شبح پو
بازخوانی زندگی و مرگ ادگار آلن پو
گردآوری و ترجمه سپیده جدیری
زماني كه ادگار آلن پو را در جوي آب خياباني در ايالت بالتيمور آمريكا پيدا كردند كه به حال اغما فرو رفته بود، هيچ كس نتوانست بفهمد چه بر سرش آمده است چرا كه در چهار روزي كه با مرگ دست و پنجه نرم ميكرد، تنها از شبحي روي ديوار و توهمات ديگري سخن ميگفت. حال چگونه ميشود از راز توهمات اين نويسنده داستانهاي خيال و وهم پرده برداشت؟
پو در مقاله معروف خود، «فلسفه سرودن» نوشته است در شعرهايش بيش از هر مضمون ديگري به مضمون اندوهناك از دست دادن زني زيبا پرداخته است. اين در حالي است كه در آن دوران آثار ادبي بي شماري درباره عشق نوشته ميشد اما پو بسيار بيشتر از هم نسلهايش در سرودن شعر به موضوعات عاشقانه توجه داشته است. تفاوت شخصيتهاي زن در اشعار پو با چنين شخصيتهايي در اشعار تغزلي آن دوران در اين است كه زنهاي آثار او غالبا از بنيه ضعيفي برخوردارند و اين ميتواند به عدم امنيتي برگردد كه پو با رفتن محبوبترين زنان زندگياش به كام مرگ، در روح تنهاي خود احساس ميكرده است.
شارل بودلر، شاعر برجسته و مشهورترين مترجم و مفسر فرانسوي آثار ادگار آلن پو ميگويد: «زنهاي پو جملگي درخشان و بيمارند، از بيماريهاي عجيب ميميرند، با صدايي كه به موسيقي ميماند حرف ميزنند...» (1)
چه در زندگي و چه در آثار پو، عشق و مرگ به شكلي لاينفك در هم تنيده شده و هر دو به عنوان هدف غايي، ذهن او را به سمت مضمونهاي دهشتناك در نوشتن سوق داده است. اين تا آنجا پيش رفته است كه برخي او را تنها يك فروشنده داستانهاي ترسناك ميدانند كه الگوي آنها را هم از داستانهاي آلماني عصر خود وام گرفته است. اما خود پو در پيشگفتار «داستانهاي گروتسك و عربسك» ميگويد: «اگر در بسياري از آثار من، وحشت فرض (تز) قرار گرفته به اين دليل است كه به اعتقاد من، وحشت نه از آلمان كه از روح نشأت گرفته است و من اين وحشت را تنها از منابع مشروع آن استنتاج كردهام و بر نتايج مشروعش اصرار ورزيدهام.» (2)
بدين ترتيب، دلبستگيهاي پو است كه منشا وحشت روح، به ويژه براي خود او ميشود.
وحشت در آثار ادگار آلن پو
ادگار آلن پو در نوشتن داستانهايش براي «وحشت» اهميت زيادي قايل بود و محتواي داستانهايش و حتي بسياري از شعرهايش را هم هيجانات و التهابات دروني و دلهرهها و اضطرابهاي ناشناخته شكل ميداد.
در عين حال، آثار پو از زندگي روزمره مردم عادي بسيار دور بود و چندان ارتباطي با زندگي واقعي نداشت.
در دايره المعارف «كاسل» درباره اين آثار آمده است: «تمام آثار ادگار آلن پو، از نظر فني قدرتمند و هنرمندانه نوشته شدهاند اما به طور كلي فاقد هر گونه ارتباط و پيوستگي با زندگي واقعي هستند. واقعيتشان يا حتي واقعيت ساختگي شان هنرمندانه است.»
با اين حال پو توانسته است با ريزه كاريها و مواد و مصالح واقعي، جلوهاي قابل قبول به آثارش ببخشد و آنها را باورپذير كند.
او در آثار وهمناك خود، تخيلات هولناكش را به تصوير كشيده است و وقايع شگفتي را خلق كرده كه ضمير ناخودآگاهش از ترس سركوب شدن، به ناگزير آنها را پنهان نگاه ميداشته است.
راجر اسلينو درباره اين توهمات ميگويد: «قصههاي خيالي آلن پو كه بنا به ماهيتشان بايد كاملا غيرشخصي باشند، در واقع در اعماق وجود او ريشه دواندهاند. هر يك از اين قصهها پوششي است بر دهانه غاري كه در اعماق تاريكش موجوداتي هيولايي - افكار خورهاي و ترسهاي بيمارگونه نويسنده - ميخزند. يا تصوير ديگري بدهيم، هر قصه نوشته تازهاي بر نوشته كهن پاك شدهاي است كه بايد سعي كنيم در زير متني كه خواناست، دستنوشته كاملا پاك شدهاي را كه متن تازه پنهان ميدارد، بخوانيم، متن پاك شدهاي كه اگر موفق به خواندنش شويم همه چيز را روشن خواهد كرد. خود آلن پو زماني گفته است: اين فرض كه كتاب نويسنده چيزي است جدا از خويشتن او به نظر من فرضي كژبنياد است.» (3)
در عين حال، شخصيتهاي آثار ادگار آلن پو، شخصيتهاي تنها و زجركشيدهاي هستند و اغلب از بيماريهاي موروثي رنج ميبرند.
