چشم
داستان کوتاه
نوشته ناصر غیاثی
برای نوجوانی ِ ناصر فاخته
پای پلکان، دست ِ سنگیناش را که رد ِ سیلیهایش، از کودکی تا نوجوانی، روی صورتش مانده و جایش سوخته بود، دراز کرد و گفت: « کفشات را اینجا درمیآوری.» به کف ِ زمین، گوشهی پلکان ِ سه پلهای اشاره کرد.« باران که بارید با خودت میآوری بالا، میگذاری توی حمام.» چمدان را گذاشت زمین. دستها را آورد جلو. زیر شکم حلقه کرد. سر را خماند. به زمین نگاه کرد و گفت: « چشم.» میخواست بگوید: " بازهم سیلی ؟ " میخواست نشان بدهد، قدرمیداند. " مرا، این موجودی اضافی ِ خانواده را، که روی دستشان مانده بودم، در خانهاش جادادهاست. برادرم." جلو افتاد. کفشاش را درآورد، جفت کرد و گذاشت گوشهی پله. رفت بالا. منتظر شد تا کفشاش را دربیاورد. درآورد. چمدان را برداشت. رفت بالا. با سر به کفشها اشاره کرد و گفت:« برگرد! جفتشان کن! همیشه پشت ِ کفش ِ من. آنجا جای کفش توست.» چمدان را گذاشت روی سنگ ِ سرد پله. برگشت پایین. یک لنگه را که روی لنگهی دیگر افتاده بود، برداشت، جفت کرد و گذاشت پشت ِ کفش ِ جفت شدهاش. برگشت بالا و در درگاهی، پشت ِ او، که حالا رفته بود توی ایوان، ایستاد. عرق کردهبود. سرخ شدهبود. اول موهای کوتاه و کمپشت، تن ِ استخوانی و چشمهای ریز زن ِ جوان، ایراندخت، زناش را دید. بعد گردن ِ لق زن پیر را: برای ایراندخت، خانمجان و برای بقیه حاجخانم. خالهی ایراندخت، پیردختری وسواسی و پرستار بازنشسته. و سرانجام چشمان ِ شیطان ِ پسرکی ده یازده ساله، علی، خدمتکار خانه را. همه لبخند برلب و کنجکاو نگاه میکردند. «سلام.» به نیمنگاهی از پشت ِ در ِ نیمهباز، تمام ایوان را براندازکرد. شیشهبند بود. پهن و آفتابگیر. "چرت ِ بعدازظهر، روی این ایوان." «سلام.» «سلام.» «سلام.» ایراندخت آمد جلو. لبخندش را دروغ دید. «خوش آمدی.» بقیه کنار رفتند. واردشد. چمدان را گذاشت روی قالی. دو اتاق در برابرش بود، با درهای چوبی. باز. در ِ سمت ِ راست بسته بود. جوراباش را درآورد «جورابات را اینجا در میآوری.» یک لنگه را انداخت توی آن یکی. در ِ اتاق ِ روبرو را بازکرد. گفت: « اینجا اتاق خواب ماست.» به دو قدم رفت داخل ِ اتاقخواب. گلولهی جوراب را انداخت گوشهی اتاق. برگشت. در را بست. از جلوی تلویزیون شاوبلورنس، کنج دیوار، وسط ِ در ِ بسته و در ِ اتاق ِ خواب آنها، برادر و زنش، گذشت. " تلویزیون. شُو. مراد برقی." در را بازکرد و گفت: « اینجا اتاق ِ توست.» سربرگرداند و گفت: « بیا تو!» گفت: «چشم.» چمدان را برداشت. داخل ایوان شد. به دنبالش داخل اتاق شد. کوچک بود. سمت ِ چپ، یک تخت کنار دیوار، سمت راست یک میز و یک صندلی ِ فلزی ِ ارج، جلوی پنجره و کنار ِ پنجره کتابخانهای پر از کتاب." کتابخانه. تختخواب. " گفت: « این اتاق توست. چمدانات را میگذاری زیر تخت.» فورن چمدان را سراند زیر تخت. روتختی داشت: « صبحها تختات را درست میکنی و روتختی را هم میکشی رویش. صاف.» « چشم.» «چمدان را بیشتر سُر بده تو تا معلوم نباشد. آن روی تختی را هم بکش پایین!» «چشم.» پایین ِ تخت، وسط ِ دیوار، روبروی پنجره، در ِ دیگری بود. آن را نشان داد و گفت: « آنجا اتاق پذایرایی است.» از لای پردههای توری ِ آویزان ِ جلوی ِ در ِ بسته، داخل پذیرایی پیدابود. ملحفههای سفید روی مبل را فقط در تلویزیون دیده بود. نشان اشرافیت. " فقر"
دو زن و پسرک، همچنان لبخند به لب، دم ِ در ِ اتاق ِ از امروز ِ او ایستاده بودند. برگشت، به طرف در رفت. بقیه کنار کشیدند.از آن گذشت. نمیدانست باید برود بیرون یا نه. گفت: « بیا!». رفت بیرون. جلوی در ایستاد. کنار تلویزیون. روبرویش در ِ دیگری بود، فلزی. به اتاق کنار ِ اتاق خواب اشاره کرد و گفت: « آنجا اتاق حاج خانم است.» " علی ؟". ایوان را در هفت هشت قدم پشت سر گذاشت. به طرف در ِ فلزی رفت. «بیا!» «چشم.». رفت. سمت چپ، آشپزخانهی کوچکی بود، یک میز ِ کوچک با دو صندلی، روبرو توالت و سمت راست حمام. «زیرشلواری و جورابات را خودت میشوری. بقیهی لباسهایت را هم میاندازی توی آن سبد.» «چشم.» "اینجا کجاست؟ چرا اینجام؟" « تو و علی و حاجخانم ساعت دوازده و نیم نهار میخورید. ساعت ِ هفت همه با هم شام میخوریم. ساعت ِ ده هم میخوابی.» «چشم.» « از این به بعد خیابانگردی و شبگردی و رفیقبازی هم ممنوع. فهمیدی؟ » «این را آویزهی گوشت کن. هر رژیمی که بیاید، به مهندس و دکتر احتیاج دارد و اول از همه سر ِ شاعر و نویسنده را میزند. فهمیدی؟ » سرش پایین بود و به موکت ِ نازک ِ کف ِ راهرو نگاه میکرد. « بله. چشم.» « امیدوارم. مدرسه که تعطیل شد، یک ربع، حداکثر بیست دقیقه بعد منزل هستی.» «چشم.» « در خانه گر کس است، یک حرف بس است. حالا برو لباسات را دربیاور و درست را بخوان.» « چشم.» برگشت به اتاق خودش. " اتاق ِ من؟ یک اتاق فقط برای خودم؟ کدام درس؟ مدرسه که تازه از فردا بازمیشود." دفتر خاطرات ِ کوچکش را برداشت، گذاشت لای ِ کتاب ِِ فارسی. میخواست بنویسد.
