعه‌ يكي‌ رو ببينه‌ وعاشقش‌ بشه‌ .اينها همه‌ش‌ مزخرفه‌ .اسم‌ اينها عشق‌ دبيرستاني‌يه‌ .» گفت‌: «شايد باورتون‌ نشه‌ ، ولي‌ ما هر چي‌ بيشتر مي‌گذره‌ ، بيشترعاشق‌ هم‌ مي‌شيم.»   هر دو دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ شانه‌هاي‌ ماريت‌ .به‌ هر دو نفر ما نگاه‌ كرد .«يه‌ چيزي‌ رو مي‌دونين‌ ، بچه‌ها؟»
سودابه‌ گفت‌: «چي‌ رو؟»
«مي‌دونين‌ ، اين‌ اولين‌ سالي‌يه‌ تو اين‌ پنج‌ سال‌ كه‌ من‌ و ماري‌سالگرد ازدواج‌مون‌ تنها نيستيم‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «امشب‌ سالگرد ازدواج‌تونه‌؟»
ماريت‌ لبخند زد .سودابه‌ گفت‌: «واقعا؟»
ماريت‌ سر تكان‌ داد .سودابه‌ گفت‌: «چرا بهم‌ نگفتي‌؟» رو كرد به‌من‌ .گفت‌: «تو رو خدا ، مي‌بيني؟»  دوباره‌ به‌ ماريت‌ نگاه‌  کرد. «اگه‌مي‌دونستم‌ يه‌ چيز ديگه‌ واسه‌تون‌ آورده‌ بوديم‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «مگه‌ قشنگ‌تر از اون‌ گل‌ها هم‌ چيزي‌ هست‌؟مي‌بيني‌شون‌ ، ادوين‌؟»
با دست‌ روي‌ ميز ناهارخوري‌ را نشان‌ داد .ادوين‌ گفت‌: «مي‌دونين‌من‌ و ماري‌ عاشق‌ زنبقيم‌؟»
سودابه‌ گفت‌: «واقعا؟»
ادوين‌ سر تكان‌ داد. «تازه‌ همين‌ كه‌ امشب‌ اينجايين‌ ، براي‌ ما يه‌دنيا ارزش‌ داره.»
گفتم‌: «شماها لطف‌ دارين‌ .من‌ هم‌ خيلي‌ بهتون‌ تبريك‌ مي‌گم‌ .چيز ديگه‌اي‌ بلد نيستم‌ بگ. واقعا بلد نيستم.»
ماريت‌ دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ شانه‌اش‌ ، روي‌ دست‌ ادوين‌ .گفت‌: «خيلي‌ خوشحالم‌ كه‌ اينجايين‌ .جدي‌ مي‌گم‌ .از صميم‌ قلب‌خوشحالم‌ .خيلي‌ خوشحالم‌ كه‌ شماها پيش‌ مايين‌ .»
ادوين‌ گفت‌.«ديگه‌ وقت‌ نسكافه‌س‌ .»
رفت‌ طرف‌ آشپزخانه‌ .ماريت‌ گفت‌: «يه‌ چيزي‌ پوست‌ بگيرين‌ .مي‌خواين‌ من‌ پوست‌ بگيرم‌؟»
سودابه‌ يكي‌ از موزها را پوست‌ گرفت‌ .گفت‌: «كاش‌ فردانمي‌رفتين‌ .كاش‌ مي‌شد تا جمعه‌ بمونين‌.»
ماريت‌ گفت‌: «من‌ دلم‌ مي‌خواست‌ لااقل‌ يه‌ روز ديگه‌ بمونيم‌ ،ولي‌ نمي‌شه‌ .بايد حتما  برگرديم‌.» رو كرد به‌ من. «ولي‌ بايد قول‌ بدين‌بياين‌ سراغ‌ ما.»
گفتم‌: «شما هم‌ بايد بياين‌.»
سودابه‌ موز را تكه‌تكه‌ كرد .با چنگال‌ تكه‌اي‌ جلو من‌ گرفت‌ .گفت‌: «خيلي‌ غافلگير شدم‌ .جدي‌ مي‌گم‌ .خيلي‌ غافلگير شدم‌ .يه‌احساس‌ عجيب‌غريبي‌ دارم‌ .»
ادوين‌ بلند گفت‌: «چه‌ احساسي‌؟»
صداي‌ قدم‌هايش‌ را توي‌ آشپزخانه‌ مي‌شنيدم‌ .سودابه‌ لبخند زد .بلند گفت‌: «نمي‌دونم‌ .»
ادوين‌ با سيني‌ از آشپزخانه‌ بيرون‌ آمد .فنجان‌ها را جلو ما گرفت‌ .گفت‌: «چه‌ احساسي‌؟ بايد بگي‌ .»
«نمي‌دونم‌ .احساس‌ مي‌كنم‌ مزاحمم‌ .يعني‌ ، نه‌ ، يعني‌ احساس‌بدي‌ نيست‌ .احساس‌ مزاحمت‌ نيست‌ .چه‌جوري‌ بگم‌ ، احساس‌مي‌كنم‌ يه‌ جايي‌ام‌ كه‌ نبايد باشم‌ .ولي‌ ازم‌ خواسته‌ شده‌ كه‌ باشم.»
ماريت‌ خنديد .گفت‌: «جالبه.»
ادوين‌ گفت‌: «فكر كنم‌ من‌ متوجه‌ شدم‌ .ولي‌ مي‌دونين‌ ، من‌ وماري‌ ديگه‌ امشب‌ دل‌مون‌ مي‌خواست‌ براي‌ يه‌ نفر بگيم‌ كه‌ عاشق‌هميم‌.» فنجان‌ ماريت‌ را داد دستش‌ .«مگه‌ نه‌ ، ماري‌؟»
ماريت‌ نگاهش‌ كرد .گفت‌:«آره‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «ديگه‌ داريم‌ خيلي‌ خودمونو لوس‌ مي‌كنيم.»   توي‌فنجانش‌ شكر ريخت‌ و هم‌ زد .بعد پاهايش‌ را روي‌ هم‌ انداخت‌ .گفت‌: «اگه‌ قول‌ بدين‌ به‌ صدام‌ نخندين‌ ، چندتا آهنگ‌ ارمني‌ واسه‌تون‌مي‌خونم‌ .»
