به ياد استادم آقاي تنگو
داستان کوتاه
نوشته مرتضی کربلایی لو
كلبهي الياس مشرف به دره بود. ته دره آب پرزوري ميرفت تا آراز. جلو كلبهاش تخت گذاشته بود. سايبانش از چوب و پوشال برنج بود. سلام كردم و گفتم كه پسر كيام. گفت «عليك». روي پوست دستهاش رد زخم بود. ميدانستم روزهاي نجف و پدرم را فراموش نكرده.
گفتم «علم طب ميخواهم. از شما» گفتم «پزشكي دانشگاه را ول كردم به اميد فهم جهان صغير.» و اشاره كردم به بدنم. پوزخندي زد. سر توي كتاب برد. با صدايي كه شنيدم و نشنيدم گفت «برگرد پيش پدرت.» گفتم «برنميگردم.»
چيزي نگفت. ماندم. اعتنايي نكرد. مينشست كتاب حجري ميخواند و با مداد حاشيه ميزد. سماور برنجياش قلقل ميكرد ولي توي قوري هميشه چاي نميريخت. گاهي كاكوتي. گاهي پونه. صداي پرندهاي را كه ميشنيد سر از كتاب برميداشت و نگاه ميكرد به آسمان.
روز سوم حرف زد: «اول بايد قانون شيخ را بخواني. بعدش هم حاوي رازي را.»
خواندنشان سه سال طول كشيد. كوه عوضم كرد. سخت شدم مثل شاخ قوچ. كم حرف ميزديم. هر چيزي را همه وقت نميخورديم. اگر هوس چيزي ميكردم به صرافت ميافتاد دست و پا كند. با تفنگ دور و بر كشتهاي درو شده پرسه ميزد و كبك و تيهو شكار ميكرد. از روستا غاز ميخريد. پيه لاي گوشتش ميگذاشت و ميدوخت تا كبابش ترد شود.
برايش ميگفتم كه پدرم در موردش چهها گفته. گوش ميداد. كمكم شروع كرد به پوشيدن زيرشلوار پشم شتر. توي دامنهها و بستر رودخانه و ساحل ارس و داخل جنگلها گشتيم. گياهان و جانوران آن منطقه را به من شناساند. تله ميگذاشت و حيوان ميگرفت. با چاقوي جراحي شكمشان را ميبريد و احشاي حيوان را بيرون ميكشيد و نشانم ميداد. خاصيت هركدامشان را ميگفت. يادداشت برميداشتم و شكلشان را ميكشيدم. خيلي تأكيد داشت دقت كنم اعصاب را از اوتار و سرخرگها را از سياهرگها تميز بدهم و مسير خون را داخل رگها حدس بزنم. ميگفت «كالبدشناسي حيوانات مشق شاگرد طبابت است. فقط مراقب باش قساوت به دلت راه نكند.»
آن حوالي كسي او را به طبابت نشناخت. كار خودش را تحقيق ميدانست نه درمان. ميگفت اگر كوچكترين اشارهاي بكنم مردم ميريزند اينجا. از صداي خرهكشيدن اسب بو ميبرد زبانبسته چيزياش هست. عصاره درست ميكرد و در خفا به حيوان ميخوراند. وصيتي نوشت و كتاب را به من بخشيد. صبح اولين روز رمضان سال سوم گذاشت و رفت. تا اردبيل بردمش. مراسم نگرفتم. سفارش خودش بود. يك كاغذ نوشتم به پدرم كه «الياس مرد.»
ماندم. گفتم بمانم و تكملهي كتابش را بنويسم. از وقتي مرده بود حدسهايم قوت پيدا كرد. تا دست بيماري را ميگرفتم ميفهميدم مرگش نزديك است يا اميد علاجش ميرود. يكي از گوسفندها را فروختم و از شهر ميكروسكوپ خريدم. مدتي روي چشم پرندگان كار كردم. غروب يكي از همين روزها بود كه وضو ميگرفتم. پيرمردي آمد در كلبه. پرسيد «الياس كجاست؟»
گفتم «عمرشو داد به شما.»
جا خورد. تخت را نگاه كرد و دور كلبه گشت. گفت «خدا بيامرزدش. گردن من خيلي حق دارد» برايش چاي ريختم. نشست و گفت «از من كه چيزي بهت نگفته؟»
گفتم «نه.»
