تي تيش
داستان کوتاه
نوشته نرگس زهرهنسب
نرگس زهره نسب، منتقد ادبی و هنری با روزنامه های جامعه، صبح امروز و آفتاب امروز همکاری کرده است. وی همچنین شاعر هم هست و اولین شعر او در گاهنامه ادبی خط آلمان منتشر شده است. زهره نسب یک مجموعه داستان نیز در دست انتشار دارد که داستان کوتاه تی تیش یکی از داستان های آن مجموعه خواهد بود.
***
ظهر كه شد فكر كردم ديگر تحملم تمام شده است. بلند ميشوم ميروم تلفن میزنم و سراغش را ميگيرم. شايد از او خبر داشته باشند. همانطور نشستم سرجايم و ديدم دو ساعتي هست كه دارم با خودم فكر ميكنم. قرار بود بيايد دنبالم. يك سفر ترتيب داده بود. يك جور آشتي كنان. گفت قبلا تماس ميگيرد. سرم درد ميكرد. چند روز بود توي آفتاب راه ميرفتم ببينم طاقتم چقدر است. خودم را محك ميزدم ببينم باز هم خون دماغ ميشوم مثل وقتي 8-7 ساله بودم.
همينكه توي خيابان راه ميافتادم و پاهايم به آسفالت داغ ميخورد ، هرم گرمايش بوي چرم كفشم را درميآورد و يك چيزي شبيه جريان مايع ولرم از توي مغزم راه ميافتاد توي بينيام و بعدش حلقم هم پر ميشد. ديگر عادت كرده بودم كه از دماغم خون بيايد. با مامان ميرفتيم دكتر و همه ميگفتند سالمي. سالم بودم و اين سلامت تا سالها ادامه داشت. يعني كافي بود كلهام داغ بشود، بعد جوي خون بود كه راه ميافتاد. پسر چشم سبز همسايهمان و همبازي همۀ دختر هاي محل سردسته ميشد و همه به دنبالش فرياد ميكشيدند: " تي تيش بلا گرفته، تي تيش بلا گرفته، تي تيش بلا گرفته…". همانطور كه مامان خردههاي يخ را روي سطح كلهام ميماليد و سرم را به طرف عقب ميكشيد، هميشه اول چشمهايم را ميبستم. بعد آرام آرام بازشان ميكردم. چشم باز كردم و ديدمش. صورتش درهم بود. نگرانم بود. عصبي ميشد از داد و هوار بچهها. ميگفت: "معلوم هس چي ميگن اينا. تي تيش چيه ديگه؟ بلا گرفته كدومه؟" بعد ميگفت: "سرت رو پائين نيار. ميخواي همين چند قطره خون هم بريزه بيرون". دهان باز كردم تا بهش توضيح بدهم كه تي تيش يعني يك دختر نازك نارنجي يعني من و بلا گرفته هم يعني خون دماغ شدنم. گفت: "حرف نزن. خون تودهنت جمع شده؟ تفش كن. يالا. من بينيات رو محكم فشار ميدهم. خب. بگير بالا سرتو. بند اومده؟ توبه كي رفتي اينقدر خونت شله؟"
نگاهش ميكنم. دارد با خودش فكر مي كند. حالا رنگ "تي تيش بلا گرفته" دورتر شده. يكجوري انگار كه محو بشود. مامان زير لبي فحشي ميدهد. بوي سوختگي پياز داغ كه بلند ميشود، يكباره كيسۀ يخ و بينيام را ول ميكند و ميدود. گردنم كه ول شده، از درد تقهاي صدا ميدهد و دوباره خون است كه فوران ميكند. قطرههاي خون مثل فاصله تيك تاك ساعت، روي آجرهاي حاشيۀ حوض ميچكد. چقدر غليظاند. چقدر تيرهاند. چقدر گرم. از توي كلهام بيرون ميآيند و ول ميشوند توي آن چالۀ پر خون. خونهايي كه حالا داشتند دلمه ميبستند.
سرم دوباره به عقب كشيده ميشد. يك گلوله پنبه سفيد توي سوراخ بينيام فرو ميرفت، بعد يخهاي تازهاي روي سرم ميگذاشت و تازه متوجه ميشد كه لباسم غرق خون است. دسته آوازخوان ديگر خيلي دور شده بود. شايد هم همان نزديكي بود ولي ديگر رنگ نميگرفتند. جريان خونريزي بند آمده بود و چهره مامان آرامتر بود. نگاهش كردم و مثل وقتي كه خيلي خيلي كوچك بودم گفتم: "تي تيشم رو در بيار، خوني شده". مامان نميخواست دعوايم كند. گفت: "بلاگرفته اگه دفۀ ديگه ببينمت تو آفتاب ول بگردي…". هولم داد طرف سايه درخت انجير و گفت بگيرم بنشينم و دست توي بينيام نكنم و با پنبهها كاري نداشته باشم. خون لزج روي چانه و دستهايم و لباسي كه به تنم چسبيده بود، حالم را بهم ميزد. باز هم خودم را لوس كردم: "تي تيشم رو در بيارم؟" مامان نگاهم كرد. داشت آب ميريخت كه خون هاي دلمه شده را بشويد. خم شده بود روي چاله و تند تند از حوض بر ميداشت و ميريخت توي چاله. زيرلب ميگفت:"بلا گرفته، بلاگرفته، بلاگرفته".