گفتم‌: «عالي‌يه‌ .»
فنجانش‌ را برداشت‌ و جرعه‌اي‌ خورد .بعد رفت‌ توي‌ همان‌ اتاق‌نزديك‌ راه‌پله‌ .دوباره‌ صداي‌ در كمد را شنيدم‌ .به‌ قاب‌ عكس‌ آرتوش‌و اليزابت‌ نگاه‌ كردم‌ كه‌ روي‌ ميز بود ، درست‌ مقابل‌ من‌ .به‌ آرتوش‌نگاه‌ كردم‌ كه‌ گونه‌اش‌ ، يك‌بري‌ ، روي‌ سر اليزابت‌ بود .چشم‌هايش‌هيچ‌ حالتي‌ نداشت‌ .ماريت‌ گفت‌: «ما معمولا اواخر زمستون‌ هم‌مي‌آيم‌ اينجا .يكي‌ دو هفته‌ مونده‌ به‌ بهار .اون‌ موقع‌ هواي‌ اينجا محشره‌ .»
سودابه‌ توي‌ فنجانم‌ شكر ريخت‌ و هم‌ زد .يكدفعه‌ صداي‌ زنگ‌تلفن‌ بلند شد .ماريت‌ بلند شد رفت‌ طرف‌ ميز ناهارخوري‌ .گوشي‌تلفن‌ بي‌سيم‌ را برداشت‌ و شروع‌ كرد به‌ حرف‌ زدن‌ .داشت‌ به‌ ارمني‌حرف‌ مي‌زد .بعد همان‌طور رفت‌ توي‌ آشپزخانه‌ .هنوز صدايش‌ رامي‌شنيدم‌ .سودابه‌ گفت‌: «مي‌دوني‌ دلم‌ مي‌خواد دفعه‌ ديگه‌ چه‌كاركنيم‌؟»
داشت‌ فنجانش‌ را هم‌ مي‌زد .يكدفعه‌ بوي‌ عجيبي‌ به‌ مشامم‌خورد .بوي‌ غذا نبود .مطمئن‌ بودم‌ .اولين‌ بار بود كه‌ يك‌ همچين‌بويي‌ را حس‌ مي‌كردم‌ .گفتم‌: «اين‌ بو رو حس‌ مي‌كني‌؟»
«چه‌ بويي‌ رو؟»
داشت‌ دماغش‌ را بالا مي‌كشيد .گفت‌: «بوي‌ غذاس.»
«بوي‌ غذا نيست‌ .»
سرش‌ را چرخاند طرف‌ آشپزخانه‌ .بعد گفت‌: «مي‌دوني‌ دلم‌مي‌خواد دفعه‌ ديگه‌ چه‌كار كنيم‌؟»
گفتم‌: «چه‌كار كنيم‌؟»
«قرار بذاريم‌ با ادوين‌ و ماريت‌ بيايم‌ اينجا.» فنجان‌ را گذاشت‌ به ‌لبش‌ .نسكافه‌ را مزه‌مزه‌ کرد. «نظرت‌ چي‌يه‌؟»
گفتم‌: «عالي‌يه‌ ، ولي‌ نه‌ اواخر زمستون‌ .شب‌ عيد من‌ كارهام‌ خيلي‌زياده‌ .»
فنجانش‌ را گذاشت‌ روي‌ ميز .گفت‌: «منظورم‌ سال‌ ديگه‌ بود ، هرموقع‌ كه‌ شد .چرا نسكافه‌تو نمي‌خوري‌؟»
فنجانم‌ را برداشتم‌ .گفتم‌: «موافقي‌ ما هم‌ فردا برگرديم‌؟»
چيزي‌ نگفت‌ .زل‌ زده‌ بود به‌ ميز ، به‌ فنجانش‌ .هنوز صداي‌ماريت‌ را مي‌شنيدم‌ .سودابه‌ گفت‌: «هر چي‌ تو بگی.»
گفتم‌: «اگه‌ تو دلت‌ بخواد ، تا جمعه‌ مي‌مونيم‌ .اصلا از قبل‌ هم‌ ...»
چشمم‌ افتاد به‌ ادوين‌ كه‌ با جعبه‌ بزرگي‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد .جعبه‌ راگذاشت‌ روي‌ ميز و آكاردئوني‌ درآورد .وقتي‌ بندهاي‌ سياه‌رنگش‌ رامي‌انداخت‌ روي‌ شانه‌هايش‌ ، به‌ ما لبخند زد .بعد راه‌ افتاد به‌سمت‌مان‌ .بلند گفت‌: «بيا ، ماري‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «يه‌ لحظه‌ صبر كن‌ .»
فنجانش‌ را برداشت‌ و سر كشيد .گفت‌: «چي‌ بزنم‌؟»
گفتم‌: «هر چي‌ دوست‌ داري‌ .»
ايستاده‌ بود كنار مبل‌ .چند لحظه‌ بعد ماريت‌ بيرون‌ آمد .گفت‌: «من‌ حاضرم‌ .»
ادوين‌ شروع‌ كرد به‌ زدن‌ .چندتا آهنگ‌ ارمني‌ زد و خواند .من‌چيزي‌ از آهنگ‌ها نفهميدم‌ ، اما صدايش‌ به‌نظرم‌ فوق‌العاده‌ بود .ماريت‌ هر از گاهي‌ ، وقتي‌ صداي‌ ادوين‌ اوج‌ مي‌گرفت‌ ، با اومي‌خواند .از ته‌ دل‌ مي‌خواند .
تمام‌ كه‌  شد ، براي‌شان‌ دست‌ زديم‌ ، براي‌ هردوشان‌ .ادوين‌گفت‌: «خوب‌ ، حالا نوبت‌ شماهاس‌ .بگين‌ چي‌ دوست‌ دارين‌ .يه‌آهنگ‌ ايراني‌ بگين.»
گفتم‌: «نمي‌دونم‌ .»
«بذار سودابه‌ بگه.»