گفت «تو هم توي كار الياسي؟»
گفتم «شاگردش بودم.»
نگاهي به كوه كرد و گفت «يعني سه سال گذشت؟» بعد آه كشيد و گفت «من برايش جسد ميآوردم. تو هم ميخواهي؟»
احساس كردم حرفش را درست نشنيدهام. «چي فرموديد؟»
قند را توي دهانش خورد كرد. و چاي توي نعلبكي را هورتي كشيد توي دهان. گفت «جسد. جسد نامسلمان. اين طرفها فقط الياس مشتريشان بود.»
گفتم «از كجا ميآورديد؟»
گفت «باكو. آنجا نامسلمان كم نيست. ورثهي بعضيشان را ميشود به پول راضي كرد.»
بيدرنگ گفتم «چرا نخواهم. ميخواهم.»
گفت «پول هم داري؟»
اشاره دادم به گوسفندها. «مگر چقدر ميشود؟»
گفت «اين يكي برايم ارزان تمام شده. دو گوسفند يك ساله بدهي برايت ميآورم.»
فقط دلم به اين قرص بود كه الياس هم از اين كارها ميكرد والا جرأت نميكردم دست به همچو معاملهاي بزنم. پيش خودم گفتم تا حالا كه فقط بدن حيوان شكافتهام. بايد بدن انسان هم بشكافم. بلند شدم و دو تا گوسفند يك ساله از آغل جدا كردم و آوردم. سيگارش را ميپيچيد. گفت «ها باركالله. خوب علف ييلاق خوردهاند.»
پرسيدم «كي ميآوري؟»
سيگارش را با آتش كبريت روشن كرد. گفت «بنشين ميآيم.»
بلند شد و رفت پايين دره و توي مه گم شد. بعد چند دقيقه پيدا شد. چيزي دراز و سفيد مثل گوني برنج را روي دوشاش انداخته بود. گفت «ايناهاش.» دو سرش را با طناب محكم بسته بود. آهسته گذاشتاش روي تخت. گفت «داخلش را پر برف كردم نگندد يك وقت. مواظبش باش.»
پرسيدم «كجا قايمش كرده بودي؟»
گفت «كنار رودخانه. ميخواستم مطمئن شوم بعد. خودت كه ميداني چرا. خطر دارد.»
قلبم ميكوبيد. گفتم «كس و كارش پيدا نشوند. اصلا تو كي هستي؟»
با دستمال عرق صورتش را گرفت. گفت «نگران نباش. كس و كارش خواهانش نبودند كه دادندش به من. فقط يادت باشد كارت كه تمام شد مرتب دفنش كن. درسته نامسلمان هست ولي بالاخره...»
چوبي از درخت شكست و با آن گوسفندها را راند سمت دره. گفت «باز هم ميآيم. خدا بيامرزدش. اگر ميگفتند مرده زنده كرده باورم ميشد.» بعد گفت «اگه گذرت افتاد به باكو بيا دم اسكلهي نفت. از هركي بپرسي مامت را نشانت ميدهند» و رفت. جسد را سريع بردم توي كلبه و روي ميز گذاشتم. هوا تاريك شد. چراغ نفتي را روشن كردم بالاي سرم. و گره طناب را باز كردم. برفها را ريختم بيرون كلبه. بسماللهي گفتم و پارچه سفيد را جر دادم تا پاهاي جسد. اولين بار بود جسد انساني را جلو دستهايم ميديدم. نميتوانستم نگاهش كنم. ولي سايهي برآمدگيهايش را از گوشهي چشم ميديدم. كمكم دستم را حركت دادم سمت سرش و موهاي مجعد مشكياش را لمس كردم. احساس كردم خيلي از مرگش نگذشته. دستم را روي صورتش بردم و مثل نابينايان تمام اجزايش را با انگشتانم خواندم. پوستش هنوز طراوت زندهها را داشت. بالاخره به صورتش نگاه كردم. پلكهايش را بالا دادم. مردمكهايش قهوهاي رنگپريده بود. موهاي ريخته بر صورتش را كنار زدم. به نظرم مهربان آمد.