زن در زندگي و آثار ادگار آلن پو
ادگار پو روز 19 ژانويه 1809 در بوستون به دنيا آمد. پدر و مادرش از بازيگران فقير تئاتر بودند و پدر كه در تئاتر هميشه نقشهاي كم اهميت تري را نسبت به مادر بر عهده ميگرفت، سرانجام به الكل پناه آورد و خيلي زود درگذشت.
از آن به بعد مادر پو به تنهايي بار مسئوليت و نگهداري سه فرزند خردسالش را به دوش كشيد و اين در حالي بود كه درآمد بازيگري به سختي ميتوانست نياز فرزندان او را برآورده سازد. اتفاق بدتري هم پيش آمد: مادر به بيماري سل مبتلا شد و چهره رنگ پريده و سرفههايش براي هميشه در ذهن ادگار نقش بست.
بدين ترتيب، ادگار به طور غير رسمي توسط جان آلن و همسرش كه ساكن ريچموند ويرجينيا بودند به فرزندي پذيرفته شد و از آن به بعد نام او به «ادگار آلن پو» تغيير پيدا كرد.
مادرخوانده ادگار هم زني نحيف، بيمار و با ادگار كوچك، مهربان بود و خود او هم در كودكي يتيم و به فرزندي پذيرفته شده بود. در سال 1815، آلنها به انگلستان عزيمت كردند و پوي كوچك را در مدرسه اي درStoke-Newington ثبت نام كردند. آنها در سال 1820 به آمريكا برگشتند و پو به مدرسه اي خصوصي در ريچموند فرستاده شد تا براي ورود به دانشكده آمادگي پيدا كند.
هرچند كه خانم آلن براي ادگار كوچك در حكم يك قهرمان بود، از آنجا كه او ديگر بيشتر وقت خود را در مدرسه سپري ميكرد، به ندرت پيش ميآمد كه ميان آن دو ديداري صورت بگيرد. اين بود كه راب استانرد، دوست هم كلاسي ادگار كه نبوغ او را بسيار ميستود، او را به مادر خود معرفي كرد.
بنابراين هيچ جاي تعجب نيست كه وقتي ملاقات با خانم آلن براي پوي جوان ميسر نباشد، به جستجوي مادر جديدي بشتابد و اين مادر جديد هم كسي جز خانم استانرد نبود. تازه اين خانم استانرد به نوعي هم به مادر اصلي ادگار و هم به خانم آلن شباهت داشت; وجه تشابهش هم اين بود كه بيمار بود.
تشابه مرگ خانم استانرد كه یک سال بعد از آشنايي با پو در اثر بيماري روحي درگذشت با آن چه براي «مادلين» در داستان «پاييز خانه راهنما» نوشته پو پيش ميآيد، انكار ناپذير است. خود پو نيز در جايي گفته است كه خانم استانرد الهام بخش شعر جاودانه او، «به هلن» بوده است:
شكوه تو، «هلن»، براي من شد
تداعي درختهاي «نايشن»،
كه عطر آن چو رود، گشته جاري
به بوميتنت، چو ساحل شن.
گذشته ام ز ياس، همچو گرداب
به یمن عطر مو و ماه رويت،
درخششي، چنان كه داشت «يونان»
و با شكوه، همچو «روم»، كويت.
به چشم من، ميان روزن نور
تو ايستادهاي چنان كه تنديس!
چراغ، چون عقيق خون به دستت،
چو بال و پر شكسته روح قديس! (4)
ادگار آلن پو در 17 سالگي در دانشگاه ويرجينيا ثبت نام كرد اما درست بعد از يك سال يعني در سال 1826 به خاطر بدهيهايي كه بالا آورده بود، از دانشگاه اخراجش كردند.
درباره دوران دانشجويي پو شايعه اي هم بر سر زبانها افتاده است كه باز مشخص نيست خود او آن را از تخيلاتش خلق كرده یا واقعا اتفاق افتاده است. به هر حال، شايعه اين است: ادگار جوان در دوران دانشجويي دلباخته الميرا رويستر شده بود. البته خود الميرا هم در جايي از ادگار به عنوان نامزد خود ياد كرده است; پسري كم حرف، خوش قيافه و بسيار دست و دل باز. الميرا گفته است زماني كه ادگار در دانشگاه به سر ميبرده، پدرش نامههاي او را مخفي ميكرده، به طوري كه الميرا تا مدتها از وجود آنها بي اطلاع بوده و به همين دليل هم با مرد ديگري ازدواج كرده است.