سودابه‌ لبخند زد .گفت‌: «نمي‌دونم‌ .بايد فكر كنم‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «يه‌ چيزي‌ بگو .هر چي‌ دوست‌ داري‌ .»
سودابه‌ شانه‌هايش‌ را بالا انداخت‌ و لبخند زد .گفت‌: «نمي‌دونم‌ .جدي‌ مي‌گم‌ .چيزي‌ به‌نظرم‌ نمي‌رسه‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «جان‌ مريم‌ چطوره‌؟»
گفتم‌: «عالي‌يه‌ .»
«قرار شد سودابه‌ بگه‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «عالي‌يه‌ .»
جان‌ مريم‌ را زد و خواند .همه‌مان‌ با او خوانديم‌ .بلندبلندمي‌خوانديم‌ .وقتي‌ تمام‌ شد ، برايش‌ دست‌ زديم‌ .براي‌ خودمان‌ هم‌دست‌ زديم‌ .گفت‌: «خوب‌ ، حالا تو بگو .»
گفتم‌: «اون‌وقت‌ها يه‌ آهنگ‌ بود كه‌ خيلي‌ ازش‌ خوشم‌ مي‌اومد .شبيه‌ جان‌ مريم‌ بود .اسمش‌ يادم‌ نیست.»
داشتم‌ فكر مي‌كردم‌ .گفت‌: «يه‌ذره‌شو بخون‌ .»
«يادم‌ نمي‌آد  ...يه‌ لحظه‌ صبر کن.»
همه‌ داشتند به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كردند .زل‌ زده‌ بودند به‌ من‌ .يكدفعه‌ملودي‌اش‌ يادم‌ آمد .براي‌شان‌ خواندم‌ .گفتم‌: «يه‌ جاش‌ هم‌اين‌طوري‌ بود: اين‌ منم‌ تنهاي‌ تنها. ...»
ادوين‌ گفت‌: «فهميدم‌ .اسمش‌ مهتابه‌ .يعني‌ فكر كنم‌ .فهميدي‌ماري‌ چي‌ رو مي‌گه‌؟»
ماريت‌ چيزي‌ نگفت‌ .ادوين‌ شروع‌ كرد به‌ زدن‌ .دقيقا همان‌ آهنگ ‌را زد و خواند و من‌ سعي‌ كردم‌ بعضي‌ قسمت‌ها را كه‌ هنوز يادم‌ بود ،با او بخوانم‌ .وقتي‌ تمام‌ شد ، برايش‌ دست‌ زديم‌ .بندها را از شانه‌اش‌درآورد .گفت‌: «شماها گرسنه‌تون‌ نشده‌؟»
سودابه‌ گفت‌: «من‌ كه‌ خيلي‌ گرسنه‌مه‌ .»
ماريت‌ بلند شد .گفت‌: «دوست‌ دارين‌ همين‌جا بخوريم‌ يا بريم‌سر ميز؟»
داشت‌ به‌ من‌ نگاه‌ مي‌كرد .شانه‌هايم‌ را بالا انداختم‌ .سودابه ‌گفت‌: «همين‌جا خوبه.»
ادوين‌ آكاردئون‌ را گذاشت‌ توي‌ جعبه‌اش‌ و رفت‌ توي‌ آشپزخانه‌ .ماريت‌ و سودابه‌ هم‌ دنبالش‌ رفتند .
چند لحظه‌ بعد بشقاب‌هاي‌ سفيدرنگي‌ كه‌ در حاشيه‌شان‌ گل‌هاي‌كوچك‌ صورتي‌رنگ‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد ، جلو هر كدام‌ از ما بود .وسطميز بيضي‌شكل‌ هم‌ يك‌ ظرف‌ استيل‌ پايه‌دار گذاشته‌ بودند كه‌ تويش‌پر بود از سوفله‌هاي‌ بزرگ‌ بادمجان‌ .شروع‌ كرديم‌ به‌ خوردن‌ .به‌ همان‌خوشمزگي‌ بود كه‌ ماريت‌ مي‌گفت‌ .من‌ دو سه‌تايي‌ خوردم‌ .سودابه‌يكي‌ بيشتر نخورد ، ادوين‌ و ماريت‌ هم‌ همين‌طور .ته‌ليوان‌هاي‌نوشابه‌ را كه‌ درآورديم‌ ، ادوين‌ سيگاري‌ روشن‌ كرد .بي‌آنكه‌ بپرسد ،يكي‌ هم‌ براي‌ من‌ روشن‌ كرد .سيگار را كه‌ از دستش‌ گرفتم‌ ، گفت‌: «شماها لباس‌ گرم‌ كه‌ آورده‌ين‌؟»
گفتم‌: «چطور؟»
«مگه‌ ماري‌ بهتون‌ نگفت‌؟ قرار شد امشب‌ بريم‌ كنار آب.»
سودابه‌ گفت‌: «من‌ آورده‌م‌ .فقط شهاب‌ بايد بره‌ پالتوشو بياره‌ .»
هنوز ليوان‌ نوشابه‌ دستش‌ بود .گفتم‌: «من‌ همين‌طور مي‌آم‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «ديشب‌ تو ساحل‌ من‌ و ادوين‌ يخ‌ زديم‌ .برگشتيم‌ سه‌چهار دفعه‌ بلوارو قدم‌ زديم‌ .»
ادوين‌ پاهايش‌ را روي‌ هم‌ انداخت‌ .گفت‌: «چهارپنج‌ دفعه‌ از جلونرده‌هاتون‌ رد شديم‌ .تو خونه‌تون‌ هيچ‌ خبري‌ نبود.» به‌ سيگارش‌ پك‌زد . «بار آخر به‌ ماري‌ گفتم‌ بيا زنگ‌ بزنيم‌ سر زده‌ بريم‌ تو خونه‌شون‌ببينيم‌ دارن‌ چه‌كار مي‌كنن‌ .»
خنديد .ماريت‌ گفت‌: «من‌ نذاشتم‌ .سفت‌ و سخت‌ مي‌خواست‌زنگ‌ بزنه‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «كاش‌ اومده‌ بودين‌.»