درنگ نكردم. تيغهاي جراحي را رديف چيدم كنار بازوي جسد. بايد تا صبح نشده كارم را تمام ميكردم. تيغ را برداشتم و پايين سينهاش را شكافتم. صورتش را گذاشتم براي آخر كار. قفسهي سينهاش را كامل شكافتم و اعضاي تنفسياش را سياحت كردم. قلبش را درآوردم و دريچههايش را يكي يكي امتحان كردم. سوال توي ذهنم اين بود: قلب چگونه ميتواند بي آن كه از مغز فرمان بگيرد منقبض و منبسط شود. توي اين فكر بودم كه يكباره احساس كردم زير شكم زن چيزي دارد ميجنبد. چراغ نفتي را آوردم بالاي جسد و خوب به پوست شكم زن خيره شدم. دقيقا زير نافش چيزي بود كه مثل قلب ميتپيد. دستم را روي شكم زن گذاشتم. وقتي اولين تپشاش را احساس كردم دستم را پس كشيدم و عقب عقب چسبيدم به در كلبه. عرق از شقيقههايم سريد پايين. نفسم به سختي بالا ميآمد. با خودم گفتم اگر توي رحم اين زن جنيني زنده باشد بايد نجاتش دهم. او هنوز زنده است. نبايد بگذارم رحم زن قبر جنين شود. آن لحظه نميدانستم اين فكر چقدر احمقانه است. جنين فقط در درون رحم مادر ميتواند زنده بماند. دوباره تيغ جراحي را برداشتم. دستهايم ميلرزيد شكم زن را بريدم. ديوارهي رحم را به زحمت توانستم بشكافم. وقتي درز را گشادتر كردم وقتي دو لبهي شكاف را از هم دور كردم زير نور لرزان چراغ نفتي چيزي ديدم كه ميخكوبم كرد. مثل خرگوشي بيحركت ايستادم و جنبيدنش را نگاه كردم. رام شده بودم و فقط نفس ميكشيدم و نگاهش ميكردم. چشمهايش خيس و خوابآلود بود و خمار به من نگاه ميكرد. و مايعي مثل سفيدهي تخم مرغ تنش را پوشانده بود. خواستم چيزي بگويم. حرفي كلمهاي هجي كنم. نتوانستم. صورتم خشك شده بود. خيسي گرمي بين دو پايم دويد. نفسم دوباره به حالت اول برگشت. به زحمت در كلبه را باز كردم و رفتم بيرون و تا خود رودخانه رفتم. عق زدم. كمكم چشمهايم هم خيس شد.
برگشتم به كلبه و سعي كردم نگاه نكنم به چشمهايش كه از درز شكاف ميدرخشيد. قلب زن را دوباره سر جايش گذاشتم. سينهاش را دوختم. بعد چشمهايم را بستم و دست بردم داخل رحم. ناف جنين را بريدم و آهسته برداشتم و گذاشتمش توي يك كيسه. بعد پشت درختهاي آن سوي آغل گودالي دراز كندم و جسد زن را خواباندم توي آن و خاكها را با دو دست هل دادم و ريختم رويش. خاك را با پا كوبيدم تا سفت شود. بعد آمدم داخل كلبه و فانوس را آتش كردم و كيسه را برداشتم و زدم به دل جنگل. نميدانم. شايد بيشتر از بيست كيلومتر توي جنگل پيش رفتم. صداهاي شب كه تا پيش از آن لحظه مرا ميترساند حالا ديگر برايم عادي بود. تكانهاي گاه به گاهش توي كيسه مرا از رفتن بازميداشت. صداي خرناس زيري از توي كيسه ميآمد. به جايي رسيدم كه به اندازهي يك تشك كشتي مسطح و خالي از درخت بود. همانجا كيسه را با احتياط گذاشتم زمين و گرهاش را نيمهباز كردم و دور شدم. نميدانستم كه واقعا اين اتفاقات ميافتد يا من در عالم رويا دارم راه ميروم.
برگشتم. خسته روي تخت افتادم. مدام به سويي كه رفته و برگشته بودم نگاه ميكردم. چندبار از فرط خستگي خوابم برد ولي يكهو از خواب پريدم و به تاريكي خيره ماندم. تاريك و روشن درختها و ابرها صورتش را مجسم ميكردند برايم. سپيده زد و نسيم صبحگاهي بين درختان وزيد و من ديگر نفهميدم چه شد. پلكهايم رفت روي هم.