بدين ترتيب، شكاف عميقي كه به خاطر مرگ مادر در زندگي پو ايجاد شده بود، هيچ گاه پر نشد.
او بعد از اخراج از دانشگاه به بوستون رفت و به ارتش پيوست. در آن دوران بود كه نخستين مجموعه شعر خود «تيمور لنگ» (1827) را به چاپ رساند. بعد، در سال 1829، از ارتش هم اخراجش كردند و با اين حال، مجموعه شعر دومش در همين سال به چاپ رسيد. كمي بعد، در آزمون ورودي مدرسه نظام «وست پوينت» پذيرفته شد، اما پس از چند ماه در آنجا هم نام او را خط زدند.
تراژدي زندگي پو با مرگ خانم آلن به خاطر بيماري سل ادامه پيدا كرد. آقاي آلن نيز مجددا ازدواج كرد و اين بار وارثي جديد به جمع آلنها پيوست كه ثمره اين ازدواج بود. پدرخوانده پو هم پيش از مرگش در سال 1834 تمام ارثيه خود را به نام وارث جديدش ثبت كرد و بدين ترتيب، تمام اميدهاي پو براي رسيدن به ثروتي هنگفت نقش بر آب شد.
بنابراين، پو آلنها را براي هميشه ترك كرد و به نيويورك رفت اما شرايط بد مالياش سبب شد كه زندگي با عمه مهربانش در بالتيمور را برگزيند. شوهر اين عمه مهربان هم مرده بود و تنها يك ملك رهني و يك خانوار را براي او باقي گذاشته بود. بدين ترتيب، پو كه به جمع آنها اضافه شده بود، براي آن كه سربار عمه نباشد، به داستان نويسي و فروش داستانهايش در ازاء مبلغي ناچيز به مجلات روي آورد و جايزه داستان كوتاهBaltimor Saturday Visitor را هم به خاطر داستان «دست نوشتهاي در بطري» از آن خود كرد. اين موقعیتی شغلي را نيز در مجلهSouthern Literary Messenger در ريچموند برايش به ارمغان آورد.
پو در سال 1836 با دختر عمه 14 ساله اش ازدواج كرد و در سال 1837، در حالي كه مجلهMessenger با داستانها و شعرهاي او به شهرتي ملي دست يافته بود، خسته از روزمرگي، كار در آن مجله را رها كرد و همراه با خانوادهاش به نيويورك رفت. پوها در سال 1838 به فيلادلفيا نقل مكان كردند و در آنجا بود كه باز «زن - مرگي» چون طلسمي گريز ناپذير در زندگي پو ظاهر شد: همسر جوان او به بيماري لاعلاجي مبتلا شد و چند سال بعد در اثر آن درگذشت.
در سال 1840، داستانهاي «گروتسك» و «عربسك» از ادگار آلن پو در دو مجلد به چاپ رسيد اما او در همان سال شغل خود را در مجلههايBurton's Gentleman's و Graham از دست داد، حال آن كه هر دو مجله تحت سردبيري پو دامنه فعاليتشان را به طور چشمگيري گسترش داده بودند.
در سال 1844، آلن پو و خانوادهاش دوباره زندگي در نيويورك را برگزيدند. چاپ كتاب برجسته «كلاغ» در سال 1845، شهرت زيادي را در سراسر آمريكا و حتي خارج از آن براي پو به ارمغان آورد و چاپ مجموعه اي جديد از داستانهايش هم به اين شهرت افزود.
همسر جوان او سرانجام در سال 1847 درگذشت و تا دو سال بعد از مرگ او تمام آن چه اين نويسنده منتشر كرد، تنها چهار شعر غم انگيز بود: «آنابل لي»، «براي آني»، «اولالوم» و «سرزمين زر».
درست سه سال بعد از مرگ همسرش، يك روز صبح، او را مست لایعقل و در حالي كه هذيان ميگفت در جوي آبي پيدا كردند و اين ماجرا به مرگ او در صبح يكشنبه 7 اكتبر 1849 در بيمارستان منجر شد.
بخش پاياني شعر بلند «اولالوم»
... جاده ما را برد تا يك در
درب يك آرامگاه دور
گفتم او را: «خواهر شيرين!
كيست نامش بر در اين گور؟»
گفت: «اولالوم - اولالوم -
آه، اين آرامگاه اوست!
