۲۱ آبان ۱۳۸۴

زمانی برای آموختن


داستان کوتاه
نوشته سينکلر لوئيس
ترجمه کاظم رهبر

زمانی که "کنوت آگزلبورد" جوان بود، دوست داشت که زبان های زيادی را ياد بگيرد تا بتواند راجع به زندگی بشر همه چيز را بداند. او می خواست با خواندن آثار بزرگ دانا شود. وقتی از اروپا به داکوتای شمالی آمد، روزها در يک کارخانه کار می کرد و شب ها کتاب می خواند. بعد با "لنا وسه ليوس" آشنا شد و با او ازدواج کرد. بعد از آن زمينی داشت که بايد قسطش را می داد و بچه هايي که بايد غذايشان را تهيه می کرد. سال های زيادی آگزلبورد ديگر وقتی برای مطالعه نداشت. ولی سرانجام زمينی داشت که ديگر بابتش بدهکار نبود. مزرعه ای داشت که محصول خوب و حيوانات بسيار داشت. اما شصت و سه سالش شده بود. همسرش مرده بود. پسرانش بزرگ شده و رفته بودند. او کارهايش را انجام داده بود. حالا بی نياز بود و تنها دختر و دامادش از او خواستند که با آنها زندگی کند. ولی او نپذيرفت و گفت: «شما بايد مستقل باشيد. اما اگر می خواهيد روی زمين من کار کنيد، سالی چهارصد دلار بابت استفاده از آن به من بدهيد. من با شما زندگی نخواهم کرد. اما از بالای تپه شما را نگاه خواهم کرد».
کنوت برای خودش بر روی تپه خانه ای ساخت. غذا و جای خوابش را خودش آماده می کرد. کتاب های زيادی را از کتابخانه عمومی گرفت و خواند. او احساس می کرد که هيچ گاه در زندگيش اين قدر آزاد نبوده است.
در ابتدا او نمی توانست از عادت های گذشته اش دست بکشد. هر روز پنج صبح از خواب بيدار می شد. خانه کوچکش را تميز می کرد. ناهارش را دقيقا ظهر می خورد و غروب به رختخواب می رفت. ولی کم کم متوجه شد که کارهايش را هر زمان که دوست دارد می تواند انجام بدهد و يا حتی هيچ کدام از آنها را انجام ندهد. پس خودش را از عادت های کهنه خلاص کرد. اغلب تا هفت و هشت صبح در رختخواب می ماند. تميز کردن خانه و شستن ظرف ها را بعد از خوردن غذا کنار گذاشت و بالاخره آخرين قدم برای گريز از گذشته و ورود به زندگی جديد آزاد، آغاز پياده روی های طولانی شبانه بود. در طول زندگيش، تمام روز و شب را به سختی کار کرده بود. اما حالا می توانست تا پايان شب راه برود. او عجايب شب را کشف کرد. به دشت های گسترده در زير نور ماه نگاه می کرد. در هنگام وزيدن باد به صدای علف ها و درخت ها گوش می داد. گاهی بر روی تپه ای طاقباز می خوابيد و با لذت به آسمان خيره می شد. در همين زمان بود که مردم شهر گمان کردند که کنوت آگزلبورد پير در حال از دست دادن عقلش است. او از پرسش ها و نگاه های مردم راجع به کارهايي که انجام می داد، فهميد که آنها در چه فکری هستند.
کنوت از فکر و خيال ها و رفتار آنها عصبانی می شد. به همين دليل به نسبت گذشته زمان کمتری را با مردم می گذراند و بيشتر کتاب می خواند. در ميان کتاب هايي که از کتابخانه می گرفت، يک رمان جديد بود. قهرمان رمان دانشجوی جوانی در دانشگاه "يل" بود. او افتخارات تحصيلی و ورزشی بسياری کسب کرد و زندگی اجتماعی جالب و فوق العاده ای داشت.