صبح كه بيدار شدم به خودم تلقين كردم ديشب فقط كابوس ديدهام. رفتم توي كلبه. بوي جسد زن هنوز بود. كتاب الياس را برداشتم و ورق زدم. رسيدم به قسمت «فن ولادت». آنجا را با دقت خواندم. جواب سوالي كه دنبالش بودم صريح آن تو بود. انگار الياس ديشب آمده و چند ورقي در مورد «تولد هيولايي» نوشته بود و رفته بود. نوشته بود «بچهي هيولاشكل به جاي آن كه از قواعد طبيعت تبعيت كند و خصايل والدين را به خود بگيرد محصول تخيل مادر است. تخيل مادر به سان عقل فعال به مادهي منفعل داخل رحم صورت ميبخشد.» كتاب را بستم و به فكر فرو رفتم. چطور ممكن بود زني تخيلي اينچنين غريب داشته باشد؟ زنان معمولا عاشق مجسمهها و تصاوير چشمنواز ميشوند. به آن زن با آن چهرهي مهربان و معصوم نميآمد هوسهاي ناهنجار و تخيل شيطاني داشته باشد. يك آن فرضيهي ديگري به ذهنم خطور كرد: نكند جنين حاصل آميزش با مردي جني يا مشاركت شيطان با شوهره در همخوابگي بوده باشد. اين ايده را توي كتابي از سيوطي كه در كتابخانهي پدرم بود و در مورد احكام نكاح انس و جن نوشته بود خوانده بودم. ولي ديدم فكر كردن به اين ايده خيلي احمقانه است. براي اين كه عاقبتم به ديوانگي ختم نشود وسايل سفرم را بستم. ميكروسكوپ و كتاب الياس را هم برداشتم. در آغل را باز گذاشتم و گوسفندها را راهي كردم تا خودشان را به گلهي چوپان برسانند و خودم هم راهي شدم.
ديگر برنگشتم به آن كلبه. كتاب الياس را چاپ كردم. يكبار براي همايش طب گياهي دعوتم كردند مسكو. برنامه اين بود كه زميني برويم تا سياحتي هم كرده باشيم. سر راه قرار بود يك شب در باكو بمانيم. غروب رسيديم به باكو. جنگل دكلهاي چاه نفت ساحل را گرفته بود و افق را تيره ميكرد. مجسمههاي غولپيكر و ساختمانهاي باشكوه اولين چيزي بود كه چشمم را گرفت. از راديويشان فقط موسيقي با ضرباهنگ تند پخش ميشد. به هتل رسيديم و وسايلمان را توي اتاقهاي كم و بيش تميزش گذاشتيم. هماتاقي من رفت حمام. من كنار پنجره ايستادم و به بيرون نگاه كردم. آنجا كنار اسكله يك كشتي سفيد به نام ويكتوريا را رستوران كرده بودند. همه روي عرشه دور ميزهاي گرد نشسته بودند و گروه موسيقي آهنگ سوزناكي مينواخت. آن پايين توي كشتي هم زوجها ميرقصيدند. فكري به سرم زد. رفتم بيرون و از يك مست پرسيدم اسكلهي نفت كجاست. تلوتلوخوران راه را نشانم داد. نزديك بود. خودم را رساندم آنجا و از يك كارگر سياهسوخته پرسيدم مامت را ميشناسد. سرش را به نشان جواب مثبت تكان داد و با دست چركش دستم را گرفت و برد تا يك مغازهي سوپرماركت. ديدم خودش پشت دخل ايستاده. رفتم تو وسلام دادم. گفت «سلام. چي ميخواستين؟»
گفتم «جسد.»
گفت «بله؟»
گفتم «خودتو به اون راه نزن. من شاگرد الياسم. نميخواي بگي كه يادت نميآد؟»
اشاره كرد بروم پشت دخل. آهسته گفت «يه دفعه برو بالاي مجسمهي فضولي داد بزن تا همه بشنوند ديگه. مرد حسابي اينجا من آبرو دارم. كي اومدي؟»
گفتم «همين نيم ساعت پيش. آبروتو كاريش ندارم. فقط بگو شوهر اون زن كي بود.»