به ساعت مچيام نگاه ميكنم. حدود يك ربع به چهار است. تلفن زنگ ميزند. يك زنگ، دو زنگ. قدرت تكان خوردن ندارم. تا به خودم بيايم چهارمين زنگ زده شده. با سرعت به طرف تلفن حملهور ميشوم. پنجمين زنگ. گوشي را برميدارم. خودش است. سرحال و اصلاً عين خيالش نيست كه توضيحي بدهد. ميخواهم بگويم:" بلاگرفته نميتونستي زودتر خبر بدي و منو سراپا لباس پوشيده ، ازساعت 9 صبح ميخ نكني؟" فكر ميكنم به پسرها هم ميگويند بلاگرفته؟
دارد ميگويد كه ميآيد دنبالم. ميپرسد:"عزيزم، تي تيشه تي تيشي ديگه؟" باز هم اين جمله لعنتي را به زبان آورد. ميداند از اين كلمه متنفرم.
گوشي را ميگذارم ميروم طرف ميز توالت. يك تكه بزرگ از رول پنبه بر ميدارم و ميتپانم توي كيفم. حساب ميكنم ببينم از كدام كوچه بروم كه توي راه به او برنخورم. دوباره تلفن زنگ ميزند. در را پشت سرم ميبندم. صداي تلفن دور ميشود. سوار آسانسور ميشوم. ديگر اصلا صدايش را نميشنوم. پا ميگذارم توي كوچه و ميپيچم به چپ. داغي آسفالت مثل بخاري صورتم را ميپوشاند. هوا گرم است و يك جريان ولرم دارد توي سرم راه بازميكند.
۰۰:۱۲ -
« صفحه قبلی | صفحه بعدی »
- فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران
- اعتراض دولتآبادی به کیمیایی [داستانی مربوط به سال 1352]
- نرخ بیکاری 6/14 درصد نیست. بالاى ۲۵ درصد است. [گزارش خبرگزاری مهر را بخوانید]
- وبلاگ دکتر مقصود فراستخواه [فضایی میان ذهنی برای اطلاعرسانی دیدگاهها و اطلاعیابی از ملاحظات خوانندگان]
- وقت افطار صدای تلویزیون را میبندیم و با صدای ربنا در موبایلمان، منتظر افطار میشویم [یادداشتی از حامد بهداد]
- نظرسنجی و دینداری [با نگاهی به کتاب "سنجههای دینداری در ایران"]
- دفاع مهدويكيا از كريمي: روزهخواری یعنی چه؟ چرا بايد درباره مسائل شخصي افراد تحقيق كرد؟
- دیدار سیدمحمد خاتمی با خانواده جواد ماهزاده
- نامه فرزند شهید سیدعلی موسوی به پدرش
- عقیدهپرستی [مصطفی ملکیان]
- محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران[فراخوان نخستین دوره]
- روزنامه بهار هم توقیف شد [محسن فرجی]
- امسال بهار ندارد [علیرضا بهرامی]
- گفتوگوي فيليپ راث با ميلان کوندرا [این گفتوگو در سال ۱۹۸۰ منتشر شد]
- صبر و استقامت [ایمایان]
- زمزمههای دختر سافو
- سپینود
- مردادی کوچک
- پستچی همیشه دو بار زنگ میزند
- پارسیخوان
- شانای
- مرز آبی
- خوابگرد
- تورجان
- آق بهمن
- انگار نه انگار
- تادانه
- ایمایان
- کتابلاگ
- نامههای سوشیانت هزارم
- دفتر بیمخاطب
- روزنامهنگار ناموجود
- سیب گاززده
- غزلداستان
- یادداشتهای یک ژورنالیست آماتور
- حرفه؛ خبرنگار
- فریادنامه
- پرویز رجبی
- آدم و حوا
- کافه ناصری
- یک روز صبح در لندن
- مسیح علینژاد
- از زندگی
- باغ در باغ
- توکای مقدس
- چرکنویس
- یک پزشک
- دال
- نمای آینده
- ماهی سیاه کوچولو
- مداد
- وبنوشت
- جن و پری
- دیباچه
- پاکسیما
- خدای من
- ناتور
- در امتداد سکوت
- صحنهها
- رضا بهشتیمعز
- منصور نصیری
- کافه اوتوپیا
- سیزده
- کتابهای عامهپسند
- قصههای عامهپسند
- سیبستان
- www.natoor.com
- tourjan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.seositecheckup.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.google.com
- www.haftan.com
- www.google.com
- tourjan.com
- www.kazemia.persianblog.ir
- www.google.com
- tourjan.com
- natoor.com
- search.yahoo.com
- utism.blogfa.com
- www.google.com
- www.google.com
- امروز: ۴۴۵
- ديروز: ۵۱۶
- اين ماه: ۱۰۶۶۵
- از ابتدا: ۹۳۲۶۸۳
مديريت محتوا:
![]()
ASP-Rider PRO
طراحی:
![]()
Tarrahan