ادوين‌ گفت‌: «خواب‌ بودين‌ .هيچ‌ صدايي‌ از هيچ‌جا در نمي‌اومد .فقط چراغ‌هاتون‌ روشن‌ بود .»
سودابه‌ گفت‌: «چه‌ ساعتي‌ بود؟»
ماريت‌ گفت‌: «نمي‌دونم‌. » به‌ ادوين‌ نگاه‌ كرد .بعد ظرف‌هاي‌خالي‌ را از جلومان‌ برداشت‌ .ظرف‌ ميوه‌ را كه‌ از روي‌ ميز ناهارخوري‌آورد ، گفت‌: «دور و بر يازده‌ بود انگار .نه‌ ، ادوين‌؟»
ادوين‌ چيزي‌ نگفت‌ .ماريت‌ گفت‌: «ميوه‌ پوست‌ بگيرين‌ .»
سيگارم‌ را نصفه‌ خاموش‌ كردم‌ .از ميان‌ ميوه‌ها سيبي‌ برداشتم‌ .سودابه‌ گفت‌: «يادم‌ نمي‌آد اون‌ موقع‌ داشتيم‌ چه‌كار مي‌كرديم‌ .واقعا يادم‌ نمي‌آد .»
از من‌ هم‌ پرسيد .گفتم‌: «احتمالا داشتيم‌ تلويزيون‌ تماشامي‌كرديم‌.»
سيب‌ را تكه‌تكه‌ كردم‌ .سودابه‌ گفت‌: «كاش‌ زنگ‌ زده‌ بودين‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «مي‌دوني‌ ياد چي‌ افتادم‌؟» نگاهش‌ به‌ ماريت‌ بود . «يادته‌ چند وقت‌ پيش‌ كي‌ جاي‌ اينها بود؟»
ماريت‌ گفت‌: «كي‌؟»
«همون‌ دفعه‌ آخر ، پاييزو مي‌گم‌ ، همون‌ زن‌ و شوهر خله‌ .» سيگارش‌ را تكاند توي‌ زيرسيگاري‌. «يادت‌ اومد؟»
ماريت‌ سر تكان‌ داد .ادوين‌ گفت‌: «بايد بودين‌ و مي‌ديدين‌ .پدر مارو در آوردن‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «چرا؟»
ماريت‌ گفت‌: «مدام‌ دعوا داشتن‌ .تموم‌ مدت‌ مثل‌ سگ‌ و گربه‌مي‌افتادن‌ به‌ جون‌ هم‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «آشغال‌ بودن‌ .صداي‌ فحش‌هاشون‌ تا هفت‌تا ويلااون‌طرف‌تر مي‌رفت‌ .»
ماريت‌ براي‌ سودابه‌ موز پوست‌ گرفت‌ .گفت‌: «آنا راه‌ مي‌رفت‌ وحرف‌هاشونو تكرار مي‌كرد .حال‌ همه‌مون‌ بد شده‌ بود .»
سودابه‌ گفت‌: «آخه‌ ، واسه‌ چي‌؟»
ادوين‌ گفت‌: «باورتون‌ نمي‌شه‌ .روز سوم‌ چهارم‌ يه‌ صداي‌وحشتناك‌ از تو خونه‌شون‌ بلند شد .من‌ گفتم‌ همديگه‌ رو كشتن‌ .ماري‌ بهم‌ گفت‌ زنگ‌ بزنم‌ به‌ پليس‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «صداي‌ چي‌ بود؟»
«نمي‌دونم‌ .انگار بمب‌ منفجر كرده‌ باشن‌ .يه‌دفعه‌ هم‌ همه‌جاساكت‌ شد .من‌ و ماري‌ واقعا ترسيده‌ بوديم‌ .»
سيگارش‌ را خاموش‌ كرد .دست‌ به‌ سينه‌ شد .ماريت‌ گفت‌: «راست‌ مي‌گه‌ .رنگ‌هامون‌ عين‌ گچ‌ سفيد شده‌ بود  ...براي‌ توپوست‌ بگيرم‌ ، ادوين‌؟»
ادوين‌ دستش‌ را به‌ نشان‌ نفي‌ بلند كرد .گفت‌: «من‌ مي‌خواستم‌زنگ‌ بزنم‌ به‌ پليس‌ كه‌ يه‌دفعه‌ دوباره‌ صداشون‌ بلند شد.» از توي‌ظرف‌ شيشه‌اي‌ چيپس‌ برداشت‌ .«واقعا  فكر كرده‌ بودم‌ همديگه‌ روكشتن‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «صداي‌ چي‌ بود؟»
«گفتم‌ كه‌ .نمي‌دونم‌ .آخرش‌ هم‌ نفهميديم‌ .من‌ پا شدم‌ رفتم‌ دم‌ درخونه‌شون‌ .مي‌خواستم‌ هر چي‌ از دهنم‌ دراومد ، بهشون‌ بگم‌ .صدتازنگ‌ هم‌ زدم‌ ، ولي‌ درو باز نكرد .ديگه‌ صداشون‌ هم‌ درنيومد .اگه‌مي‌اومدن‌ بيرون‌ ، هر چي‌ از دهنم‌ در مي‌اومد ، بهشون‌ مي‌گفتم‌ .واقعا مي‌گم‌ .شايد هم‌ مي‌خوابوندم‌ تو گوش‌ مرده‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «من‌ همون‌ روز به‌ ادوين‌ گفتم‌ بيا برگرديم.» به‌چشم‌هايش‌ دست‌ كشيد . «گفتم‌ برگرديم‌ تهران‌ ، يه‌ موقع‌ ديگه‌ بيايم‌.»
ادوين‌ بلند شد .گفت‌: «چاي‌ كه‌ مي‌خورين‌؟»
من‌ سر تكان‌ دادم‌ .ادوين‌ رفت‌ توي‌ آشپزخانه‌ .ماريت‌ گفت‌: «ادوين‌ كه‌ از دم‌ خونه‌شون‌ برگشت‌ ، گفت‌ ديگه‌ تموم‌ شد .گفت‌ ديگه‌صداشون‌ درنمي‌آد .گفت‌ ديگه‌ محاله‌ نطق‌ بكشن‌ .»