دستش را به چانه گرفت و لبهايش را جمع كرد. بعد چيني به پيشاني انداخت و گفت «ميخواي چي كار؟»
گفتم «ميخوام.»
گفت «من اين وسط هيچكارهام.»
گفتم «فعلا من فقط تو رو ميشناسم.»
گفت «خود زنه خواست ببرمش. ميدونست زنده نميمونه.»
گفتم «خيالت تخت.»
آدرس را نوشت روي كاغذ و داد دستم. من هم يك اسكناس درشت و كارت ويزيتم را گذاشتم روي دخل. وقتي بيرون ميرفتم گفتم «من ديگه اونجا نيستم. رفتم شهر.»
حق به جانب گفت «من ديدم داره ميميره راهم رو كج كردم سمت ايران.»
از پشت شيشه ديدم كه اسكناس را انداخت توي كشو و عينك زد تا كارت را بخواند. يك تاكسي گرفتم و آدرس را دادم به راننده. بيست دقيقه بعد جلو يك موسسهي انتشاراتي توقف كرد. كرايه را حساب كردم و پياده شدم. ديوارهاي موسسه از سنگ خشن و درهايش سكوريت بود. زنگ زدم. يك زن ميانسال آمد دم در. گفتم با كي كار دارم.
پرسيد وقت قبلي داشتهام؟
گفتم از ايران آمدهام. ميخواهم در مورد همسر مرحومشون با ايشون صحبت كنم.
زن اين دفعه با دقت براندازم كرد. رفت داخل و بعد از چند دقيقه در را برايم باز كرد و راهنماييم كرد به اتاق آقاي مدير. كف همهجا پاركت بود. ديوارها را تابلوهاي نقاشي عجيب و غريب و پردههاي قرمز و سبز و قفسههاي پر از كتابهاي گالينگور پوشانده بود. از اتاق آقاي مدير بوي الكل ميزد بيرون. آقاي مدير عبارت بود از يك مرد چاق با موهاي آشفته و سبيلهاي پر و چشمهاي درشت كه پشت ميزي كت و كلفت و زير نور چراغ مطالعه نشسته بود. با سوءظن نگاهم ميكرد. در سكوت باهاش دست دادم و نشستم. سي و پنج ساله به نظر ميرسيد. زيرسيگارياش پر بود. وقتي ديدم حرفي نميزند من شروع كردم: «شما منو نميشناسيد. نميدونم چي پيش اومد كه اونطوري شد. واقعا متأسفم. ولي من پزشكم و مايلم بدونم همسرتون شش ماه آخر عمرشون رو چطوري گذروندند.»
مرد براي خودش مشروب ريخت. دنبال يك ليوان ديگر بود كه من دستم را به نشان امتناع بالا آوردم. با صداي خشداري گفت «من ميدونم شما كي هستيد آقاي دكتر. مامت همهچي رو بهم گفته. خاطرات برام آزاردهنده است.»
بعد ليوان را بالا رفت. با دستمال لبهايش را خشك كرد. كتاب پيش رويش را بست و بلند شد. كنار پنجره رفت. دستهايش را از پشت به هم قفل كرد. گفت «وقتي عكسهاي سونوگرافي رو ديدم باورم نميشد. نميدونم چه اتفاقي افتاده بود. ولي وحشتناك بود.»
پرسيدم «دقيقا چي وحشتناك بود آقاي ....»
اسمش را نگفت. آه كشيد و گفت «اولين بار توي تفليس ديدمش. فوقالعاده بود. مهربون. كدبانو. آدابدان. زندگي ما كم و كسري نداشت. يكپارچه روشنايي بود.»
گفتم «درك ميكنم آقاي...»
دست روي پيشاني كشيد. «قرار بود با مامت برن يه مسافرت كوتاه. نتونستم جلوشو بگيرم.»
پرسيدم «شما ميدونستيد اون برنميگرده.»
ابرو توي هم كشيد. «نميدونم.»
فكري كردم. گفتم «چقدر به هنرهاي تجسمي علاقه داشت؟ منظورم چيزهايي كه با خيال آدم سر و كار داره تا واقعيت.»