گور آن گم گشته اولالوم
آه، سرداب سياه اوست!»
قلب من آنگه چو برگي خشك
رنگ خاكستر شد و لرزيد،
من گريستم كه: «آن شب بود
يك شب اكتبر، بي ترديد
سال پيش، آن شب جانكاه
آن شب شبتر ز هر شب، آه!
كز همين جاده گذر كردم
كوله بار بيم بر دوشم
راز اينجا آمدن هم بود
وعدههاي ديو در گوشم
آن شب شبتر ز هر شب، آه!
ميشناسم اينك اينجا را
ساحل درياچه «آوبر»-
مه گرفته در ميان «وير»-
سردي درياچه اي در عمق،
جنگل ديوان، مكان «وير».» (5)
اسرار مرگ ادگار آلن پو
حالا بيش از يك قرن و نيم بعد از مرگ اسرارآميز ادگار آلن پو، اسرار اين مرگ دستمايه نوشتن رماني شده است كه نويسنده آن سعي دارد به هر شكل ممكن از راز اين مرگ پرده بردارد.
«شبح پو»، رمان جديد ماتئو پيرل، رمان نويس 30 ساله آمريكايي در واقع چيزي نيست جز در هم آميختن تحقيقات پژوهشگران و تخيلات پيرل درباره اسرار مرگ ناگهاني ادگار آلن پو.
خود پيرل درباره مرگ پو ميگويد: «ما اين واقعيت را ميدانيم كه برنامه پو در آن تاريخ اين بوده كه از ريچموند به فيلادلفيا برود، چرا كه مارگارت سنت لئون لود، زن ثروتمندي كه در فيلادلفيا زندگي ميكرده، در مقابل ويرايش مجموعه شعرش به پو صد دلار پيشنهاد داده بود. شايد 100 دلار از نظر ما مبلغ ناچيزي باشد اما فراموش نكنيم كه پو در تمام عمر خود درآمدي بيش از چندصد دلار به دست نياورده بود. بنابراين پيشنهاد آن زن ثروتمند براي پو در حكم گنج وسوسه انگيزي بوده و براي همين هم آن را پذيرفته بود.»
به گفته پيرل، سفر پو به فيلادلفيا در عين حال ميتوانست در حكم بازگشت به شهري باشد كه شش سال از عمر خود يعني سالهاي 1838 تا 1844 را در آن سپري كرده بود.
درست يك هفته بعد از اين كه پو، ريچموند را به قصد فيلادلفيا ترك كرد، او را در جوي آبي در بالتيمور پيدا كردند. در اين يك هفته پو چه ميكرده است؟ مسلما اتفاقي كه در اين يك هفته روي داده منجر به مرگ او شده است اما متاسفانه درباره اين هفت روز اسرارآميز هيچ اطلاعي در دست نيست.
پيرل درباره تحقيقاتش در اين باره ميگويد: «طبق تحقيقات من، پو در بالتيمور در لباسي ظاهر شده كه اصلا اندازهاش نبوده است و در عين حال بسيار هم ژنده و پاره پاره بوده است.»
بعد از آن كه پو را به بيمارستان انتقال دادند، تا ساعتها در فريادهاي خود نام «رينولدز» را تكرار كرد و بعد درگذشت.
چرا پو به فيلادلفيا نرفت و از بالتيمور سر درآورد؟ چرا در لباس شخص ديگري ظاهر شده بود؟ چرا مدام فرياد ميزد: رينولدز؟!
اين سئوالات بي جواب انگيزه خلق رمان «شبح پو» بوده است.
منابع:
۱- شناخت ادگار آلن پو - ترجمه ی ربيعا اسکينی- نشر دشتستان
2- Arthur Voss: The American Short Stories, Oklahoma, 1973, P. 49
3- راجر اسلینو: ادگار آلن پو - ترجمه خشایار دیهیمی – نسل قلم 1373
4- کلاغ – گزیده اشعار ادگار آلن پو – ترجمه سپیده جدیری – نشر ماه ریز
5- کلاغ – گزیده اشعار ادگار آلن پو – ترجمه سپیده جدیری – نشر ماه ریز
۰۲:۱۰ - نظرات(۱)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| یاشا راعی @ w | ۱۳۸۵/۰۷/۰۶ ۱۹:۰۶ لينک | ||||||||||
|
آلن پو را همیشه دوست داشتم. مقاله خوبی بود. |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.kazemia.persianblog.ir
- www.google.com
- tourjan.com
- natoor.com
- search.yahoo.com
- utism.blogfa.com
- www.google.com
- www.google.com
- امروز: ۴۵۶
- ديروز: ۵۱۶
- اين ماه: ۱۰۶۷۶
- از ابتدا: ۹۳۲۶۹۴
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