چشمم‌ به‌ ادوين‌ افتاد كه‌ ايستاده‌ بود توي‌ درگاه‌ آشپزخانه‌ گفت: «قوری رو نديدي‌؟»
ماريت‌ گفت‌: «تو اون‌ قفسه‌ بالاي‌ ظرف‌شويي‌يه‌ .مي‌خواي‌ بيام‌؟»
«نه‌ ، تو بشين‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «خوب‌؟»
ماريت‌ پاهايش‌ را روي‌ هم‌ انداخت‌ .دست‌هايش‌ را دور كنده‌ پاحلقه‌ كرد .گفت‌: «باور كنين‌ به‌ شب‌ نكشيد .دوباره‌ صداي‌ جيغ‌ ودادهاشون‌ بلند شد .»
گفتم‌: «ديگه‌ بايد زنگ‌ مي‌زدين‌ به‌ پليس‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «لابد ديوونه‌ بودن‌ .»
ادوين‌ بلند گفت‌: «اگه‌ قيافه‌هاشونو مي‌ديدي‌ ، اين‌ حرفونمي‌زدي‌.»
سودابه‌ بلند گفت‌: «چطور؟»
نگاهش‌ به‌ در آشپزخانه‌ بود .ماريت‌ گفت‌: «بايد مرده‌ رومي‌ديدين‌ .اصلا به‌ قيافه‌ش‌ نمي‌خورد اين‌طوري‌ نعره‌ بكشه‌ .»
ادوين‌ از توي‌ آشپزخانه‌ گفت‌: «زنه‌ هم‌ همين‌طور ، ماري‌ .اگه‌مي‌ديدين‌شون‌ ، فكر مي‌كردين‌ خيلي‌ آدم‌حسابي‌ان‌ .قيافه‌هاشون‌ به‌هر چيزي‌ مي‌خورد ، جز اينكه‌ آشغال‌ باشن‌ .»
ماريت‌ بلند گفت‌: «زنه‌ واقعŠ بد نبود ، ادوين‌ .»
ادوين‌ بلند گفت‌: «عين‌ هم‌ بودن‌ .نديدي‌ چه‌ فحش‌هاي‌ ركيكي‌مي‌داد؟»
صداي‌ بسته‌ شدن‌ در قفسه‌اي‌ را شنيدم‌ .سودابه‌ گفت‌: «بالاخره‌چي‌ شد؟ به‌ پليس‌ تلفن‌ كردين‌؟»
«نه‌ ، خوشبختانه‌ .كار به‌ اونجا نكشيد .زنه‌ همون‌ شب‌ بار وبنديل‌شو جمع‌ كرد رفت‌ .»
ادوين‌ از آشپزخانه‌ بيرون‌ آمد .رفت‌ كنار ميز ناهارخوري‌ .گوشي‌سياه‌رنگ‌ تلفن‌ را برداشت‌ .فكر كردم‌ مي‌خواهد تلفن‌ بزند ، اما بازگذاشتش‌ روي‌ ميز .وقتي‌ داشت‌ مي‌آمد به‌ سمت‌ مبل‌ ، به‌ ما لبخندزد .نشست‌ و پاكت‌ سيگارش‌ را برداشت‌ .ماريت‌ گفت‌: «اگه‌ اونهانمي‌رفتن‌ ، ما مي‌رفتيم‌ .اينو جدي‌ مي‌گم‌ .به‌خاطر آنا هم‌ كه‌ شده‌بود، ديگه‌ حاضر نبودم‌ يه‌ لحظه‌ اينجا بمونم‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «براشون‌ تعريف‌ كن‌ چي‌ گفت‌ ، ماري‌ .بگو زنه‌ چي‌گفت‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «زنه‌ قبل‌ از اينكه‌ بره‌ ، اومد دم‌ خونه‌ ما .خيلي‌ از من‌عذرخواهي‌ كرد .بعد گفت‌ همون‌ بعدازظهر كه‌ ادوين‌ زنگ‌ زده‌ بوده‌ ،مي‌خواسته‌ بياد عذرخواهي‌ كنه‌ ، ولي‌ شوهرش‌ نذاشته‌ .گفت‌ ديگه‌حاضر نيست‌ ريخت‌شو ببينه‌ .گفت‌ حاضره‌ بميره‌ ، ولي‌ ديگه‌ يه‌ ثانيه‌با شوهرش‌ زندگي‌ نكنه‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «واسه‌ چي‌؟»
ادوين‌ گفت‌: «قضيه‌ش‌ خيلي‌ جالبه‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «نمي‌خواين‌ پاشيم‌ بريم‌ كنار آب‌؟»
ادوين‌ گفت‌: «چاي‌ الان‌ آماده‌ مي‌شه‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «تعريف‌ كن‌ .بگو چي‌ گفت.»
ماريت‌ انگشت‌هايش‌ را توي‌ هم‌ قلاب‌ كرد .گفت‌: «از توحرف‌هاش‌ فهميدم‌ سه‌ چهار سال‌ بود با هم‌ ازدواج‌ كرده‌ بودن‌ .يه‌بچه‌ دو سه‌ساله‌ هم‌ داشتن‌ كه‌ گذاشته‌ بودنش‌ پيش‌ مادرزنه‌ .شوهره‌دكتر بود .تو يه‌ بيمارستاني‌ جايي‌ هم‌ كار مي‌كرد .»
ادوين‌ گفت‌: «اينجاش‌ خيلي‌ جالبه‌ .»
ماريت‌ روي‌ مبل‌ خودش‌ را جلو كشيد .گفت‌: «شوهره‌ توبيمارستان‌ گير داده‌ بوده‌ به‌ يه‌ دختر ديگه‌ .طرف‌ حسابدار بوده‌ ، يه‌همچين‌ چيزي‌ .خلاصه‌ اين‌قدر سمج‌بازي‌ درمي‌آره‌ تا كارشون‌مي‌كشه‌ به‌ عشق‌ و عاشقي‌ و اين‌ حرف‌ها .يه‌ روز هم‌ زنه‌ مچ‌شونو توخونه‌ خودشون‌ مي‌گيره‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «واقعا؟»
ادوين‌ بلند شد .