برگشت و توي چهرهام دقيق شد. گفت «منظورتون چيه؟ اون عاشق طبيعت بود.»
فكري كردم و پرسيدم «شما چه كتابهايي چاپ ميكنيد؟»
برگشت و آمد و نشست. «بيشتر كتابهاي مربوط به فرهنگ و هنر. خودتون كه ميبينيد. ما يك ناشر بينالمللي هستيم. دفتر مركزيمون توي مسكو ه.»
گفتم «گفتيد كه ايشون كمكتون بود. دقيقا چه كاري براتون ميكرد؟»
گفت «اون به زبان انگليسي مسلط بود. كتابهاي انگليسيمون رو نمونهخواني و ويرايش ميكرد.»
پا شدم و توي اتاق قدم زدم. گفتم «دقيقا يادتون هست شش ماه آخر روي چه كتابي كار ميكرد؟»
دستش را روي ميز كوبيد. «چطور ممكنه يادم نمونده باشه آقاي دكتر؟» بلند شد و به طرف يكي از قفسهها رفت. دو جلد كتاب جلد قرمز بيرون آورد و گذاشت روي ميز. «روي اين فرهنگنامه كار ميكرد.»
رفتم نزديك. و دست روي كتاب كشيدم. نوشته بود فرهنگ غرايب (آيينها اساطير اشياء متبرك كتابهاي قدسي و موجودات غريب). گفتم «ميتونم اينها رو داشته باشم؟»
گفت «البته.»
بعد از توي كشو آلبوم عكسهاي مرحومه را بيرون آورد. همهي عكسها آندو را زوجي خوشبخت نشان ميداد. چشمهاي زن از شادي و نشاط برق ميزد. گفت «روز به روز جسمش تحليل رفت. ديگه نميتونستم تحملش بكنم.»
پرسيدم «سابقهي هيچ نوع بيمارياي نداشت؟»
گفت «چرا. سرطان رحم داشت. بدخيم نبود ولي دكترها گفتند بعد از يه مدت بايد درش بياريم. ولي همسرم بچه ميخواست. ميخواست تا دير نشده بچهدار بشيم.» صورتش را با دستش پوشاند و گفت «خيلي وحشتناك بود آقاي دكتر.»
هماتاقيم آنقدر خسته بود كه تا شام را خورديم افتاد روي تخت. من آن شب نخوابيدم. به كمك يك ديكشنري تمام اين دو جلد قطور را ورق زدم و مدخلها را خواندم. نزديك صبح بود كه بالاخره چيزي را كه ميخواستم پيدا كردم. دقيقا همان نبود ولي شباهتش غيرعادي بود. اسمش تنگو بود. موجودي شبيه جن خودمان. نوشته بود «در آيين شينتو روحي است به شكل اجنه. در جنگلها و كوهها مأوي دارد. جثهاش كوچك و ترسناك است. نيم انسان و نيم پرنده است. بينياش دراز و به شكل منقار كركس است. شيطان نيست ولي آزارگر است هرچند گاهي انسان را ياري ميكند. به او شاه شفابخش هم ميگويند. هفتاد نوع گياه سمي را ميشناسد و پادزهر آنها را اختراع كرده است. در اعتقاد پيروان آيين شينتو او مخترع طب سوزني است. غالبا ردايي بر تن و كلاه كوچك سياهرنگي بر سر دارد. او شمشير باز ماهري است.»
تازه فهميدم چرا از بين اين همه موجودات غريب و اسطورهاي اين آقاي تنگو توجه آن زن را جلب كرده. جلو پنجره رفتم. كشتي ويكتوريا هنوز پر از هياهوي پايكوبان بود. به دريا نگاه كردم كه خودش را به موجشكنها ميكوبيد و كف ميكرد. فكري در سرم جرقه زد. پا شدم و لباس پوشيدم و ساكم را برداشتم. يادداشتي براي هماتاقيام گذاشتم به اين مضمون كه من به خاطر كاري كه برايم پيش آمد نميتوانم به سفر ادامه بدهم. در ايران ميبينمتان.