بعد از تمام شدن اين رمان، در ساعت سه بعد از نيمه شب، در شصت و چهارمين سال زندگيش، کنوت آگزلبورد تصميم گرفت که به دانشگاه برود. در تمام زندگيش او عاشق آموختن بود. حالا که فرصت داشت، چرا به دانشگاه نرود؟
برای گذراندن امتحانات ورودی، هر روز ساعت ها درس خواند. ولی درس لاتين و رياضيات خيلی برايش سخت بود. بالاخره به اين نتيجه رسيد که آمادگی امتحان دادن را دارد. لباس های نو خريد و سوار بر قطاری شد که به شرق، به "نيوهون" و دانشگاه "يل" می رفت. نمره بالايي در امتحانات ورودی به دست نياورد. اما در دانشگاه پذيرفته شد. در خوابگاه با "ری گری بل" که معلم بود، هم اتاق شد. برای گری بل مهم ترين چيز مدرک بود که به وسيله آن بتواند حقوق بيشتری بگيرد. او برای پرداخت مخارج دانشگاه هم به طور نيمه وقت در سالن تفريحات دانشگاه کار می کرد. علاقه ای به صحبت درباره انديشه های بزرگ و يا گوش دادن به موسيقی خوب نداشت. اين امر باعث شگفتی کنوت آگزلبورد بود. چون او فکر می کرد که دانشجو آموختن است. دو هفته نگذشته بود که کنوت احساس کرد که اشتباه کرده است. او نبايد در سن شصت و چهار سالگی به دانشگاه می آمد. دانشجويان به او می خنديدند. کنوت با موهای سفيدش در کلاسي می نشست که استاد آن از پسرهای خودش جوان تر بود. بدتر از آن خنده دانشجويان به هدف هايش بود. بر خلاف او دانشجويان علاقه ای به آموختن نداشتند. آنها فقط برای پيدا کردن کار و شغل و درآمد به دانشگاه آمده بودند. در حالی که او می خواست بداند که مردم چگونه زندگی و چگونه فکر کرده اند. کنوت می خواست بداند که هدف از زندگی چيست.
او جست و جو کرد. اما از ميان دانشجويان نتوانست دوستی جوان يا پير پيدا کند. هيچ کس در علايقی که او داشت شريک نبود. دانشگاه از چشمش افتاد. ساختمان ها ديگر برايش شبيه معابدی برای آموزش نبودند. آنها به راهروهای معمولی تبديل شدند که پر از جوانانی بودند که در کنار پنجره ها ايستاده و به او که می گذشت، می خنديدند. کنوت دلش برای خانه کوچکش در داکوتای جنوبی تنگ شد.
يک روز، بعد از يک ماه که از دانشگاه آمدنش می گذشت، به بالای "صخره شرقی" رفت. از آنجا می توانست اقيانوس "آتلانتيک" را تماشا کند.
ناگهان متوجه شد که در نوک صخره يکی از دانشجويان نشسته است. اسم آن جوان را نمی دانست. او "گيلبر واش بورن" بود. کنوت شنيده بود که او پسر يک سرمايه دار است. در پاريس زندگی کرده و الان بهترين اتاق خوابگاه را داشت. او با ديدن آگزلبورد با لبخند به طرفش آمد و گفت: «منظره فوق العاده ای است». آگزلبورد تاييد کرد. گيل گفت: «آگزلبورد، من به تو فکر می کردم. من و تو با بقيه فرق می کنيم. آنها خيال می کنند که ما احمقيم. به نظرم من و تو بايد با هم دوست بشويم».
گيل از جيبش کتاب کوچکی درآورد. کنوت قبلا چنين کتابی را نديده بود. به زبان غريبی نوشته شده بود و جلد چرمی زيبايی داشت.
گيل پرسيد: «نمی دانم آيا دوست داری به شعرهای "موسه" نگاه کنی؟»
کتاب آن قدر ظريف و زيبا بود که کشاورز از دست گرفتن آن ترسيد.