«گفت‌ دلش‌ مي‌خواست‌ همون‌جا هر دوتاشونو مي‌كشت‌ .گفت‌اگه‌ يه‌ هفت‌تيري‌ چيزي‌ داشت‌ ، حتما اين‌ كارو مي‌كرد .هر دوتاشونومي‌كشت‌ ، بعدش‌ هم‌ يه‌ تير خالي‌ مي‌كرد تو مغز خودش‌ .بهم‌ گفت‌بايد همون‌جا تمومش‌ مي‌كرد ، همون‌جا ول‌ مي‌كرد مي‌رفت‌ سرزندگي‌ خودش‌ .گفت‌ نبايد اين‌قدر كشش‌ مي‌داد .»
ادوين‌ رفت‌ توي‌ آشپزخانه‌ .بعد صداي‌ فنجان‌ها بلند شد .ماريت‌تكيه‌ داد .دست‌هايش‌ را گذاشت‌ روي‌ دسته‌هاي‌ مبل‌ . «گفت‌ يكي‌دو ماه‌ بود كه‌ فكر مي‌كرده‌ ديگه‌ تموم‌ شده‌ .فكر مي‌كرده‌ ديگه‌شوهره‌ دور طرفو خط كشيده‌ ، ولي‌ يهو ، درست‌ همون‌ روزي‌ كه‌مي‌رسن‌ شمال‌ ، يارو زنگ‌ مي‌زنه‌ .» از توي‌ ظرف‌ شيشه‌اي‌ چيپس‌برداشت‌ . «خلاصه‌ خيلي‌ برام‌ حرف‌ زد .خيلي‌ دلم‌ براش‌ سوخت‌ .گفت‌ يه‌ روزي‌ با تموم‌ وجودش‌ ، با تموم‌ ذرات‌ وجودش‌ ، عاشق‌شوهره‌ بوده‌ .گفت‌ حاضر بوده‌ جون‌شو فداش‌ كنه‌ .عمرشو فداش‌كنه‌ .»
ادوين‌ با سيني‌ قهوه‌اي‌رنگي‌ از آشپزخانه‌ بيرون‌ آمد .فنجان‌ها راجلو ما گرفت‌ .براي‌ خودش‌ هم‌ گذاشت‌ .وقتي‌ مي‌نشست‌ ، گفت‌: «خيلي‌ دلم‌ مي‌خواست‌ قيافه‌ زنه‌ رو مي‌ديدين‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «چطور؟»
«باورتون‌ نمي‌شه‌ .هيچي‌ از خوشگلي‌ كم‌ نداشت‌ .ملكه‌ زيبايي‌بود .جدي‌ مي‌گم‌ .»
به‌ ماريت‌ نگاه‌ كرد .ماريت‌ سر تكان‌ داد .گفت‌: «بي‌نهايت‌خوشگل‌ بود .يه‌ چيزي‌ مي‌گم‌ يه‌ چيزي‌ مي‌شنوين‌ .»
سودابه‌ فنجان‌ چايش‌ را برداشت‌ ، من‌ هم‌ همين‌طور .بي‌ هيچ‌حرفي‌ چاي‌مان‌ را سركشيديم‌ .بعد ادوين‌ گفت‌: «ديگه‌ وقت‌پياده‌روي‌يه‌ .» بلند شد .وقتي‌ مي‌رفت‌ سمت‌ راه‌پله‌ ، گفت‌: «من‌ الان‌مي‌آم‌ .»
فنجانم‌ را گذاشتم‌ روي‌ ميز و بلند شدم‌ .دوباره‌ همان‌ بو به‌ مشامم‌خورد .يكدفعه‌ ياد زني‌ افتادم‌ كه‌ وقتي‌ بچه‌ بودم‌ ، با مادرم‌ دوست‌بود .اسمش‌ هوري‌ بود .قيافه‌اش‌ هنوز يادم‌ است‌ .نمي‌دانم‌ چطور ،اما اين‌ بو مرا ياد هوري‌ انداخته‌ بود .
از ويلا كه‌ بيرون‌ مي‌رفتم‌ ، گفتم‌: «مي‌رم‌ يه‌ چيزي‌ بپوشم‌ .فكر كنم‌الان‌ كنار آب‌ خيلي‌ سرد باشه‌ .»
از ويلا بيرون‌ آمدم‌ .هوا حسابي‌ سرد شده‌ بود .لحظه‌اي‌ به‌ آسمان‌تاريك‌ نگاه‌ كردم‌ .احساس‌ كردم‌ تمام‌ آسمان‌ را همان‌ ابرهاي‌ سياه‌پوشانده‌ .جلو ويلاي‌ خودمان‌ كه‌ رسيدم‌ ، چشمم‌ به‌ چراغ‌ ايوان‌ افتادكه‌ روشن‌ گذاشته‌ بوديمش‌ .رفتم‌ تو .چراغ‌ هال‌ هم‌ روشن‌ بود .توي‌اتاق‌ پيراهن‌ چهارخانه‌ پشمي‌ام‌ را تن‌ كردم‌ ، رويش‌ هم‌ كاپشن‌پوشيدم‌ .وقتي‌ برگشتم‌ توي‌ ويلاي‌ بغل‌ ، ديدم‌ همه‌ ايستاده‌اند جلودر ايوان‌ ، ادوين‌ و ماريت‌ و سودابه‌ .بلند گفتم‌: «من‌ آماده‌م‌ .»
كسي‌ چيزي‌ نگفت‌ .انگار كه‌ نشنيده‌اند .داشتند حرف‌ مي‌زدند .از پله‌ها بالا رفتم‌ .گفتم‌: «بريم‌ .»
هر سه‌شان‌ برگشتند طرف‌ من‌ .ماريت‌ گفت‌: «سودابه‌ سرش‌ درد گرفته‌ .»
گفتم‌: «چي‌ شده‌؟»
نگاهم‌ به‌ سودابه‌ بود .گفت‌: «يه‌كم‌ سرم‌ درد گرفته.»