از هتل زدم بيرون. سوار ماشين شدم و تا مرز رفتم. و از آنجا بي هيچ توقفي تا كلبهي الياس رفتم. طوفان كلبه را از هم پاشانده بود. آغل ويران بود. روي قبر آن زنه را علف گرفته بود و هيچكس نميدانست آنزير استخوانهاي كيست. به سمت جنگل راه افتادم. با هر قدم ضربان قلبم بالا ميرفت. همهي خاطراتم را از آن شب مرور كردم. احساس كردم دارم از دروازهي سرزمين عجايب رد ميشوم. احساس كردم اگر به آن زمين بيدرخت برسم ديگر نخواهم توانست به شهر برگردم. ميبايست جايي همين نزديكيها كلبهاي ميساختم و مفتون طبيعت و ماوراي طبيعت ميشدم. عصر رسيدم همانجاي بيدرخت. جرأت نكردم سر پا بروم. خوابيدم روي زمين و سينه خيز رفتم. به حاشيهي زمين خالي رسيدم. سعي كردم خونسرد باشم. صدي نفسزدن و سوت كشيدن تيغ شمشير توي هوا ميآمد. تمركز كردم و آهسته از پشت بوتهها سر بالا آوردم.
* این داستان به زودی در مجموعه ای از داستان های کوتاه مرتضی کربلایی لو توسط نشر ققنوس چاپ خواهد شد.
۰۰:۴۰ - نظرات(۴)
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| احسان عابدی @ w | ۱۳۸۴/۰۹/۱۳ ۲۳:۵۰ لينک | ||||||||||
|
دوست عزیزم، آقای کربلایی لو! نخواستم که خودم را از گذاشتن یک پیام در این سایت محروم کنم. من داستان شما را با دقت خواندم؛ دو بار. به گمانم داستان خیلی خوبی است. سوژه فوق العاده ای دارد که خوب پرداخت هم شده است. این داستان جای بحث دارد و امیدوارم روز فرصت آن فراهم شود. |
|||||||||||
| مريم @ w | ۱۳۸۵/۰۳/۰۸ ۱۲:۵۴ لينک | ||||||||||
|
سلام آقاي كربلايي لو ! اميدوارم داستان شما واقعي نباشد هرچند كه من نمي توانم اين را قبول كنم ولي در هر صورت جاذبه بسيار خوبي دارد و شما قلم بسيار خوبي داريد . براي شما آرزوي موفقيت مي كنم اميدوارم در آينده داستان هاي بلند و عالي تري بنويسيد . |
|||||||||||
| علی @ w | ۱۳۸۵/۰۴/۲۷ ۰۰:۴۰ لينک | ||||||||||
|
باسلام. من بجز کتاب و دست نوشته های حضرتعالی امشب چشمم به جمال مکتوبی نا خوانا از شخصیتی بارز جناب آقای....(که بعدا میگم)روشن گردید. ظاهرا ایشان جملاتی در قالب طنز نگاشته وبدون ویرایش از سرگذشت خویش وخانواده محترم بچاپ رسانده که جای بسی تامل و تعمق داردوعلی الظاهر میخواسته تکیه بر جای بزرگان بزند .آنچه که ماحصل مکتوب وی بوده و در ذهن متبادرمیسازد.جملاتی آبدوغ خیاری وداستانهای دست چندم تحریف شده است که انسان را بیاد دو بیت شعرمعروف می اندازد: تکیه برجای بزرگان نتوان زدبه گزاف تاکه اسباب بزرگی همه آماده کنی. ودرشعر بعدی میفرماید: میان ماه من تاماه گردون تفاوت اززمین تاآسماناست. به امید موفقیت روزافزون جنابعالی. دوستدار شما علی. |
|||||||||||
| faisal @ w | ۱۳۸۶/۰۵/۰۲ ۰۴:۴۴ لينک | ||||||||||
|
arezooye movafagheiat daram |
|||||||||||
|
|||||||||||
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.kazemia.persianblog.ir
- www.google.com
- tourjan.com
- natoor.com
- search.yahoo.com
- utism.blogfa.com
- www.google.com
- www.google.com
- امروز: ۴۳۷
- ديروز: ۵۱۶
- اين ماه: ۱۰۶۵۷
- از ابتدا: ۹۳۲۶۷۵
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