کنوت گفت: «نمی توانم اين را بخوانم. اما اين کتابی است که هميشه با خودم فکر می کردم که يک جايي بايد باشد.» گيل با ذوق گفت: «گوش کن! امشب "ايسری" در "هارت فورد" برنامه دارد. دوست داری آواز او را بشنوی؟ ما می توانيم با اتوبوس به هارت فورد برويم».
آگزلبورد نمی دانست "ايسری" چه کسی است. اما با صدای بلند گفت: «البته». در هارت فورد آنها متوجه شدند که مقدار پولی که دارند به اندازه ای است که تنها می توانند با آن غذا بخورند و بعد تا "مريدن" برگردند. در مريدن، گيل گفت: «ناچاريم بقيه راه را تا نيوهون پياده برويم.» کنوت گفت: «باشد». در حالی که نمی دانست اين راه چهار مايل است يا چهل مايل. آنها تا يل پياده آمدند. در حالی که در زير نور ماه اکتبر شعر می خواندند. ساعت پنج صبح پيرمرد و دوست جوانش به خوابگاه رسيدند. هر کدام تلاش می کرد تا با کلمات احساس خوش خود را بيان کند.
کنوت گفت: «خوب بود. الان می خواهم به رختخواب بروم و راجع به آن ...» گيل گفت: «رختخواب؟ نه. ما گرسنه هستيم. همين جا بايست تا بروم و پول بياورم». کنوت می توانست برای ساعت ها هم منتظر بماند. او شصت سال در انتظار اين چنين شبی بود.
آنها مغازه کوچکی را پيدا کردند که پنير و کالباس داشت. آنها را خريدند و به اتاق گيل آوردند. در موقع خوردن راجع به اشخاص و انديشه های بزرگ صحبت کردند. حرف های خوبی بود. بعد گيل از کتاب هايي که داشت چيزهايي را خواند که کنوت لذت برد. در پايان گيل شعرهای خودش را خواند.
زمانی که کنوت گفت خداحافظ، با خودش فکر کرد که کمی می خوابد و بعد دوباره برمی گردد به اين شب بی پايان.
او با خودش فکر کرد ديگر می توانم به اتاق او بروم. يک دوست پيدا کردم. او با افتخار کتاب شعرهای موسه را در دست داشت که گيل با خواهش به او داده بود. ولی به محض اين که چند قدم به طرف ساختمانشان برداشت، احساس خستگی شديد کرد. با روشنايي روز، ماجرا به نظرش عجيب و غير قابل باور آمد. درحالی که از پله ها بالا می رفت، با خودش فکر کرد دوستی پير و جوان نمی تواند ادامه پيدا کند. اگر او را بازهم ببينم، از من خسته خواهد شد. همه چيزهايي را که می دانستم به او گفتم.
کنوت در حالی که در اتاقش را باز می کرد، گفت: «اين چيزی بود که به خاطرش به دانشگاه آمدم. اين شب. حالا بايد بروم قبل از اين که آن را خراب کنم». پس يادداشتی برای گيل نوشت و شروع کرد به بستن وسايلش.
در ساعت پنج بعد از ظهر، در قطاری که به سمت غرب می رفت، پيرمردی با لبخند نشسته بود که در دستش کتاب کوچکی به زبان فرانسه داشت. 

۰۱:۰۸ - نظرات(۳)

نظرات خوانندگان
شاگرد @ w ۱۳۸۴/۰۸/۲۲ ۱۳:۳۳ لينک

استاد رهبر داستان خيلي باحالي بود.

یاشا راعی @ w ۱۳۸۴/۰۸/۲۳ ۰۱:۰۰ لينک

داستان قشنگی بود. فکر می کنم حدیث نفس همه آدم هاست. آدم هایی که نتوانستند به آرزوهایشان برسند.

مجيد آشورزاده @ w ۱۳۸۴/۱۰/۲۲ ۱۱:۱۵ لينک

داستان زيبايي بود اما بدون تمسيل

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.

« صفحه قبلی | صفحه بعدی »

  • امروز: ۴۴۸
  • ديروز: ۵۱۶
  • اين ماه: ۱۰۶۶۸
  • از ابتدا: ۹۳۲۶۸۶

مديريت محتوا:

ASP-Rider PRO

طراحی:

Tarrahan