«مي‌خواي‌ برم‌ يه‌ قرص‌ واسه‌ت‌ بيارم‌؟»
«نه‌ ، فكر نكنم‌ بتونم‌ راه‌ بيام‌ .سرم‌ حسابي‌ منگ‌ شده‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «اين‌ هم‌ از پياده‌روي‌ امشب‌ .»
سودابه‌ گفت‌: «شماها برين‌ .جدي‌ مي‌گم‌ .» رو كرد به‌ من‌ . «تو هم‌برو .نمي‌خوام‌ پياده‌روي‌تونو به‌خاطر من‌ به‌ هم‌ بزنين‌ .»
حرفي‌ نزدم‌ .
گفت‌: «شماها برين‌ .گفتم‌ كه‌ .من‌ برمي‌گردم‌ خونه‌ .»
ماريت‌ گفت‌: «ما هم‌ نمي‌ريم‌ ، سودابه‌ .اصلا راست‌شو بخواي‌ ،هوا خيلي‌ سرد شده‌ .خيلي‌ سردتر از ديشبه‌ .كنار آب‌ يخ‌ مي‌زنيم‌ .»
ادوين‌ گفت‌: «پس‌ بياين‌ بريم‌ تو .چرا اينجا وايسادين‌؟»
سودابه‌ گفت‌: «من‌ مي‌رم‌ خونه‌ .بايد دراز بكشم‌.»
بعد بلافاصله‌ از ماريت‌ و ادوين‌ تشكر كرد .گفت‌ به‌خاطر همه‌چيزممنون‌ است‌ .گفت‌ هيچوقت‌ اين‌ شب‌ را فراموش‌ نمي‌كند .من‌ هم‌تشكر كردم‌ .بعد همان‌جا ، جلو در ، از هم‌ خداحافظي‌ كرديم‌ وبرگشتيم‌ توي‌ ويلاي‌مان‌ .
سودابه‌ يكراست‌ رفت‌ توي‌ اتاق‌ كنار پاسيو كه‌ لباس‌ عوض‌ كند .من‌ نشستم‌ روي‌ مبل‌ جلو تلويزيون‌ .پاهايم‌ را دراز كردم‌ روي‌ ميز .حسابي‌ خسته‌ بودم‌ .خوشحال‌ بودم‌ از اينكه‌ قرار پياده‌روي‌مان‌ به‌ هم‌خورده‌ بود ، وگرنه‌ معلوم‌ نبود ، با آن‌ همه‌ خستگي‌ ، چطور خوابم‌مي‌برد .كمي‌ بعد چشمم‌ به‌ سودابه‌ افتاد كه‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد .لباس‌خواب‌ سفيدرنگش‌ را به‌ تن‌ داشت‌ كه‌ پر بود از گل‌هاي‌ كوچك‌صورتي‌رنگ‌ .موهاي‌ سياهش‌ را باز كرده‌ بود ريخته‌ بود پشتش‌ .گفتم‌: «مي‌خواي‌ يه‌ قرص‌ بخوري‌؟»
«فقط دلم‌ مي‌خواد بخوابم‌ .»
رفت‌ توي‌ اتاق‌خواب‌ .بلند شدم‌ رفتم‌ جلو كمد و لباس‌هايم‌ راعوض‌ كردم‌ .
چند دقيقه‌ بعد هر دو توي‌ تاريكي‌ ، كنار هم‌ ، دراز كشيده‌ بوديم‌ .من‌ داشتم‌ به‌ صداي‌ نفس‌هايش‌ گوش‌ مي‌دادم‌ ، گاهي‌ هم‌ احساس‌مي‌كردم‌ از دور صداي‌ موج‌ها را مي‌شنوم‌ .غلت‌ زدم‌ آن‌ سوي‌ تخت‌ .دست‌هايم‌ را فرو كردم‌ زير بالش‌ و گوش‌ چپم‌ را روي‌ بالش‌ فشار دادم‌.درست‌ لحظه‌اي‌ كه‌ داشت‌ خوابم‌ مي‌برد ، احساس‌ كردم‌ صدايي‌شنيده‌ام‌ .سرم‌ را بلند كردم‌ .بعد باز پلك‌هايم‌ را بستم‌ .كمي‌ بعدشنيدم‌ سودابه‌ صدايم‌ مي‌كند .گفتم‌: «چي‌يه‌؟»
«خوابي‌؟»
گفتم‌: «نه‌ .»
برنگشتم‌ .گفت‌: «الان‌ بايد كنار آب‌ باشيم‌ .به‌خاطر من‌ نشد بريم‌.»
چيزي‌ نگفتم‌ .
«طفلكي‌ ادوين‌ و ماريت‌ ، خيلي‌ دل‌شون‌ مي‌خواست‌ برن‌ توساحل‌ .»
«اگه‌ مي‌خواستن‌ برن‌ ، رفته‌ بودن‌ .» باز گوش‌ چپم‌ را فشار دادم‌روي‌ بالش‌ .گفتم‌: «از كجا معلوم‌ ، شايد هم‌ الان‌ اونجا باشن.»
دستم‌ از تخت‌ پايين‌ افتاده‌ بود .انگشتم‌ را كشيدم‌ روي‌ موكت‌ .بعد چشم‌هايم‌ را بستم‌ .داشتم‌ سعي‌ مي‌كردم‌ تمام‌ عضلات‌ بدنم‌ راشل‌ كنم‌ كه‌ دوباره‌ شنيدم‌ صدايم‌ مي‌كند .چيزي‌ نگفتم‌ .مي‌دانست‌بيدارم‌ .بعد احساس‌ كردم‌ غلت‌ زد به‌ طرفم‌ .آهسته‌ گفت‌: «مي‌دوني‌ياد چي‌ افتادم‌؟»
گفتم‌: «ياد چي‌؟»
«ياد قبل‌ از ازدواج‌مون‌ ، همون‌ روزهايي‌ كه‌ بابا قدغن‌ كرده‌ بودبياي‌ در خونه‌ .»
نفس‌هايش‌ را پشت‌ گردنم‌ حس‌ مي‌كردم‌ .گفت‌: «يادته‌؟»
سرم‌ را روي‌ بالش‌ تكان‌ دادم‌ .دوباره‌ گفت‌: «واقعا يادت‌ مي‌آد؟»
گفتم‌: «آره‌ ، همه‌ش‌ يادمه‌ .»