هایدلبرگ
اکتبر 2005
ناصر غیاثی وبلاگ رقص بر بام اضطراب را می نویسد.
۰۱:۴۰ - نظرات(۴)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| ياشار احد صارمی @ w | ۱۳۸۴/۰۹/۱۳ ۰۷:۱۹ لينک | ||||||||||
|
ناصر جان قشنگی اين داستانت به نظر من در اين بود که به قول عيلرشا سيف الدينی درشت نويسی نکردهای . ريز ريز نوشته ای . داستانت داستان اتفاق و حادثه نيست . نقاشی کردن رابطهاست . خوب ترسيم ش کردهای و خيلی دراماتيک . و ديگر چيزی که در اين داستانت خوب چشم می خورد مسئله ی تايمينگت ( Timing )می باشد . زمان در اين داستان البته به طرز ناخوداگاه راحت و سيال است و ديگر حرفها که اساتيد مشهور و حاضر برايت خواهند گفت ! |
|||||||||||
| ali @ w | ۱۳۸۴/۱۰/۰۸ ۱۶:۰۲ لينک | ||||||||||
|
نفسگیر! راستی اون "کتابخانهای پر از کتاب" تو اون خونه چیکار میکرد؟ |
|||||||||||
| سارا صلاحی @ w | ۱۳۸۶/۰۹/۰۹ ۱۱:۳۳ لينک | ||||||||||
|
بسیار جالب بود . کوتاه اما پر معنا . بسیار لذت بردم . ممنونم . |
|||||||||||
| واقعي @ w | ۱۳۸۶/۱۲/۲۶ ۱۷:۴۰ لينک | ||||||||||
|
خيلي نزديك به واقعيت است. قابل لمس و آشناست. ادامه بده. |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- گفتوگو با حسین نوشآذر، یادداشتی بر مجموعه شعر افشین شاهرودی و... [صفحه ادبیات روزنامه بهار، 17 بهمن] PDF
- جنبشهای جهان وطن اجتماعی [گفتوگو با محمدسالار کسرایی] PDF
- امام حسین (ع)، ایمانوئل کانت و کارل اشمیت [یادداشتی از علی پایا]
- درخواستِ آزادی جواد ماهزاده [نامه حدود نود نویسنده، مترجم، شاعر و روزنامهنگار فرهنگی به رئیس قوه قضاییه برای آزادی جواد ماهزاده، داستاننویس و منتقد ادبی]
- روبهروی فروشگاه زنجیرهای دستفروشی میکنم! [گفتوگو با علیاصغر سیدآبادی]
- آینده ایران [یادداشتی از علی پایا]
- پیام تسلیت بیش از صد تن از شاعران و نویسندگان ایران به مناسبت درگذشت آیتالله العظمی منتظری
- فرهیختگان» دست به تصفیه گسترده خبرنگاران خود زد
- تاملی پدیدارشناسانه بر "جرم" و "گناه" در ایران امروز [رضا بهشتیمعز]
- گزارش کامل مراسم دومین جایزه شعر زنان ایران؛ خورشید [این مراسم با معرفی کتاب "با خودم حرف می زنم" سروده روجا چمنکار به عنوان کتاب سال و تقدیر از فرشته ساری و بنفشه حجازی برگزار شد]
- روجا چمنكار برنده دومين جايزهي شعر زنان (خورشيد) شد
- زندگی مهاجران ایرانی [گفتوگویی ارزشمند با مهرداد درویشپور، جامعهشناس مقیم سوئد]
- شعرهای من به زبان سوئدی [با سپاس از از سهراب رحیمی عزیز برای ترجمه این شعرها]
- شبی گرم و سبز برای ادبیات ایران [گزارشی از مراسم جایزه داستان منتقدان مطبوعات]
- هزارمین ایما [واقعا وبلاگ ایمایان خواندنیست]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.farsiebook.com
- aynev.blogfa.com
- tourjan.com
- www.haftan.com
- imayan.blogsky.com
- www.bbgoal.com
- tadaneh.blogspot.com
- www.dibache.com
- www.danoush.net
- nassersajedi.blogspot.com
- www.google.com
- khabgard.com
- www.google.com
- www.parseek.com
- www.bbgoal.com
- alibozorgian.blogsky.com
- kazemia.persianblog.ir
- www.google.com
- www.google.com
- www.zendegivadigarhich.persianblog.ir
- امروز: ۱۶۴
- ديروز: ۶۱۷
- اين ماه: ۱۳۷۵۴
- از ابتدا: ۷۸۹۴۱۱
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