باز احساس‌ كردم‌ غلت‌ زد .گفت‌: «نمي‌ذاشت‌ من‌ از تو خونه‌ بيام ‌بيرون‌ .چه‌ يه‌ هفته‌اي‌ بهم‌ گذشت! يادته‌ به‌ آب‌ و آتيش‌ مي‌زديم‌همديگه‌ رو ببينيم‌؟»
گفتم‌: «آره‌ .»
دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ شانه‌ام‌ .گفت‌: «هيچوقت‌ اون‌ لحظه‌اي‌ روكه‌ بعد از يه‌ هفته‌ همديگه‌ رو ديديم‌ ، يادم‌ نمي‌ره‌ .»
حرفي‌ نزدم‌ .
«واقعا يادت‌ هست‌؟»
دوباره‌ سرم‌ را تكان‌ دادم‌ .گفت‌: «چشمم‌ كه‌ بهت‌ افتاد ، شروع‌كردم‌ به‌ دويدن‌ .كم‌ مونده‌ بود كنار كيوسك‌ ، جلو مردم‌ ، همديگه‌ روبغل‌ كنيم‌ .»
داشتم‌ به‌ آن‌ لحظه‌ فكر مي‌كردم‌ .به‌ آن‌ لحظه‌ كه‌ يكدفعه‌ از لابه‌لاي‌جمعيت‌ پيدا شد و شروع‌ كرد به‌ دويدن‌ .همه‌اش‌ داشت‌ درست‌ مثل ‌يك‌ فيلم‌ از جلو چشمم‌ مي‌گذشت‌ .بعد باز صداي‌ نفس‌هايش‌ راشنيدم‌ .فكر كردم‌ خوابش‌ برده‌ .پلك‌هايم‌ را بستم‌ .داشتم‌ با تمام‌وجود سعي‌ مي‌كردم‌ بخوابم‌ كه‌ دوباره‌ نفس‌هايش‌ را پشت‌ گردنم‌حس‌ كردم‌ .حالا صداي‌ موج‌ها هم‌ بيشتر شده‌ بود .چند لحظه‌ بعدباز آهسته‌ صدايم‌ زد .گفت‌: «خوابت‌ نمي‌بره‌؟»
گفتم‌: «نه‌ .»
«مي‌دوني‌ دارم‌ به‌ چي‌ فكر مي‌كنم‌؟»
«به‌ چي‌؟»
«دارم‌ فكر مي‌كنم‌ اونها هم‌ درست‌ همين‌جا مي‌خوابيدن‌ .روهمين‌ تخت‌ كه‌ الان‌ ما خوابيده‌يم‌ .»
گفتم‌: «كي‌؟»
«همون‌ زن‌ و شوهره‌ ، همون‌ها كه‌ جاي‌ ما بودن‌ .»
دستم‌ را آوردم‌ بالا و كردم‌ زير بالش‌ .گفت‌: «دارم‌ تو ذهنم‌ مجسم‌مي‌كنم‌ همين‌جا كنار هم‌ دراز كشيده‌ن‌ .فكرشو بكن‌ ، آدم‌ يه‌جوري‌مي‌شه‌ ، نه‌؟»
گفتم‌: «تو رو خدا ، بخواب‌ ، سودابه‌ .من‌ خيلي‌ خسته‌م‌ .»
چيزي‌ نگفت‌ .چند لحظه‌ بعد غلت‌ زد به‌ آن‌ سوي‌ تخت‌ .حدس‌زدم‌ به‌ پشت‌ خوابيده‌ .حدس‌ زدم‌ زل‌ زده‌ به‌ تاريكي‌ .صداي‌نفس‌هاي‌ منظمش‌ را مي‌شنيدم‌ .درست‌ لحظه‌اي‌ كه‌ مطمئن‌ بودم‌خوابش‌ برده‌ ، آهسته‌ گفت‌: «بيداري‌؟»
گفتم‌: «آره‌ .»
«مي‌دوني‌ دلم‌ مي‌خواد چه‌كار كنيم‌؟»
منتظر نشد حرفي‌ بزنم‌ .گفت‌: «دلم‌ مي‌خواست‌ مي‌شد همين‌الان‌برگرديم‌ تهران‌ .همين‌الان‌ پامي‌شديم‌ ساك‌هامونو جمع‌ مي‌كرديم‌برمي‌گشتيم‌ تهران‌ .»
گفتم‌: «صبح‌ زود برمي‌گرديم‌ .»
حرفي‌ نزد .ديگر فقط صداي‌ نفس‌هايش‌ را مي‌شنيدم‌ و صداي‌ بلند موج‌ها را كه‌ انگار تا پشت‌ پنجره‌ مي‌آمدند. 

۰۲:۰۱ - نظرات(۵)

نظرات خوانندگان
رضا @ w ۱۳۸۴/۰۸/۰۱ ۱۱:۲۸ لينک

داستان جالبي بود. خيلي آدم را دنبال خودش مي كشد. منتظر داستانهاي ديگرتان هستيم.

جليلوند @ w ۱۳۸۴/۰۸/۰۱ ۲۱:۰۶ لينک

خيلی قشنگ بود. ممنون از داستان جناب گلشيری. سلام مرا به ايشان برسانيد. ر. جليلوند

shohre. w. @ w ۱۳۸۴/۰۸/۰۸ ۱۳:۰۶ لينک

آقای گلشيری. مثل هميشه. جالب بود. به خصوص خانه آن ارمنی ها.

ياشار @ w ۱۳۸۴/۰۸/۱۱ ۱۲:۴۹ لينک

آقاي عابدي نمره تان بيست. باز هم از داستانها بگذاريد. ياشار مرديها

نوبخت @ w ۱۳۸۴/۰۸/۱۶ ۱۲:۴۴ لينک

با حال بود. خيلي حال كردم. دم نويسنده ش گرم.

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۴۱۵
  • ديروز: ۵۱۶
  • اين ماه: ۱۰۶۳۵
  • از ابتدا: ۹۳۲۶۵۳

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan